بوی مرگ، عطر خدا - نوشته های یک ناظم
برترین پارسایى نهفتن پارسایى است . [نهج البلاغه]

40بازدید‌های دیروز

39290کل بازدید‌ها

بوی مرگ، عطر خدا - نوشته های یک ناظم
جمعه 23 آذر 1386 ساعت 6:10 عصر+ بوی مرگ، عطر خدا

                                                                 باسمه
احساس کردم که با سر در حال سقوط تو یه چاه عمیق و سیاه و بی انتها هستم. با دیوارهایی نمناک و بویی عجیب که لحظه به لحظه بیشتر شامه من رو پر میکرد........ در یک کلام، بوی مرگ.
دیروز زنگ سوم، از منزل یکی از همکارا اطلاع دادن که دختر کوچولوش دچار تشنج شده و اون باید سریع خودش رو به منزل برسونه . به ایشون اطلاع دادیم و اون بنده خدا هم تمرینی به شاگرداش داد و از مدرسه خارج شد. موقع خروج بهش قول دادم که حواسم به بچه هاش هست و نمیذارم که شلوغ کنند. انقدر زمانی از خروجش نگذشته بود که رفتم تا یه سر به بچه ها بزنم. به دلیل سیستم خاص اون کلاس که قبلا کتابخونه بوده و بعد کلاس شده، چیدمان نیمکتهاش به صورتیه که بچه ها پشت به در میشینن و اگه حواسشون نباشه و فرد تازه وارد اعلام حضور نکنه، متوجه ورود تازه وارد به کلاس نمیشن. در کلاس باز بود. وارد شدم و دیدم که بچه ها اکثرا مشغول حل تمرین هستن و همین نیمکت آخری چند تا شاگرد انقدر محو تماشای یه چیزی هستن که از دور و اطراف خودشون غافلن.به دلیل کنجکاوی و برا اینکه سر بسرشون بذارم آهسته رفتم جلو و..... از دیدن اون چیزی که باعث شده بود تا اینها اینطوری از دور و بر خود غافل بشن، حالم بد شد و ...
احساس کردم که با سر در حال سقوط تو یه چاه عمیق و تاریک و سیاه و بی انتها هستم. با دیوارهایی نمناک و بویی عجیب که لحظه به لحظه بیشتر شامه من رو پر میکرد........ در یک کلام، بوی مرگ.
نمیدونستم چه کنم تا حریم شکنی نشه، تصمیم گرفتم که حالا که کسی متوجه حضورم نشده برگردم عقب و...... که یهویی یکی از بچه ها بر پا داد و اونا هم به همراه بقیه سرشون رو برگردوندند و اگه بگم تا پای قبض روح رفتن، دروغ نگفتم. به بچه ها برجا دادم و آروم دستم رو بردم و موبایل رو گرفتم و با اون بچه ها بی صدا از کلاس اومدم بیرون.  نه در حوصله منه و نه در حوصله شما که بخوام مراحل بررسی انضباطی این مسئله رو بگم. خلاصه بعد از حرف و تذکر و صحبت، اونا رو به اتاق مشاوره بردم و خودم برگشتم به اتاقم. اون حس خستگی و دلزدگی دوباره اومد سراغم. سرم رو گذاشتم رو میز و چقدر دلم میخواست که خوابم ببره. دائم اون تصاویر داخل موبایل و اون چهره های معصوم نهایت 15 سال سن جلو چشمم رژه میرفتن و حالا اون چهره های معصوم رو فقط صورتکهایی از معصومیت می دیدم. چند لحظه بعد، خانم تلفنچی که بسیار پر جنب و جوشه و به شکلی خاص حرف میزنه، اومد تو دفتر و گفت: وااا چرا اذان رو نذاشتی. وقت نماز گذشت !! با کرختی بلند شدم و تازه یادم اومد که، ای دل غافل از ساعت نماز ده دقیقه گذشته و امروز هم پیشنماز نداریم و به خانم تربیتی که جلسه اداره رفته بود قول داده بودم که اذان رو به موقع پخش میکنم. خودم رو آماده توبیخ مدیر کردم و از دفتر رفتم بیرون. به خدمتگزارمون که از نماز سئوال میکرد، با خنده گفتم: نچ خانم، امروز نماز تعطیله. خدا استراحت داده. گفت: نه. من کلید نماز خونه رو دادم دست چند تا از بچه ها که میخواستن برن نماز. زیر لب با خودم قرزدم که، معلوم نیست الان به جای نماز دارن چه میکنن اون پایین. رفتم به سمت نمازخونه. دوباره در طول راه اون عکسها و اون صورتکهای مظلوم جلو چشمم رژه میرفتن. رسیدم نمازخونه و دیدم که .....
حدود سی نفر از بچه در حال خوندن نماز به صورت فرادی بودن. اونم در روزی که خانم تربیتی نیست که از کارت نماز و این حرفا خبری باشه و نظارتی هم وجود نداره. یه لحظه از خودم بدم اومد که زود قضاوت کرده بودم. اونا ناظر اصلی رو دیده بودن. یه لحظه فکر کردم که اگه قرار باشه خدا هم در برابر گناهان من  اینطور قضاوت کنه، اونموقع خودش باید به داد من برسه.یه لحظه اون عکسها و اون چهره ها از پیش چشمم محو شد و .....
نور بود که باریدن گرفت. صعود بود که جای سقوط رو گرفت. بوی عطر و بهار و گل و باغ جای اون بوی مرگ رو گرفت و نور بود که به جای تاریکی عشوه گری میکرد و یه لحظه وجودش رو حس کردم. بوی عطر اون، سراسر نماز خونه رو پر کرده بود.
عطر پاک خدا.


 اصل نوشت
کاش هیچوقت سریع قضاوت نکنیم. درسته که جامعه ما به دلایل عدیده شاهد مظاهر فساده. درسته که جوونای ما، راه رو با بیراهه اشتباه گرفتن، درسته که تهاجم فرهنگی از بی توجهی خانواده ها استفاده کرده و تموم زورش رو داره برا نسل جوون پیاده میکنه. درسته که مسئولین خرد و کلان طی سالهای گذشته باعث بوجود اومدن این وضعیت شدن، اما نباید و نمیتونیم که این نسل رو یه نسل از دست رفته بدونیم. نمیتونیم مسئولیت خودمون رو تموم شده بدونیم. تا وقتی نور ایمان رو در دل این بچه ها روشن میبینیم، باید مراقب باشیم. باید راه رو از بی راه براشون روشن کنیم. خیلی کارها باید بکنیم که نکردیم. خیلی.


 قُرقُر نوشت
نمیدونم چرا آموزش و پرورش با این همه نیروی مازادی که داره، برای هر 250 نفر دانش آموز پیش بینی یک معاون کرده. ما فقط میرسیم که با بچه ها برخوردای انضباطی داشته باشیم و از برخوردهای تربیتی خبری نیست.
نُچ اصلا خبری نیست.

دل نوشت
بوی محرم رو حس میکنم. دلم میخواد بگم ( یاد سر بند یا حسین، یادش به خیر‍ یادش به خیر).



بازم دل نوشت
دلم مکه میخواد.( ویرایش روز شنبه، یعنی امروز دلم خواست.... چرا؟؟ خوب دیگه).
یه ساعت بعد از اینکه اینجا نوشتم که دلم میخواد برم مکه، یکی از دوستان بهم خبر دادکه اسمش تو حج دانشجوئی در اومده و قراره بره مکه. خیلی خوشحال شدم و احساس کردم که انگاری قراره خودم برم مکه (التماس دعا).

                                                                                یا رب نظر تو بر نگردد.


متن فوق توسط: خانم ناظم نوشته شده است| نظرات دیگران ( نظر)

لیست کل یادداشت های این وبلاگ
[25/4/1387- 12:51 ص] یاد باد...
[13/4/1387- 11:54 ص] ای ول جناب وزیر !!!
[4/4/1387- 1:0 ص] حجاب و مدارس !!
[22/3/1387- 4:24 ع] زنده ایم بابا ...
[13/3/1387- 3:49 ع] امتحان و امتحان و امتحان..
[3/3/1387- 4:25 ع] دیدمت سردار...
[26/2/1387- 6:48 ع] همه قاط زدن !!!
[20/2/1387- 11:17 ص] شلوخ و پلوخ !!
[12/2/1387- 3:10 ع] تویی که میشناختمت
[11/2/1387- 11:4 ع] شرمندگی
[4/2/1387- 6:38 ع] نگرد نیست !!
[30/1/1387- 10:21 ص] درد طلاق یا مشکل روحی
[24/1/1387- 10:3 ع] خودتون چطورین؟؟
[آرشیو شده ها]
درباره خودم
بوی مرگ، عطر خدا - نوشته های یک ناظم
خانم ناظم[88]
من یه خانوم ناظمم!
آرشیو یادداشت ها
یا رب نظر تو بر نگردد
متهم کیست؟
غدیر
پدر؟ مادر؟ جامعه؟....مقصر کیست؟؟؟
قمر بنی هاشم
معلمی من و معلمی بعضیا..
زیارت
انقلاب اسلامی و بیدااری نسلها
دل شکستن و عذر خواهی
زیر 18 سال نخونه..
مشترک مورد نظر تو مدرسه است
به کجا چنین شتابان؟؟؟؟اخوی
غم یار
آقا رخصت دیدار
یادمون باشه..
نوشته های بی کامنت،کامنتای بی پاسخ
میلاد انوار و سایه منتظر
تجدید فراش و داداش مامان چهارمی
امروز من سیلی خوردم..
دمتون گرم...
شرمنده استاد، این هفته معلم نیستم..
قراری بود با جانانم..
مدینه بودو...
زهرا(س)،علت قابلی خلقت
نمیدونم بخونین دیگه...
عشق کافیه؟؟
یوم الکارنامه، یوم الحسرت
تعطیل لات رو، عشق است..
ما چیکارَ بیدیم؟؟
الهی بمیری !!
شب نور
افوض امری الی الله
شجره طیبه
داغیست بر دلم
رویای گمشده...
گفتن بنویس، ما هم نوشتیم
توهم فانتزی
مزد امیدواری...
خاطره یک شیطنت
یا حی...
یا ستارالعیوب
سلام مولا
من شاکیم!!!
چی میل دارین؟؟؟!!!
دوستتون دارم....
نیست بر لوح دلم جز الف قامت یار....
مدرسه در دست بچه ها...
سنگینی بار یه قسم...
رسما هیس می شویم....
به کجا داریم میریم؟؟!!!
خستمه و دلتنگمه
خیلی مخلصیم
بوی مرگ، عطر خدا
امتحان یا انتقام؟؟؟!!!
مثل هم با دنیایی فاصله
تقلب توانگر کند!!!
شرط اخلاق
اشک نویس
دو پاره
آخیش ، گفتم راحت شدم
گل های آراسته به سبزه!
کلاه گشادی که رفت سرم!!
بگذار تا بگریم...
به روز می شویم!
افتخار بی شعوری !
جوجه ی مارو ندیدین؟؟!!
خانم ناظم واقعی و تبعیدی !
مشهد یا شلمچه ؟ یحتمل هیچکدوم !
پیر می شویم !
هر چی دوست دارین !!
روز عتیقه!
داریم فیتیله میشیم!
آغاز احسن الحال
هیشکی نبود!
مسیح ای پیامبر رحمت
لوگوی من
بوی مرگ، عطر خدا - نوشته های یک ناظم
لینک دوستان من
سیمرغ
شیعه مذهب برتر
کیمیای سعادت
زیبایی سایه خداوند بر کهکشانهاست
در هوای دوست
نسیمی از بهشت ...
عشقی
پشت خطی
حسام سرا
نامه هایی از خلیج همیشه فارس
مهاجر(غربتی شماره یک)
شفاعت
ستاره طلائی
آغاز راه
رند
باستارگان روی خاک(غربتی شماره 2)
مائدة من السماء
از یک روحانی
زن بودن ممنوع
سلام شهدا
سلام آقا
صمیمانه ها
خط سرخ شهادت
ساحل آرامش
ایران اسلام
شیلو عج الله
شاعرانه ی یاس خاکی
وبلاگ شخصی محمدعلی مقامی
فلورانس مهربون
شلمچه
گــــل یا پوچ؟!
..::@@صدای سکوت@@::..
حزب اللهی مدرنیته
با سید علی تا فتح قدس و مکه
دم مسیحائی
راز و نیاز با خدا
تک ستاره
پاک دیده
مادرانه
حسین جان (این حسین کیست که عالم همه دیوانه اوست)
طعم شیرین دو دقیقه
فاطمه زهرا کوچولو
بروبچز دبیرستان روشنگر
دار مکافات
زیر آسمان خدا
در فراق وطنم
در فراق وطنم(دوست جونای غربتیم)
دلگویه های یک غلامعلی مجاهد
خلوت تنهایی
قلم رنجه
بازمانده تنهای تنها
سیاه پوش حسینیم ( نم نم بارون )
پنجره
بانو بلاگ
از خرابات...
خود نوشت
نقد مَلَس
دسته کلید
نگاهم برای تو
سرگیجه ها!!!
لبگزه
عدل الهی Divine Justice
راهیان عشق (ستایش گلم)
د ینداری
کجایید ای شهیدان خدایی
طلبه ای طالب یار
برادر کوچکتر
غریب آشنا(موهبت)
کشکول جوانی
بشری گلم
آقا معلم
یادداشت‏های بدون ‏متن!
الهه عشق (بهار عزیزم)
دربدران
پله...پله...تا خدا!
نافذ
عشق است به آسمان پریدن
جـــــــــرس . . .
کلبه احزان
نشریه چهارقد
مادرم ، آرام جانم
راز گشایی
نیایش
کریمه اهل بیت
ملیکا
دختـــــر شـــــب
کوچه های قلبم
کلرجی من
*.قاصدک.*
مهدی نامه
لوح دل
کاکو شیرازی
آهنگ وبلاگ من
اشتراک در خبرنامه

نام:

ایمیل:

 
جستجو در کل مطالب
:جستجو

جستجو در کل مطالب این وبلاگ، حتی مطالب بایگانی شده!

تولد حضرت مادر