بسم الله النور
خب، ماه صفر هم تموم شد و وارد ماه پر فيض و برکت ربيع شديم. خيلي دلم ميخواست که بتونم تو اين چند روز، مطلبي نوشته، اقلا برا خودم که يادم نره که مسلمونم و ... واقعيتش غير از اينکه وقت نکردم، يه دليل ديگه هم داشت که يواشکي ميگم، از اونموقع که اونمطلب رو تو وبلاگ يه بزرگواري که بر حسب اتفاق، خيلي هم قبولش دارم، با موضوعيت د...ب....ن....ا....ش...ا..... ( زحمت نکشين و تلاش نکنين، ما مَعلوم)خوندم، انگار ................................................................ بمونه......
در هر حال وفات پيامبر عظيم الشان اسلام (ص) و شهادت امام مجتبي(ع) و امام رضا (ع) رو خدمت تمامي مسلمانان تسليت ميگم و آغاز ماه ربيع رو تبريک ميگم.
زائرين مشهد روز چهارشنبه حوالي ساعت دو رسيدن مدرسه. و چي بگم از حالات روحي اونا!! نميخوام غلو کنم ، اما به محض ورود همه شون مشترکا اين مطلب رو با چشمايي پر آب برامون تعريف کردن.
گفتن و گفتن و ما هم حسرت خورديم. دقيقا ساعتي که قرار بوده حرم رو ببندن نميدونم برا چه کاري، خُدّام که برا بستن درميان، کل اينا رو ميذارن داخل حرم و در رو مي بندند. و اينا تموما يه نماز حسابي خونده و يه زيارت سير مي کنند. و برام جالب بود که اول کسي هم که موفق مي شه که به حرم نزديک شده و از نزديک حرم رو زيارت کنه ( که خب، اينجا بحثي رو زيارت از دور و نزديک ندارم و رو اعتقاد بچه ها دارم صحبت ميکنم) همون دانش آموز اهل تسنن ما بوده و ..... بقيش بمونه برا دل خودم...
اخبار انتخاباتي داغه و هر روز اگر هم بحث تو همکارا نباشه، تراکت هايي برامون ميرسه که، خب اجازه تبليغ تو مدرسه نداريم ( در گوشي که ميشه؟؟؟!!!).
يه سئوال؟؟؟ شما ميدونين اگه برق مدرسه، نع برق نه، اگه کنتور يه جايي مثلا مدرسه آتيش بگيره با چي خاموش ميکنن؟؟؟
الان دو سه روزه که بوي سيم کنتور در مياد و مجبور ميشيم که سايت رو ببنديم و برق اضافه رو هم خاموش کنيم. اما امروز سيمش عملا ، يه مقداريش آتيش گرفت و خب، اگه سرايدارمون دم دست نبود ما درست نميدونستيم که بايد چه کنيم. البته اون بنده خدا هم با يه پارچه زد رو آتيش و خاموشش کرد. اما بعد از خاموش کردن اون آتيش مختصر، اختلف العلماء .... و اين اختلاف از اونجايي شروع شد که يکي از همکارا ميگفت، البته با شجاعت هم ميگفت و ما ترسوهارو مسخره ميکرد. ميگفت که: خب، ترس نداره که سريع از آبدارخونه يه شلنگ ميکشيم و آتيش رو خاموش ميکنيم. البته آگاه هستين که اون آتيش سر رشته اش از سيم برقه و من نميدونم برقي که با آب خاموش بشه، چي ميشه؟؟؟
انقلت بعد از ويرايش
بابا ما کپسول آتش نشاني تو مدرسه داريم. منتهي نکته حرفم همينه، از انقلت هاي وارده يکي هم همين بود که ما نمي دونستيم ، با کپسول ميشه آتش کنتور رو خاموش کرد يا نه؟؟؟؟!!!!
وسطا نوشت ( ميخواستم بنويسم، پانوشت، ديدم بازم هست)
قابل توجه بزرگواري که به دليل ياد نکردن از روز امورتربيتي در وبلاگم ، از من دلخور شده و سئوال کردن که شايد مخالف اين نهاد ارزشمندم، بايد بگم که با اعتقاد کامل به يادگار شهيد رجايي و احترام مخصوص به همکاران امور تربيتي، اين رو بگم که در اين وبلاگ تا حالا مرسوم نبوده که مناسبت هاي خاص اين شکلي رو بگم. مثلا همين مطلب بالا رو ببينين، من حتي وقت نکردم براي اين دهه سوم مطلب بنويسم و اصل قرار من براي نگارش مطلب تو اين وبلاگ، خاطرات يک خانم ناظم از وقايع تلخ و شيرينه مدرسه هست، که شايد تذکري اولش برا خودم و بعد برا خواننده هاي محترمم باشه.
بزرگوارم، روز تربيتي رو به شما و بقيه همکارا تبريک ميگم و اميدوارم هميشه با همين انرژي مخصوص کار کنين.
درد دل
نمي دونم که با اون دو تا بچه ، چه بايد بکنم؟ فکر کنم تو پست قبل نوشتم. نميدونم ، خودم رو در قبال مامانا و باباهايي که مراقبند و نصف روز بچه ها رو به دست ما مي سپرند، مسئول مي دونم. چه تعهديه که من اون بچه ها رو برگردونم و اونا دوباره و فردا و فرداها تکرار نکنن و يکي از اون چيزهاي کثافت و آشغال رو نشون دو تا بچه معصوم ندن؟؟؟
نميدونم چه کنم؟؟؟ من از مخالفين اخراج بوده و هستم . اما اونا هنوز اخراجند و ستاد هم راي رو موکول به راي من کرده و منم نميدونم که چه رايي بدم؟؟؟!!!
امروز مامان يکيشون ميگفت: اِرحم ، تَرحم.......
ارحم به کي؟؟؟ اون بچه ها يا دوستاي همجوارشون؟؟ ماماناي اين بچه ها، يا ماماناي اون بچه ها؟؟؟
نميدونم....جدا نميدونم.....بمونه!!
يا رب نظر تو بر نگردد.