الهی بمیری !! - نوشته های یک ناظم
دانش، بنیاد هر خیر و نادانی، ریشه هر شرّی است . [امام علی علیه السلام]

40بازدید‌های دیروز

39290کل بازدید‌ها

الهی بمیری !! - نوشته های یک ناظم
جمعه 5 مرداد 1386 ساعت 9:32 صبح+ الهی بمیری !!

                                                    باسمک یا رحیم
                                      وَ قُل لِعِبادی یَقوُلوُاالَّتی هِیَ اَحسَنُ 
      ای پیغمبر به بندگان من بگو در مقام مکالمه با مردم، به نیکی سخن بگویند

از دیدگاه قرآن کریم، گفتارى با ارزش است که همراه با فرهنگ و ادب باشد، سخن گفتن، همچون دیگر کارهاى شرعى، ادب خاص خود را مى‏طلبد. عملى کردن آن مختصّ به گروهى خاص نمى‏باشد، بلکه عمومیت دارد و لازم است در رابطه با تمامى انسان‏ها اعم از مرد و زن، مؤمن و کافر، بزرگسال و خردسال دانا و نادان به اجرا در آید.حال تا چه حد در مکالمات روزمره رعایت ادب و گفتار نیکو رو به جا میاریم ، حتی در مکالمات عادی و شوخیها !!! الله اعلم.
این خاطره مربوط به سال گذشته بوده و هیچوقت نفهمیدم که، بهترین خاطره کاریم بود یا بدترین. اونو میذارم به عهده خودتون.چند وقتی بود که یه تکه کلام نه چندان جالب تو دهنم افتاده بود و به وقت شوخی و جدی به دوستان و همکاران و بچه ها میگفتم (( الهی بمیری)) و هیچوقت به معنی اون، درست و حسابی فکرنکرده بودم، تا اون روز....
آغاز فاجعه
یه صبح خنک روزهای اول آذر ماه و اتمام صبحگاه و عبور صفها، صف کلاس دوم تجربی و باز هم عسل و همون خنده بی دلیل و بی موقع همیشگی که باز، دهن من به اون جمله باز شد و با خنده و شوخی گفتم: الهی بمیری!! اول صبحی باز تو به چی میخندی؟ وباز خنده! و عبور بی کلام او..
زمان تنها به وسعت دو دقیقه گذشت و بعد...  زمان متوقف شد، نه دنیا ایستاد، نه قلبم بود که اومد تو حلقم و ...
صمیمی ترین دوستش دوون دوون اومد و... خانم عسل افتاد...
نفهمیدم چطور خودمو بدنبال اون رسوندم بالاسرش...تو پاگرد پله های طبقه اول، عسل افتاده بود و مثل یه جوجه دست و پا میزد، هیچکس نفهمیده بود که چی شده و چطور اون اتفاق افتاده، همکارا سریع بچه ها رو ازراه پله های سمت دیگه رد کردن تا اون صحنه رو نبینن و من نشستم بالا سرش. زبونش رو از لای دهنش آزاد کردم و مقنعش رو کردم لای دندونش. پله ها تاریک بود و درست نمیدیدم. کمک معاونمون سریع با اورژانس و مادرش تماس گرفت. دوستاش هرکدوم یه چیز میگفتن: خورد زمین....نه صرع داره...نه هلش دادن ...و صمیمی ترین دوستش تاکید داشت که اینا همه دروغه و اون اول بیهوش شد و بعد افتاد زمین..و صدای بدی اومد..باید به خودم مسلط میشدم . مدیر تو مدرسه نبود و بقیه همکارا دنبال آروم کردن بچه ها و فرستادن دبیرا به کلاسا بودن و ... و مهمتر از همه، بچه ها منتظر عکس العمل ما بودن و انتظار داشتن ما اونا رو تسلی بدیم، و اونا رو مطمئن کنیم که چیزی نیست.چه خوب اون 800 نفر شرایط رو درک کردن و صدا از در و دیوار می اومد اما اونا همه،  سکوت بودو اشکی که به جای چشم از جگرشون بیرون میزد .
دوستاش رو رد کردم و با کمک یکی از همکارا، اومدم بگیرمش تو بغلم تا از تقلای اون و اصابت سرش به زمین جلوگیری کنم که .... تازه چشمم به تاریکی تو پله ها عادت کرده بود.... یخ کردم، نه آتیش گرفتم و قلبم ایستاد... چرا دستم لزج بود، این رد چیه رو دیوار افتاده ، چرا چشمام کوره و نمیبینم ، نه نمیخواستم ببینم ، یا نمیخواستم اونچه رو میبینم باور کنم، تموم دستم خون بودو رد اون خون بر روی دیوار تا انتهای مغز و قلب من...
اورژانس رسیده بود و داشتند اونو رو برانکارد میبستن تا به دلیل تقلا سقوط نکنه و من، چشم به خون رو دستم و خون رو برانکارد که با هر حرکت اون بیشتر میشد داشتم.
با لحظه انتقال اون به ماشین مادرش رسیده بود و شیون اون تو مدرسه.......عسلم، قشنگم ، چی شده؟؟؟
یکی از همکارا با آمبولانس رفت بیمارستان و ... .
دیگه فیلم بس بود، عسل رو برده بودن و بچه ها هم همه سر کلاسا بودن. از پله ها اومدم پایین، نه نیومدم سقوط کردم. رفتم تا انتهای زمان، نه یعنی حتما یکی من رو گرفت چون من هیچی جز رد خون رو دیوار و خون رو دستم نمیدیدم، حتما یکی من رو برد پایین و... یه حباب تو قلبم بزرگ و بزرگتر شد...تا ترکید ...یعنی من اونو کشتم؟؟ چرا بهش گفتم الهی بمیری؟!..این خون و سر شکافته شده اون که بعد از اصابت به دیوار باز شده بود...مطمئنم که من نیومدم پایین و یکی من رو برد پایین...
هیچ آبی، خون دستم رو پاک نمیکرد ....شستم و شستم...نه پاک شدنی نبود.
تو دفتر به مدیر که تازه رسیده بود اعلام کردم که : بچه مو کشتم !! آخه بهش گفتم الهی بمیری...و باز دستامو شستم و شستم و شستم و باز خون بود و خون و .... چند دقیقه بعد...
با آبی که مدیرمون به صورتم زد انگار بیدار شدم و ... زمان و مکان رو درک کردم و با هم به سمت بیمارستان رفتیم....
ادامه دارد.....
پ.ن)
* میلاد با برکت امام علی (ع) مولود کعبه رو خدمت همگی تبریک گفته و از همه عذر میخوام که با یه همچین نوشته ای در یه همچین روزی ، به جای شادی غم به دل دوستان نشوندم و ....ولی بخونین شاید یه جورایی آخرش به ایام با برکت و نظر لطف صاحبان این ایام، مربوط باشه و ...
* ایام اعتکاف و التماس دعا. اونایی که میرن ما رو هم یاد کنن. حتما یادشون نره.
                                                                        یا رب نظر تو بر نگردد.


متن فوق توسط: خانم ناظم نوشته شده است| نظرات دیگران ( نظر)

لیست کل یادداشت های این وبلاگ
[25/4/1387- 12:51 ص] یاد باد...
[13/4/1387- 11:54 ص] ای ول جناب وزیر !!!
[4/4/1387- 1:0 ص] حجاب و مدارس !!
[22/3/1387- 4:24 ع] زنده ایم بابا ...
[13/3/1387- 3:49 ع] امتحان و امتحان و امتحان..
[3/3/1387- 4:25 ع] دیدمت سردار...
[26/2/1387- 6:48 ع] همه قاط زدن !!!
[20/2/1387- 11:17 ص] شلوخ و پلوخ !!
[12/2/1387- 3:10 ع] تویی که میشناختمت
[11/2/1387- 11:4 ع] شرمندگی
[4/2/1387- 6:38 ع] نگرد نیست !!
[30/1/1387- 10:21 ص] درد طلاق یا مشکل روحی
[24/1/1387- 10:3 ع] خودتون چطورین؟؟
[آرشیو شده ها]
درباره خودم
الهی بمیری !! - نوشته های یک ناظم
خانم ناظم[88]
من یه خانوم ناظمم!
آرشیو یادداشت ها
یا رب نظر تو بر نگردد
متهم کیست؟
غدیر
پدر؟ مادر؟ جامعه؟....مقصر کیست؟؟؟
قمر بنی هاشم
معلمی من و معلمی بعضیا..
زیارت
انقلاب اسلامی و بیدااری نسلها
دل شکستن و عذر خواهی
زیر 18 سال نخونه..
مشترک مورد نظر تو مدرسه است
به کجا چنین شتابان؟؟؟؟اخوی
غم یار
آقا رخصت دیدار
یادمون باشه..
نوشته های بی کامنت،کامنتای بی پاسخ
میلاد انوار و سایه منتظر
تجدید فراش و داداش مامان چهارمی
امروز من سیلی خوردم..
دمتون گرم...
شرمنده استاد، این هفته معلم نیستم..
قراری بود با جانانم..
مدینه بودو...
زهرا(س)،علت قابلی خلقت
نمیدونم بخونین دیگه...
عشق کافیه؟؟
یوم الکارنامه، یوم الحسرت
تعطیل لات رو، عشق است..
ما چیکارَ بیدیم؟؟
الهی بمیری !!
شب نور
افوض امری الی الله
شجره طیبه
داغیست بر دلم
رویای گمشده...
گفتن بنویس، ما هم نوشتیم
توهم فانتزی
مزد امیدواری...
خاطره یک شیطنت
یا حی...
یا ستارالعیوب
سلام مولا
من شاکیم!!!
چی میل دارین؟؟؟!!!
دوستتون دارم....
نیست بر لوح دلم جز الف قامت یار....
مدرسه در دست بچه ها...
سنگینی بار یه قسم...
رسما هیس می شویم....
به کجا داریم میریم؟؟!!!
خستمه و دلتنگمه
خیلی مخلصیم
بوی مرگ، عطر خدا
امتحان یا انتقام؟؟؟!!!
مثل هم با دنیایی فاصله
تقلب توانگر کند!!!
شرط اخلاق
اشک نویس
دو پاره
آخیش ، گفتم راحت شدم
گل های آراسته به سبزه!
کلاه گشادی که رفت سرم!!
بگذار تا بگریم...
به روز می شویم!
افتخار بی شعوری !
جوجه ی مارو ندیدین؟؟!!
خانم ناظم واقعی و تبعیدی !
مشهد یا شلمچه ؟ یحتمل هیچکدوم !
پیر می شویم !
هر چی دوست دارین !!
روز عتیقه!
داریم فیتیله میشیم!
آغاز احسن الحال
هیشکی نبود!
مسیح ای پیامبر رحمت
لوگوی من
الهی بمیری !! - نوشته های یک ناظم
لینک دوستان من
سیمرغ
شیعه مذهب برتر
کیمیای سعادت
زیبایی سایه خداوند بر کهکشانهاست
در هوای دوست
نسیمی از بهشت ...
عشقی
پشت خطی
حسام سرا
نامه هایی از خلیج همیشه فارس
مهاجر(غربتی شماره یک)
شفاعت
ستاره طلائی
آغاز راه
رند
باستارگان روی خاک(غربتی شماره 2)
مائدة من السماء
از یک روحانی
زن بودن ممنوع
سلام شهدا
سلام آقا
صمیمانه ها
خط سرخ شهادت
ساحل آرامش
ایران اسلام
شیلو عج الله
شاعرانه ی یاس خاکی
وبلاگ شخصی محمدعلی مقامی
فلورانس مهربون
شلمچه
گــــل یا پوچ؟!
..::@@صدای سکوت@@::..
حزب اللهی مدرنیته
با سید علی تا فتح قدس و مکه
دم مسیحائی
راز و نیاز با خدا
تک ستاره
پاک دیده
مادرانه
حسین جان (این حسین کیست که عالم همه دیوانه اوست)
طعم شیرین دو دقیقه
فاطمه زهرا کوچولو
بروبچز دبیرستان روشنگر
دار مکافات
زیر آسمان خدا
در فراق وطنم
در فراق وطنم(دوست جونای غربتیم)
دلگویه های یک غلامعلی مجاهد
خلوت تنهایی
قلم رنجه
بازمانده تنهای تنها
سیاه پوش حسینیم ( نم نم بارون )
پنجره
بانو بلاگ
از خرابات...
خود نوشت
نقد مَلَس
دسته کلید
نگاهم برای تو
سرگیجه ها!!!
لبگزه
عدل الهی Divine Justice
راهیان عشق (ستایش گلم)
د ینداری
کجایید ای شهیدان خدایی
طلبه ای طالب یار
برادر کوچکتر
غریب آشنا(موهبت)
کشکول جوانی
بشری گلم
آقا معلم
یادداشت‏های بدون ‏متن!
الهه عشق (بهار عزیزم)
دربدران
پله...پله...تا خدا!
نافذ
عشق است به آسمان پریدن
جـــــــــرس . . .
کلبه احزان
نشریه چهارقد
مادرم ، آرام جانم
راز گشایی
نیایش
کریمه اهل بیت
ملیکا
دختـــــر شـــــب
کوچه های قلبم
کلرجی من
*.قاصدک.*
مهدی نامه
لوح دل
کاکو شیرازی
آهنگ وبلاگ من
اشتراک در خبرنامه

نام:

ایمیل:

 
جستجو در کل مطالب
:جستجو

جستجو در کل مطالب این وبلاگ، حتی مطالب بایگانی شده!

تولد حضرت مادر