خانم ناظم - نوشته هاي يک ناظم
خداى سبحان روزى درويشان را در مالهاى توانگران واجب داشته . پس درويشى گرسنه نماند جز که توانگرى از حق او خود را به نوايى رساند . و کردگار ، توانگران را بازخواست کند از اين کار . [نهج البلاغه]

59بازدید‌های دیروز

41367کل بازدید‌ها

خانم ناظم - نوشته هاي يک ناظم
   1   2   3   4   5   >>   >
   [آرشيو نشده ها]
چهارشنبه 4 ارديبهشت 1387 ساعت 6:38 عصر+ نگرد نيست !!

                                                       باسمه
ا م ن ي ت ش غ ل ي
کي ميدونه يعني چي؟؟ کي ميتونه برام تفسيرش کنه؟؟ کي ميتونه بگه اگه بخواي کار کني و خوب هم کار کني اما اين 9 حرف وجود نداشته باشه، چطور ميشه کار کرد؟؟ چطور ميتوني خوب و با مسئوليت کار کني، اما به کسي حتي نگي بالاي چشمت ابروئه، چون هيچ مرجعي براي حمايت در قبال مسائل آتي وجود نداره.
چطور ميشه تو کار انضباطي، حق برخورد نداشته باشي و باز هم خوب کار کني؟؟ چطوره اصلا با ديدن مشکلات و بي انضباطي ها رومون رو بکنيم اونور و به روي خودمون نياريم!! نميدونم اونوقت با وجدانمون چه بايد بکنيم؟؟ به کجا داريم ميريم؟ وقتي حتي براي برخورد با بچه هاي خاطي پشتوانه نداريم ، چه بايد بکنيم؟؟؟
آقا ما امنيت شغلي نداريم. به کي بايد بگيم؟ به کي بايد بگي که تو آموزش و پرورش، معلم جماعت امنيت شغلي نداره، چه برسه به ما ناظما و دست اندر کاراي اجرايي و انضباطي!!
به کي بايد بگيم و چي بايد بکنيم؟؟؟!!!
چند صباحي اومدن و برا رسيدن به اهداف شوم خودشون از دانش آموز جماعت و نسل جوون، مايه گذاشتن و اين رو آوردن به روز اين بچه ها و خانواده ها هم ،......
چي بگم؟؟ چي بگم از مادري که خودش رو به خواب زده و يحتمل با توپ و تانک هم بيدار نخواهد شد؟؟؟ چي بگم؟ چي بگم از پدري که صبح ميره به دنبال يه لقمه نون و امنيت خانواده رو به مادري ميسپاره که چاره رو در مخفي کردن مسائل ميدونه؟؟
چي بگم؟ چي بگم از بچه اي که سکوت مادر رو در قبال خلافهايش، نه تعبير به دلسوزي، که برداشت به نفع خود مي کنه؟؟
چي بگم از قوانين خشک و بي مايه ي آموزش و پرورش که روز به روز تهي تر از اصل قانون در شيرازه ي خودش ، ميشه و کسي هم نيست چيزي بگه؟
چي بگم از معاونت فلان، وزارت  آموزش و پرورش که بدون نگاه به عواقب و حتي بدون نظر خواهي از يک مسئول مدرسه، مياد و سخنراني ميکنه و ورود موبايل رو بدون عواقبش به مدرسه آزاد اعلام ميکنه، بدون اينکه حتي بخشنامه اي وجود داشته باشه و ....فقط و فقط حرفي زده و .....
چي بگم از معلم و مدير و ناظمي که ......
چي بگم که اگه بخوان خدايي کار کنن بايد با تهديد به خودکشي و اين قبيل چيزا روبرو بشن و هيچ مرجعي هم برا حمايت و پشتيباني کاري وجود نداره. و حتي اگه يه صبح تا ظهر هم بد و بيراه بشنون و تهديد هم بشن، باز هيچ کجايي برا دادخواهي وجود نداره!! و اگر هم برخورد نکنن ، نميتونن ديگه بقيه ي بچه ها رو تو مدرسه جمع کنن و بايد به امون خدا رها کنن.
چي بگم؟؟؟ شما بگين.


انتها و ختم کلام
ببخشينم که اصلا حوصله ندارم و اين چند کلام رو هم برا آرامش خودم نوشتم.
جاتون نه خالي. تموم اين دو روز رو از تقريبا 8 صبح تا ظهر در حال شنيدن ..... و ..... هستيم.
آخه نتونستيم چشممون رو به روي خلاف يه بچه که مادرش هم دوست نداره از خواب غفلت بيدار بشه، ببنديم. چه بايد کرد؟؟ 
ايها الناس، ما امنيت شغلي نداريم!! چه بايد بکنيم؟؟؟


*براي ندا خانم گل
عزيز من نميدونم چي بايد انجام بدم؟؟ چه کمکي از دستم بر مياد؟؟ در خدمتم. نميدونم چطور باهات ارتباط برقرار کنم؟ تنها راه، مسنجره. اگه کار ضروري بود، ادم کن عزيزم در خدمتم.


                                                                  يا رب نظر تو بر نگردد.


متن فوق توسط: خانم ناظم نوشته شده است| نظرات ديگران ( نظر)
جمعه 30 فروردين 1387 ساعت 10:21 صبح+ درد طلاق يا مشکل روحي

                                                     باسم الرب الرحيم
(طولانيه، اگه قراره خستتون بشه، لطفا نخونين)
از اوايل اسفند ماه درگير يه موضوع هستيم که دقيقا از همون زمان هم من در حال کلنجار رفتن با خودم که براتون بگم يا نه؟؟ دوروزه اين جريان به اوج خودش رسيده و با وجود کار فوق العاده ي ايام امتحانات مستمر و حواشي پايان سال تحصيلي و بعد از عيد، باز هم اين موضوع وقتي مخصوص به خود، از ما گرفته.
از اول بگم بهتره. هميشه ديدگاهم به طلاق يه نموره شايد با بقيه فرق داشته. خب ميبينيم که، معمولا همه از طلاق بدي ميگن و .... اما خب من هميشه هم با اين ديد به طلاق نگاه نميکنم. گاهي و در بعضي از خانواده ها ميبينيم که با طلاق تمامي حاضرين در اون خانواده به آرامش ميرسند. حالا رو اين نمي خوام بحث کنم...بمونه. بمونه تا بعد از ذکر جريان اخير ، خودتون به ربطش پي ببريد.
يکي از دانش آموزان سال سوم، امسال به مدرسه ي ما اومده و خب، چي بگم والله که از همون ماه اول و در بدو ورود با بچه ها، اونم نه فقط بچه هاي کلاس خودشون، بلکه با هر کي که گيرش مياد ، درگير ميشه و کتک کاري ميکنه و تهديد و .... و البته اينم بگم که تا پاش باز ميشه تو دفتر، سريع ميفته به غلط کردن و اصلا هم ياراي مقابله با بزرگتر از خودش رو نداره.
چند بار مادرش رو خواستيم و مادرش هر نوبت قسم مي خوره که اين سال هاي قبل اين مدلي نبوده و متوجه شديم که تازه چند ماهه که پدر و مادر جدا شدن و پدر هم بفاصله چند ماه از طلاق سريع ازدواج کرده. اينا حالا بمونه. مشاورا شروع کردن به کار کردن رو اين بچه و نظر دادن که اين بچه بيشتر برخورداي رفتاريش بر مي گرده به مسئله ي طلاق پدر و مادرش و اينکه اين بچه اميد زيادي به بازگشت اين دو به سمت هم داشته و بعد از ازدوج پدرش از اين مطلب کلا نااميد شده.
اين نظر مشاورنمون بود و اما من چند باري که باهاش بعد از درگيري ها و اخراج موقت ها حرف زدم، ديدم که اصلا حساسيتي رو اين مطلب نداره و تازه عنوان مي کنه که با همسر پدرم ، مشکلي ندارم و دوست دارم برم با اونا زندگي کنم.... بمونه حالا. من که کارشناس مشاوره نيستم که بخوام نظر بدم.
اوايل اسفند بود که بچه ها، يعني دوستانش ، چند نوبت اومدن و گفتن خانم به داد اين برسين. و عنوان کردن که با مطالبي که اين خودش عنوان مي کنه، اين هر روز داره بيشتر تو کثافت غرق ميشه. شروع به پيگيري کرديم و همزمان، هجوم چند ولي به مدرسه که ناراحت بودن از حرفايي که اين بچه به دختراي اونا گفته بود و ....
کاملا به مادرا حق مي دادم. خب، يه مادر، يه پدر، مخصوصا پدر و مادراي متعهد، تو خونه مواظب رفتاراشونن و همه چي رو کنترل ميکنن، از فيلم و ...خلاصه هرچي ، و بعد براشون زور داره که ببينن ، دخترشون تو مدرسه از زبون يه آدم احمق، شنونده ي همه چيز باشه.
خلاصه پيگيري کرديم و ديديم که بله ، طبق پيش بيني خودمون، تموم صحبتاش توهمه و اصلا صحت نداره.
باهاش حرف زديم و خلاصه، قول داد که ديگه تکرار نميکنه...... بود تا دو و سه روز پيش..
باز هجوم مادرا و تلفنا و پچ و پچ تو بچه ها و ........
چرت و پرتايي که اين احمق در مورد خودش و البته اين دفعه بسيار وحشتناک بر سر زبونا انداخته..
خدا...چي بگم که دو سه روزه درگيريم و همش بايد مادرارو قانع کنيم که اين حرفا از يه ذهن مريض در اومده و صحت نداره. من به مادرا هم حق ميدم. خدا ميدونه تو اين هفته ، خودم چند بار دچار افت فشار و پايين اومدن قند خون و ضعف شديد شدم. و مشاورا باز هم حرف خودشون رو تکرار مي کنن و بي توجه به مسائل جانبي، بازگشت پدر رو حتي با همون همسر دوم که گرفته ، به سمت مادر ، چاره ي کار ميدونن.
من اين چيزا رو قبول ندارم و نمي خوامم بحث کنم. به نظر من اين بچه مشکل روحي داره و بايد اساسي درمون بشه. وگرنه کدوم دختريه که با ذکر حرفاي بيخود، خودش رو به لجن بکشه. بحث ندارم. بمونه و  فعلا هم عجالتا از حضور در کلاسا منعش کردم و قراره که صبح ميارنش و بعد از دادن امتحان مستمر ميبرنش خونه، تا بعد از امتحانات مستمر ببينيم براش چه بايد بکنيم.


پ.ن
*خيلي دلم غمداشت. ببخشينم. هنوزم تازه بازم حرفم مياد و به خاطر شما تمومش کردم.
*فعاليت بخش مشاوره رو کامل نمي دونم و بر اين عقيده ام که نبايد بعد از پيش اومدن هر جريان رها بشه تا جريان بعدي که يه همچين گندي زده بشه.
بازم بمونه !!!


                                                               يا رب نظر تو بر نگردد.


متن فوق توسط: خانم ناظم نوشته شده است| نظرات ديگران ( نظر)
شنبه 24 فروردين 1387 ساعت 10:3 عصر+ خودتون چطورين؟؟

                                               بسم الله النور
 خب، عملا يه هفته هست که مدارس دوباره باز شده و اين يه هفته انقده دويديم که خوووووب تقاص اون بيست روز تعطيلي رو پس داديم.تا ما باشيم که ديگه از اين کارا نکنيم..... جاتون خالي:دي
انقده تو اين يه هفته موضوعات داريم که عملا نميدونم الان بايد اينجا چي بهتون بگم؟
ميخوام از روز اول بگم که اول بسم الله ، هنوز درست و حسابي با بچه ها ، چاق سلامتي نکرده، مجبور شديم پيگير نکات انضباطيي بشيم که قبل از عيد به بچه ها در خصوص رعايت کردنشون، هشدار داده بوديم. البته در کل سه پايه شايد يه چيزي حدود 20 نفر بودن که اين اشتباه رو انجام داده و خب، ما هم طبق آيين نامه ي انضباطي و مصوبه شوراي انضباطي مدرسه، مجبور به اخراج موقت به مدت سه روز شديم تا يه کم سر و شکلا ، شکل محصلا بشه. نميدونم چي بگم و کي رو مقصر قلمداد کنم؟ مادري رو خطاب کنم که با دست خودش دختر بچه ي 14 ، 15 ساله رو بر مي داره و مي بره و ....و فکر مي کنه که عيد با ظاهر موجه بچه ش آغاز نميشه!! مادر مهربون!!!!! به کجا قراره برسيم؟؟؟ ..... بي خيال... نه...نععع... اينا رو نميگم.
از نامادريي بگم که...... آخه چي بگم که عملا سه ماهه که در گير جريان يه نامادري هستيم که اوجش تو اين يه هفته بوده. چي بگم؟؟؟ آخه مفصله و ممکنه باز سياه نمايي بشه، فعلا هيچي نميگم، به يه تصميم درست و درمون که رسيديم، اونموقع ميگم.... پس... اينم ، بي خيال.
از اوج سوزش دلم تو اين هفته بگم، اون زماني که فهميدم اون دانش آموز که جريانش رو
اينجا گفتم و کتک کاري تو کوچه و .... جريان زندگيش چيه و خب، ما باز چاره اي نداشتيم به جز اينکه با صلاحديد خانماي مشاور، قرار شد فعلا تا امتحانات مستمر بشينه تو خونه و درس بخونه و فقط براي امتحانا بياد، چي بگم؟؟ از مادر بيچاره اش بگم که بعد از بقول خودش پدر ناجوونمرد اين بچه........ بمونه که با چه سختيي داره زندگي اين بچه رو ميگذرونه!!! اينم بمونه ، که اگه بگم، همتون هنگ ميکنين. پس اينم بي خيال..
آهان از جوجمون بگم که، طفل معصومِ من اون، خلاف رو نکرده بود و به گوشي هيچ کسي هم چپ نگاه نکره بود و .... خب، اين يکيش خوشحال کننده بود. از شيطنتاش بگم که باز همينطور از کله ي صبح آويزونه رو دوش من و بقيه ي همکارا. خب ، نميدونم چرا همه هم دوسش دارن و حتي بچه ها هم فکر ميکنن که بايد بهش محبت کرد. نميدونم... 
از امتحانات مستمر براتون بگم که از دوشنبه شروع ميشه و .... نچ... اونم خستتون ميکنه.
*تازشم اينو نميگم که ، هفته ي معلم نزديکه و من ..... اصلا خوشم نمياد از اين هفته...
از ايشون بگم ( نع بابا دنبال اسمش نگردين که خبري نيست) که گذاشتن و رفتن، ( اين يکي مربوط به دنياي حقيقي نيست و مال همين دنياي مجازيه)...... نميگم، چون گفتنش دلم رو غصش ميشه....
از ايشون بگم ( از اسم اينم خبري نيست) که رفتن و جاي خاليشون فعلا دوستاشون رو اذيت ميکنه...(البته مدل رفتنشون فرق داره و  نرفتن و هستن).... اينم نميگم، چون دوستانشون غصشون ميشه. 
از معده دردي بگم که دو ، سه  روزه حالم رو اساسي گرفته و ...... نع بابا ، اينم که گفتني نيست و ...
اصلا اينا رو بي خيال...
خودتون چطورين؟؟؟


پ.ن
*همه ي موضوعات بالا ، گفتنش مستلزم ، پستهاي جداگانه و تحليل و بحثه. ميگم انشاءالله. همين روزا که هم حالم بهتر بود و هم هر کدومش به يه نتيجه ي اساسي برسه.


                                                                        يا رب نظر تو بر نگردد.


متن فوق توسط: خانم ناظم نوشته شده است| نظرات ديگران ( نظر)
يکشنبه 18 فروردين 1387 ساعت 1:16 عصر+ مسيح ‍، اي پيامبر رحمت

به نام خداي عيسي مسيح
خب،
قرار بر اين بود که نامه اي به مسيح بنويسيم. همه گفتن و نوشتن و درد ودل کردن. به نظرم رسيد که بهتره اين نامه، اينجا از زبان يکي از خواهران عزيز مسيحي نوشته بشه. دوست عزيزم لطفي کردن و نوشتن. ممنونم آنژل بزرگوارم...

Ov der Hesus Kristos ov Asdzu vordi ، ov barutian ou khghaghutian margare. ko hovanu nerko menk sovoretcink barutiun ، khonarhutioon ، jshmardutioon… Du sovoretcrer << Inchkan zzveli en anmegh arun tapogh zerkere>>: << Zzveli en mer hogu arjev ، charutian hamar vazel shdabogh vodkere>>: Du mishd mez bari ousum es dvel te <>: Ayd inch zzveli mardik gan ashkharhum vor ail kronneri hascein yv hamayn mardgutiane batci kobidutiun ، halazank yv nengutiun ayl ban chgiden : inchu ays anarag mardik chen vakhenum der Azdzuc yv chen heranum irentc dghegh yv char ararkneritc: Endunir im khndranke ov der vorbes mi kristonia kour mer Islam yekhbayrneri yv soorb kroni ou margarei hascein asvas char khoskere yv jshmarid janabar cuys dur nrantc . Der Asdvaz ko zorutiamb ou barutiamb ays ararazneri achkere bac ara luysov yv jshmarid janabarh cuyc dur : AMEN (Anjel)


اي عيسي مسيح، اي فرزند خدا ، اي پيامبر صلح و دوستي و اي رواج دهنده ي برابري انسان ها ،
در پناه وجود بزرگوار شما ، ما آموختيم چگونه مهربان ، متواضع و پيرو حق و حقيقت و حقانيت باشيم ، آموختيم تنفر و حذر از دست آغشتن به خون بي گناهان را، انزجار عميق از پاهايي که در راه باطل شتاب مي ورزند. مگر نه اينست که به ما آموختي، چگونه در اوج قدرت دست ياري به ديگران و مدد و مهرباني به ضعفاء بدهيم.
چه شرم آور است که انسانهاي کافر و نا آگاه با اهداف دنيوي به دين ستيزي پرداخته و به منظور نيل به اهداف شوم و باطل خويش دست به آزار و شکنجه ي انسان هاي بي پناه آلاييده و چه شرم آورتر، که در اين راه حتي از جسارت و اهانت به مقدس ترين جنبه هاي زندگي بشري ، يعني اعتقادات پاک و مقدس ديني و مذهبي آنان نيز فروگذار نميکنند.
اي بزرگ معلم بخشايش
چگونه اين نا آگاهان نمي هراسند از نتيجه ي اعمال کريه شان و از عذابي که در انتظارشان است. من به درگاه تو از آنان شکايت نموده و به عنوان يک خواهر مسيحي ديني، از اهانت به پيامبر مسلمانان و کتاب ديني آنان و دين آسماني اسلام، اعلام انزجار مي کنم.
بارخدايا
اي عالم بي کران مهر و بخشايش و اي خورشيد بي همتاي بشريت ، چشمان اين گمراهان را به نور حقانيت و حلاليت خويش بگشا و راه خروج از طريق ناآگاهي را به آنان رهنمون باش.
آمين.
آنژل


پي نوشت
*کل نامه ي بالا، قلم و نگارش خواهر عزيزم آنژل بوده و به هيج عنوان ، حتي در نگارش آن دخل و تصرفي صورت نگرفته است.


*معمولا بعد از شرکت در اين جنبش هاي وبلاگي، عادت به دعوت افراد ندارم، اما اين نوبت دوست دارم از خواهر بزرگوارم که هميشه نامه هاي ايشون به امام رحمت ، باز گشاي دلتنگيهامون بوده دعوت بعمل بيارم برا نوشتن. خواهر عزيزم ايمانه ي مهربانم را دعوت به نوشتن ميکنم. تا در کنار نامه هاي ايشون به آقا، نامه اي نيز به پيامبر رحمت، عيسي مسيح داشته باشيم. ممنونم.


يا رب نظر تو بر نگردد.


متن فوق توسط: خانم ناظم نوشته شده است| نظرات ديگران ( نظر)
پنجشنبه 15 فروردين 1387 ساعت 12:31 صبح+ هيشکي نبود!

                                                       بسم الله النور
قبل تر نوشت:
خب .... اينترنته و اينه ديگه و بلاگرا معمولا آماده ي روبرو شدن با اين چيزا هستن.....
باز از وسط گفتم!! ببخشينم.
*دوستان عزيزم، خواستم بگم که، فقط کامنتايي که امضاي الکترونيک داره از جانب من معتبره و خواهشا به کامنتايي که بدون امضاء و فقط با نام خانم ناظم نوشته ميشه، اهميت ندين و از درجه ي اعتبار ساقطه و الحمدلله که آي پي هم مشخصه و از اون بالاتر ، شناختيه که بچه هاي بلاگر رو همديگه دارن، تا به اون حد که حتي قلم همديگه و نوع کامنت گذاري رو چشم بسته مي شناسن. ممنونم بزرگواران.


خب نوشت!!
امروز بعد از حدود اونهمه تعطيلي(کدوم همه؟؟؟) رفتيم مدرسه. اما باور کنين خيلي خستمون شد. هرچي هم وايستاديم، جناب وزير نيومدن. آخه ديروز اطلاعيه دادن که ايشون سرزده به مدارس سر مي زنن. تازشم تو اطلاعيه ، گفته بودن که بايد معلمين و مديران به موقع در مدارس حاضر باشن، اما به جون خودم هيچ کجاش ننوشته بود که ناظما هم برن مدرسه:دي....
البته ما رفتيم و فقط خستمون شد. از هر کلاس فقط تعداد کمي اومده بودن و تا ظهر ما فقط تلفن زديم و تلفن جواب داديم. مشترکين مورد نظرم يا خواب بودن و يا تو راه و يا ....مممم....نبودن ديگه، گير ندين.
جواب تلفن هم خيلي داديم. اوليايي که هراسون از شهرستانا زنگ ميزدن و ميگفتن، تو شهرها گير کرديم و ماشين گيرمون نيومده و هزار و يک بهونه ي ديگه و ما هم خب سعي ميکرديم که بپذيريم و خودمون رو توجيه کنيم. اما واقعيتش نميفهمم که آدم وقتي بچه ي محصل داره و مي دونه که بايد روز چهاردهم بچه ش بره مدرسه، چطور راه مي افته و بدون برنامه ريزي برا بازگشت، ميره شهري ديگه و هم به خودش و هم به خانواده استرس وارد مي کنه. در هر حال ما قرار بود که از غايبين امروز نمره ي انضباط کم کنيم و واقعا نميدونم که چه بايد بکنيم. چون واقعيتش بچه ها مقصر نيستن و اگه ميشد بايد از بابا و ماماناشون کم کنيم.
در هر حال ما امروز بوديم و هر چي هم منتظر شديم، نه وزير اومد و نه هيشکيه ديگه. 
بابا ... ايها الناس، هيشکي نميخواد برا اين تعطيلاتي که بيست روز مملکت رو ميخوابونه، فکري بکنه؟؟؟!!!


آخرش؟؟!!
امروز اول بسم الله، تا وارد مدرسه شدم و هنوز نه سلامي و نه عليکي، ميدونين چشمم به جمال کي روشن شد؟؟؟
بعلللللع...يادتون قبل از عيد جريان يه دعوا رو براتون تعريف کردم؟ يه دعوا و يه کتک کاري سر...مممم؟؟؟!!!.... تو خيابون، بعد از اتمام ساعت مدرسه و اون آبروريزي و .....
بله، امروز در بدو ورود چشمم به جمال اون دو نفر و ماماناشون روشن شد. اساسي حالم گرفته شد. قرار شد برن و شنبه بيان ، تا مشاورمونم باشه و ببينيم چي ميشه کرد!!!
همين ديگه!! چي بگم؟؟ تموم شد..


                                                                    يا رب نظر تو بر نگردد.


متن فوق توسط: خانم ناظم نوشته شده است| نظرات ديگران ( نظر)
سه‏شنبه 6 فروردين 1387 ساعت 2:53 صبح+ آغاز احسن الحال

                                                    يا حبيب الله
حول حالنا الي احسن الحال
خب، سال نو مبارک و از اون بالاتر ميلاد پيامبر بر همه مبارک باشه. برا سال نو ننوشتم، اما فکر ميکنم که کم لطفي بود اگه برا يه همچين شب عزيزي ، نمينوشتم. انشاءاله که در سايه ي الطافش، هرگز خدا رو فراموش نکنيم. انشاءالله که به مدد نگاه پر مهرش، در سال آتي، زيارت گنبد خضراء نصيب تمامي آرزومنداش باشه.
واقعيتش ، پارسال هم نتونستم برا سال تحويل درست و حسابي بنويسم. بعد از جريان فاطمه، اکثرا در ايام عيد، وقتي ياد مدرسه مي افتم، دلم شور مي زنه. در طول اين چند سالي که کار مي کنم، سه مورد مشابه با جريان فاطمه داشتيم، چيزي که ته دلم رو ميلرزونه، اسم هاي اون سه بچه هست: دو فاطمه و يک زهرا...


خب....به دليل نوع کارم و سر و کار داشتن با بچه هاي 15 تا 18 ساله، هميشه سفارشم به ديگران اينه که : برا نسل جوون دعا کنين.... برا شب سال نو هم از همه مي خواستم که برا جوونا دعا کنن.
اما اين دعاي موقع تحويل سال بدجور هميشه ذهنم رو به خودش مشغول مي کنه. حالا تو اين شب عزيز از خدا و رسولش مي خوام که يه کم هم ما آدم بزرگتر ها رو متحول کنه. نمي دونم تو کارنامه ي هر کدوم از ما، البته اگه قرار باشه که روءيتي از کارنامه هامون تو اين دنيا داشته باشيم، چقدر ميتونستيم نسبت به اصلاح نسل جوون و کمک به اونا ، افتخار داشته باشيم؟؟؟ 
چقدر کار کرديم تا اوضاع نسل جوون ما به اينجا نرسه؟؟ چقدر موفق بوديم در هدايت نسل جوون؟؟ چقدر فقط به صورت کليشه اي و نه در برخوردهاي اصلاح گرايانه، موفق شديم جوونا رو از لبه ي پرتگاه به کنار بکشيم، يا نعع باعث سقوط اونا به اعماق پرتگاه شديم؟
نميدونم، فقط به نظرم مياد که اين مائيم، بله خود ما، من و شما و او و....که باعث پيش اومدن اين اوضاع و احواليم.. تو اين شب عزيز يادم بمونه که اول برا خودم و خودمون و خودمون دعا کنم و مطمئن باشم که اگه ما حول حالنايي درست داشته باشيم، به دنبالش، نسل جوون ما هم انشاءالله  مراتب احسن الحال را طي خواهند نمود. 


اصل نوشت
تقارن اين اعياد بزرگ، بر همه مبارک. انشاءالله که ما رو نيز در اين شب عظيم و مبارک ميلاد پيامبر رحمت(ص) از دعاي خيرتون فراموش نخواهيد کرد.


دل نوشت
فردا دو تن از دوستان عازم کربلا هستن. خوش به سعادتشون، اميدوارم تو حرم آقام ابوالفضل، ما رو از دعا فراموش نکنن.


پا نوشت
نععع بزرگوار... خودشه...درست و درمون. اين اون چيزيه که وجود داره... حال، عالمان هر اونچه که صلاح بدونن مي تونن براش اسم بذارن، بي توجه به توهيني!!! که در غالب الفاظ ، نسبت به ديگران روا مي دارند. در هر حال ، اين مورد قبول من مي باشد.و فکر مي کنم که اين اقل حقيه که ميتونم  داشته باشم.


                                                       يا رب نظر تو بر نگردد.


متن فوق توسط: خانم ناظم نوشته شده است| نظرات ديگران ( نظر)
سه‏شنبه 28 اسفند 1386 ساعت 12:33 عصر+ داريم فيتيله ميشيم

                                                           يا رب التعطيلات
انگاري داريم به يه نفس راحت کشيدن نزديک ميشيم. رو نوبتي که از قبل گذاشته بوديم، ديروز رفتم و امروز فيتيله ام......................
بازم از وسط حرف زدم انگاري!!!
ببخشينم اينروزا انقدر سرمون شلوغ بوده که فرصت هيچ کاري نداشتيم. عملا مدرسه، پنجشنبه( که حالا ميگم براتون)  روز آخرش بود برا بچه ها. جمعه هم که انتخابات بود و خب من  ............ چي بهش ميگين شما؟؟؟ دو درکردن؟؟؟؟ اوهوم دقيقا همون که شما ميگين. بخدا انقده اين روزا، نه يني اون روزا خستم بود که از فکر اينکه اقلا 48 ساعت هم جلوس اجلاس( يا اجلال؟؟) داشته باشم پاي صندوق ...نچ... ولا حس...و نرفتم. اما از همون دقايق اوليه شروع راي گيري، سيل اس ام اس هاي رحمتي!!! دوستان  که پاي صندوق ها به امر مقدس راي گيري اشتغال داشتن  به سمتم شروع به باريدن کرد و اونچه دور از جون از سزا و ناسزا بود نثار جاتمون کردن و ما هم همچنان که به امر مقدس کارجات مشغول بوديم، اس ام اس ها را خوانده و پوزخند به ريششان زده کرديم و اونچه از ادبيات حماسي در چنته ( بخوانيد اين باکس گوشيمان) بود برايشان ارسال داشته نموده کرديم تا يه موقع خداي نکرده حضورشان کمرنگ نگشته گردد. ( ادبيات رو حال کردين!!! اينا چي بود من نوشتم؟؟؟)...بمونه....
شنبه ، هم که مدرسه از حضور بچه ها تعطيل بود و يکشنبه هم که بود و دوشنبه هم که بود و و قس علي هذا تا کنون...... اما خب ما همچنان در سنگر بي دشمن ( دور از جون بچه ها رو نميگما  ) حضور داشته و چهار ستون رو محکم گرفته بوديم.
بالا غيرتا مسئولين امر اين قسمت را خونده ننننننمايند.
اوهوم، داشتم ميگفتم که بچه ها تا پنجشنبه اومدن و جمعه هم که انتخابات بود و  تا عصر شنبه هم شمارش بود و دوستان هم تند و تند ما رو مورد تفقد قرار داده و حدود صد اس ام اس، ناناناناسزا  نثارمون نمودند ( با اونهمه کار، من حدس زدم که يکي رو گذاشته بودن مسئول ارسال اس ام اس به من) ...خب موند يکشنبه به بعد. وقتي ديديم که خب مدرسه از وجود ا....ذ....ا....(نَوَشه،هر کي تونست بترجمه، بگه تا بهش جايزه بدم)  خاليه، ما هم دور از گوش مسئولين يه تدبير انديشه کرده و بين خودمون نوبتيش کرديم. اينطوري شد که همچين شد و امروز من فيتيله شدم.


و اما الپنجشنبه
اوهوم، داشتم ميگفتم، پنجشنبه و ما ادريک پنجشنبه؟؟؟ که اميدوارم در هر سال تحصيلي ، خدا فقط يه دونه از اين روزا نصيبمون کنه کافيه تا حسابي حال هممون بره تو قوطي و تا يه هفته هم جا نياد. پنجشنبه انگاري يه جورايي همه قاط زده بودن. از صبح انقدر بدو بدو بود که اگه يه کيلومتر شمار به خودمون ميبستيم، يحتمل کيلومتر شمار به حالمون به گريه مي افتاد. تموم روز يک طرف، موقع تعطيلي هم يک طرف. دقيقا زماني که بچه ها مشغول خروج از مدرسه بودن، يه نارنجک نميدونم از کجا، يحتمل  امداد غيبي بود،( واقعا نميدونم از کجا، چون سه طرف مدرسه نيروي انتظامي ايستاده بود)  نازل شد بر سر بچه ها و خب، متاسفانه يکي دو تا از بچه ها جراحت برداشتند. يکي از بچه که بغل پاش خورده بود، ده سانت پشت پاش پاره شد و يکي ديگه زخمي به طول دو يا سه سانت تو صورتش افتاد و يکي ديگه هم از همه خطري تر دقيقا کنار چشمش زخمي شد، اما بازم خدا به خير گذروند. خلاصه اينم از اون روزا بود برا خودش.


و اما الببيي!!
طفلي ببيي...... همين ديگه. معلومه چي شد ديگه. اما خب، خوشحال باشين چون ببيي تو خوب خونه هايي رفت. غير از ببيي همکارا زحمت کشيدن و يه چيزايي هم توسط مديرمون و بقيه برا بعضي از بچه ها تهيه شد و توسط دوستان به خونواده هاشون تحويل شد( البته دور از چشم بچه ها). اينا رو هم فقط و فقط محض ريا گفتم. همين.


ختم الکلام
نميدونم ، ميتونم بازم تا سال تحويل بنويسم يا نه. يحتمل بمونه برا سال تحويل. اما....ممممممم... سال خوبي برا همتون آرزومندم. دعام کنين. ( حالا چرا خجالتم اومده، خودمم نميدونم!!!).


                                                       يا رب نظر تو بر نگردد.


متن فوق توسط: خانم ناظم نوشته شده است| نظرات ديگران ( نظر)
سه‏شنبه 21 اسفند 1386 ساعت 8:27 عصر+ روز عتيقه!!

فبشر عباداللذين يستمعون القول
بنا بر اونچه اخوي بزرگوارمون وظيفه شرعي وبلاگ نويسا اسم برده اند، بر خود لازم دونستم، اين چهار کلمه را اينجا در جهت حکم و وظيفه شرعي خودم مرقوم نموده تا اقلا در پيشگاه صاحب قرآن شرمنده نباشم. يا علي
چه مي شه کرد ؟
قرائت تازه ي !!! بعضي آدما از دين، بعضي موقع ها اقتضاء مي کنه، البته به روايت غير سنتي ، حتي نزول قرآن از جانب خدا را انکار کنند !
آري ؛ کار اين آقا  به جايي رسيد که رسما نزول قرآن از جانب خدا را انکار کرد ..
خدا را چه ديدي؟؟!! شايد ما عوام الناس سر در نمي آريم از اين فهم هاي نوين. در جواب فقط  نگاهي به يک آيه قرآن: و ما ينطق عن الهوي ان هو الا وحي يوحي (سوره نجم) فرستاده ما هرگز بر اساس هواي نفس خود سخن نمي گويد، الا اينکه سخنان او تماما از جانب خداست ، که بدو مي رسد.


-----------------------------------------


خب، در ادامه ي دوندگي هاي آخر سال، امروز يه روز عتيقه بود برا خودش. امروز آزمون جامع داشتيم و  از اونطرف تر هم شوراي دبيران هم داشتيم و از اونطرف تر تر برنامه امتحانات مستمر ترم دوم که بعد از عيد برگزار ميشه رو هم امروز بايد تو شورا مي داديم و از اونطرفتر تر تر از يکي از کلاسها از صبح بهم خبر داده بودن که دو تا از بچه ها از صبح تا ظهر با هم شديد درگيرن و البته بمونه که دعواشون سر چي بود. نميگم، آخه  اگه بگم، يک گروه از عناصر خلقتي خدا اينجا خيلي ذوق مي کنن که مگه تو مدارس از اين خبرا هم هست که بر سر اونا!!! جنگ و دعوا هم بشه؟؟؟!!! ( اصلا شما هم متوجه نشدين که جريان سر کي بوده؟؟) و ..... خلاصه بهشون تذکر دادم و باهاشون صحبت کردم و تذکرات لازمه رو دادم و .... تا اتمام وقت و زنگ خونه. وقتي زنگ خورد و همکارا رفتن تو شورا و بچه ها هم رفتن و ما هم تازه آماده رفتن به داخل دفتر و شرکت در شورا مي شديم، ديدم که چند تا از بچه ها از خيابون به مدرسه برگشته و با داد و بيداد وهيجان زده ، خبر از ادامه دعوا تو خيابون دادن. خلاصه کنم که ياد آوريش فقط با اعصابم بازي ميکنه و فکر کنم ذکر کاملش،  شخصيت دختر هاي خوبمون رو ميبره زير سئوال. همين قدر بگم که اون دعوايي که به خيابون کشونده شد و به دوتا از بچه هاي مدرسه روبرو  که دوستان يکي از اين دو نفر بود، کشونده شد و کتک کاري اساسي و مامور کلانتري و ممممممم ممممم ( اينا يعني اينکه بسه). هيچي ، نتيجه اي نداشت جز نتيجه ي شيرين عدم شرکت ما تو شوراي دبيران و موندن چند  ساعت وقت اضافه تو مدرسه و .............. 


راستي تي                                                                 
*
انگاري جوجمون يه کار بد کرده، دنبالشم و دارم پيگيري ميکنم!!!!
* اون دو دانش آموز ( موبايلياي پست قبل) فعلا موقت سر کلاس ميان، يعني بخشيده شدن و مشاورين دارن روشون کار مي کنن.


پ.ن
چند نوبته مي نويسم، ميخوام اين رو بگم که، فقط يک هفته گذاشتن که تو تبعيد و تو اتاق معاونت طبقه دوم بمونم و بعد از چند روز به لطف دوستان ( بخوانيد، به زور دوستان)  به اتاق خودم تو طبقه اول برگشتم.


آخي نوشت                                                                                                                          فردا قراره که يه بَبَيي تو مدرسمون سر بِبُرَن. حوصلم نيست که بگم برا چي. يعني هستا، اما دلم نميخواد بگم، آخه  ممممممممممممممممم  (يعني نپرسيد).... پس بمونه.....


                                                             يا رب نظر تو بر نگردد                            


متن فوق توسط: خانم ناظم نوشته شده است| نظرات ديگران ( نظر)
يکشنبه 19 اسفند 1386 ساعت 10:3 عصر+ هر چي دوست دارين!!

                                                         بسم الله النور
خب، ماه صفر هم تموم شد و وارد ماه پر فيض و برکت ربيع شديم. خيلي دلم ميخواست که بتونم تو اين چند روز، مطلبي نوشته، اقلا برا خودم که يادم نره که مسلمونم و ... واقعيتش غير از اينکه وقت نکردم، يه دليل ديگه هم داشت که يواشکي ميگم، از اونموقع که اونمطلب رو تو وبلاگ يه بزرگواري که بر حسب اتفاق، خيلي هم قبولش دارم، با موضوعيت    د...ب....ن....ا....ش...ا.....   ( زحمت نکشين و تلاش نکنين، ما مَعلوم)خوندم، انگار ................................................................ بمونه......
در هر حال وفات پيامبر عظيم الشان اسلام (ص) و شهادت امام مجتبي(ع)  و امام رضا (ع) رو خدمت تمامي مسلمانان تسليت ميگم و آغاز ماه ربيع رو تبريک ميگم.
زائرين مشهد روز چهارشنبه حوالي ساعت دو رسيدن مدرسه. و چي بگم از حالات روحي اونا!!  نميخوام غلو کنم ، اما به محض ورود همه شون مشترکا اين مطلب رو با چشمايي پر آب برامون تعريف کردن.
گفتن و گفتن و ما هم حسرت خورديم. دقيقا ساعتي که قرار بوده حرم رو ببندن نميدونم برا چه کاري، خُدّام که برا بستن درميان، کل اينا رو ميذارن داخل حرم و در رو مي بندند. و اينا تموما يه نماز حسابي خونده و يه زيارت سير مي کنند. و برام جالب بود که اول کسي هم که موفق مي شه که به حرم نزديک شده و از نزديک  حرم رو زيارت کنه ( که خب، اينجا بحثي رو زيارت از دور و نزديک ندارم و رو اعتقاد بچه ها دارم صحبت ميکنم)  همون دانش آموز اهل تسنن ما بوده و ..... بقيش بمونه برا دل خودم...
اخبار انتخاباتي داغه و هر روز اگر هم بحث تو همکارا نباشه، تراکت هايي برامون ميرسه که، خب اجازه تبليغ تو مدرسه نداريم ( در گوشي که ميشه؟؟؟!!!).
يه سئوال؟؟؟ شما ميدونين اگه برق مدرسه، نع برق نه، اگه کنتور يه جايي ‍ مثلا مدرسه آتيش بگيره با چي خاموش ميکنن؟؟؟
الان دو سه روزه که بوي سيم کنتور در مياد و مجبور ميشيم که سايت رو ببنديم و برق اضافه رو هم خاموش کنيم. اما امروز سيمش عملا ، يه مقداريش آتيش گرفت و خب، اگه سرايدارمون دم دست نبود ما درست نميدونستيم که بايد چه کنيم. البته اون بنده خدا هم با يه پارچه زد رو آتيش و خاموشش کرد. اما بعد از خاموش کردن اون آتيش مختصر، اختلف العلماء .... و اين اختلاف از اونجايي شروع شد که يکي از همکارا ميگفت، البته با شجاعت هم ميگفت و ما ترسوهارو مسخره ميکرد. ميگفت که: خب، ترس نداره که سريع از آبدارخونه يه شلنگ ميکشيم و آتيش رو خاموش ميکنيم. البته آگاه هستين که اون آتيش سر رشته اش از سيم برقه و من نميدونم برقي که با آب خاموش بشه، چي ميشه؟؟؟


انقلت بعد از ويرايش
بابا ما کپسول آتش نشاني تو مدرسه داريم. منتهي نکته حرفم همينه، از انقلت هاي وارده يکي هم همين بود که ما نمي دونستيم ، با کپسول ميشه آتش کنتور رو خاموش کرد يا نه؟؟؟؟!!!!


وسطا نوشت ( ميخواستم بنويسم، پانوشت، ديدم بازم هست)
قابل توجه بزرگواري که  به دليل ياد نکردن از روز امورتربيتي در وبلاگم ، از من دلخور شده و سئوال کردن که شايد مخالف اين نهاد ارزشمندم، بايد بگم که با اعتقاد کامل به يادگار شهيد رجايي و احترام مخصوص به همکاران امور تربيتي، اين رو بگم که در اين وبلاگ تا حالا مرسوم نبوده که مناسبت هاي خاص اين شکلي رو بگم. مثلا همين مطلب بالا رو ببينين، من حتي وقت نکردم براي اين دهه سوم مطلب بنويسم و اصل قرار من براي نگارش مطلب تو اين وبلاگ، خاطرات يک خانم ناظم از وقايع تلخ و شيرينه مدرسه هست، که شايد تذکري اولش برا خودم و بعد برا خواننده هاي محترمم باشه.
بزرگوارم، روز تربيتي رو به شما و بقيه همکارا تبريک ميگم و اميدوارم هميشه با همين انرژي مخصوص کار کنين.


درد دل
نمي دونم که با اون دو تا بچه ، چه بايد بکنم؟ فکر کنم تو پست قبل نوشتم. نميدونم ، خودم رو در قبال مامانا و باباهايي که مراقبند و نصف روز بچه ها رو به دست ما مي سپرند، مسئول مي دونم. چه تعهديه که من اون بچه ها رو برگردونم و اونا دوباره و فردا و فرداها تکرار نکنن و يکي از اون چيزهاي کثافت و آشغال رو نشون دو تا بچه معصوم ندن؟؟؟
نميدونم چه کنم؟؟؟ من از مخالفين اخراج بوده و هستم . اما اونا هنوز اخراجند و ستاد هم راي رو موکول به راي من کرده و منم نميدونم که چه رايي بدم؟؟؟!!!
امروز مامان يکيشون ميگفت: اِرحم ، تَرحم.......
ارحم به کي؟؟؟ اون بچه ها يا دوستاي همجوارشون؟؟ ماماناي اين بچه ها، يا ماماناي اون بچه ها؟؟؟
نميدونم....جدا نميدونم.....بمونه!!


                                                            يا رب نظر تو بر نگردد.


متن فوق توسط: خانم ناظم نوشته شده است| نظرات ديگران ( نظر)
سه‏شنبه 14 اسفند 1386 ساعت 8:3 عصر+ پير مي شويم!

                                                             باسمه
اين روزها، روزهاي سختي رو مي گذرونيم. باور کنين امروز از صبح تا ظهر باندازه يک ساعت ننشستم. از هر کلاس تعدادي دانش آموز رفته مشهد و کلاس ها همچين بگي و نگي به حالت نيمه تعطيل در اومده، مخصوصا بچه هاي سال دوم که بيشتر زوارمون از سال دوم هستن. چند تا از دبيرا هم رفتن و خلاصه قربون امام رضا برم. ما هم مونديم و سفت و سخت مواظبيم که مبادا ستون هاي مدرسه يه وقت به لرزش در بياد.
خسته شدم بسکه از موبايل گفتم... نع خسته شدم بسکه موبايل ديدم... نع خسته شدم بسکه ... بي خيال..
ديروز باز دو تا موبايلِ ببخشين پر از کثافت از بچه ها گرفتم. جالب اينجاست که يکي از اون ها از مردودين سال اول و دوساله هست. به مادرش ميگم آخه بهش جايزه دادين بابته درس نخوندنش؟
قلبم ، نع قلبم نع ، تموم اعضاء و جوارحم نميدونم چرا درد ميکنه. از چه خوب جايي دشمن حمله کرده و چه خوب کساني رو داره لت و پار ميکنه و ما چه خوش در خواب غفلت فرو رفته و خيال بيدار شدنم نداريم و چه برام سخته که باور کنم پدر و مادرا و مخصوصا مادرا نقش عوامل ستون پنجم دشمن رو بازي ميکنن. چقدر برام سخته که وقتي به مادري ميگم ، از محتواي گوشي دخترت اطلاع داري، با خونسردي ميگه : نه پين کدش رو من نميدونم... از اس ام اس هاي فرزندت اطلاع داري؟ ميگه نه با اين زبونا که اينا مينويسن ، من بلد نيستم بخونم... ميگم پول شارژ ماهيانه گوشي دخترت رو کي ميده، ميگه از باباش ميگيره... ميگم گوشي به اين گروني و قابليت رو کي براش خريده، ميگه از پول خودش خريده.
آخه مادري که با عرض معذرت، من ديشب تا صبح لعنتت کردم به دليل اينهمه توجه به يه بچه 14 ساله!!!!! چرا يه کم فرهنگ استفاده از اينا رو به بچت ياد ندادي؟ چرا به صرف اينکه پول از خودشه اجازه استفاده اينچنيني از اون پول رو بهش ميدين؟ چرا فکر ميکنيم اگه بچه مون موبايل نداشته باشه از قافله تمدن مونده عقب . چرا اندکي، فقط اندکي نظارت رو بر بچه هامون ازشون دريغ ميکنيم و اينچنين ...
و اونچه که در انتها باعث درد گرفتن اعضاء و جوارحم بود، نصيحت دوستانه!!! يه بنده خدايي بود که به من ميگفت: مگه بابت اين کارها بهتون اضافه کار ميدن؟ چقدر خودت رو حرص ميدي، اينطوري کار کني، زود پير ميشي، ولشون کن و خودت رو بزن به نديدن!!!
من که نميتونم، حتي اگه به قيمت زود پير شدنم باشه.


جوجه ي شرور ما
ديروز با اونهمه خستگي و اعصاب خرد شدن، از طبقه بالا معاون پايه سوم فرستاد دنبالم که بيا و ببين بالا چه خبره؟ البته گفت بي صدا بيا. منم رفتم و ديدم که جوجمون که معرف حضورتون بود ، از بي دبيري کلاسشون و سرزدن معاون طبقه دوم به يکي از کلاس ها و نبودنش در اطاق معاونت طبقه، استفاده کرده و چوب پرده کلاسشون رو از جا در آورده و تو راهرو عريض و طويل طبقه دوم، شده جادوگر شهر اُز... با اين چوب، شلنگ تخته ميندازه و سر تا ته راهرو رو هي ميره و مياد و باعث خنده و بهم ريختن کلاسهايي شده که درشون بازه و اين رو تو اون حال ميبينن.
قيافم رو عصباني کردم و رفتم جلو. اون در حالي که هنوز از اون چوب جادوش پياده نشده بود و به همون شکل وايستاده بود و منتظر عکس العمل من بود، تا اومدم دعواش کنم ، از اون چوب پرده و حالتش..... پق.....نتونستم خودم رو کنترل کنم و خنديدم.... با خونسردي رو به همکارم کرد و گفت: بيا ، گفتم خانم منو ببينه خستگيش در ميره.... بچه پررو..


جوجه ي شيک پوش ما
اول از چند تا دوستان که راضي نيستن اسمشون رو ببرم، تشکر کنم که اعلام آمادگي کرده بودن جهت کمک مادي به اين جوجه ي ما، و حتي يکي از بزرگواران ماهيانه مبلغي رو پذيرفته بودن که برا اين بچه واريز نمايند، اما به دليل خاصي که براشون توضيح دادم از پذيرفتنش شرمنده و اميدوارم که اجر معنوي اين نيت خير رو انشاءاله سيدالشهداء جبران کنن. به اطلاع اين عزيزان و بقيه دوستاني که نگران شب عيد اين جوجه بودن، برسونم که، امروز جوجمون نونوار شد و برا شب عيدش از پولي که همکارا هزينه کرده بودن برا اون و تعدادي ديگه از بچه ها لباس خريديم . و همينطور برا اين جوجه کوچولوي سي کيلوييمون مقرر شد که هرروز البته طوري که کسي از بچه ها ندونه و خب بتونيم اون رو توجيه خوبي براش پيدا کنيم تا خدايي نکرده عزت نفسش از بين نره و عادت به دست دراز کردن پيش ديگران نکنه، از بوفه مدرسه سهميه خوراکي بهش بديم. که البته قرار شد اين وظيفه خطير و چگونگي تحويل به اون رو هر روز فقط مشاور مدرسه که در جريان کامل برنامه هاي اون بچه هست، تقبل کنه.


پاره پاره هاي دلتنگي
کاروان مشهد رفت و من.....
کاروان جنوب رفت و من......
گفتم يحتمل هيچکدام، چون......


محض خنده
((اي بابا، اگه رياست جمهوري رو گرفته بودم راحت تر مي تونستم با رييس جمهور صحبت کنم تا با شما!!!))
اينا اعتراضات يک مامان عصباني بود که از صبح چند بار تماس گرفته بود تا با من حرف بزنه و به دليل اينکه من يا تو حياط بودم و يا تو طبقات، موفق نشده بود. و خب من منتظر که ايشون چه کار مهمي ميتونه داشته باشه که از دير پيدا کردن من انقدر عصباني شده، گوش به صحبتاشون پاي تلفن و هر لحظه از شنيدن فرمايشات  ايشون همونجا پاي تلفن کم مونده بود دو شاخ رو سرم در بياد:
و اما کار خوشمزه ايشون (البته براي دخترشون) که من يادم باشه که از دخترش بخوام که حتما زنگ تفريح آب ميوه بخوره!!! چون آنتي بيوتيک مي خوره و ضعيف شده!!!


                                                               يا رب نظر تو بر نگردد.


متن فوق توسط: خانم ناظم نوشته شده است| نظرات ديگران ( نظر)
چهارشنبه 8 اسفند 1386 ساعت 7:47 عصر+ مشهد يا شلمچه؟ يحتمل هيچکدوم

                                               السلام علي الحسين(ع)
خب، انگاري يه چند روزي خلف وعده شد. نه اينکه فکر کنين که تو اين مدت خبري نبوده ها!! نه بابا ، يه عالمه خبر هم بود اما خب من وقت نداشتم بنويسم. امروز رو که باز فيتيله بودم. هرچي مينويسم برا غير امروز و مربوط به چند روز قبل هست.
جاتون نخالي. بازم دو ، سه روز پيش، يکي از کلاسهاي سوم يوهويي رفت رو هوا و بچه ها هجوم آوردن پايين و ..... بله. يکي از بچه ها، بدون سابقه قبلي، ( يعني ما هيچ تاريخچه اي از بيماري، از ايشون تو پرونده نداشتيم که بخواهيم بدونيم اون لحظه چه شده و بايد چه بکنيم) ، شديد دچار تشنج شده بود. خلاصه کنم، اون طفل معصوم شب قبل تو تاکسي بوده و شاهد يه تصادف بد و همونموقع هم حالش بهم ميخوره و ميبرنش بيمارستان و تا نصفه شب، بيمارستان بوده. اما صبح، رو تعهد درسي که داشته، مياد مدرسه و ... که تو مدرسه اونطوري ميشه. القصه، ما زنگيديم به اورژانس و تا مثل برق ( ! )  اونا برسن؛ دوست صميمي اون بچه که دچار مشکل قلبي بود، حالش بهم خورد. القصه دوم اينکه ، نفر دوم رو تازه تو اتاق معاونت طبقه دوم مستقر کرده بوديم که دوست صميمي اون( نفر سوم) شقيقه هاش رو گرفت و شروع به تهوع کرد. خلاصه: اورژانس جان وقتي اومد، يه کم خودشون خندشون گرفته بود و شروع به مداواي بچه ها کردن و به همکلاسياي اينا که بيرون در، مثل معاون مرده ها ( آرزو بر جوانان عيب نيست) کز کرده بودن، گفتن : اگه نفر بعديي هم هست، تعارف نکنينا. خلاصه کنم که فکر کنم اگه يه ربع ديگه ديرتر مي اومدن بايد مارو هم از اون وسط جمع ميکردن.


مشهد يا شلمچه؟؟؟!!!
خب، مثل اينکه نقشه بنده که چشمم رو بستم و به همکار معاونمم سفارش کردم که چيزي از بديهاي بچه هاي مسافر نگه تا اونا بتونن برن مشهد و پوست سر مسئولين اردو رو دُرُسِه از جا در بيارن، داره گريبان گير خودم ميشه. مشکلي پيش اومده که خانم مديرمون شايد نتونن برن اردوي مشهد و گفتن اگه نتونن برن، من بايد برم. درست در همون تاريخ هم اردوي دانش آموزي راهيان نور براي شلمچه برپا ميشه . هر ساله از طرف آموزش و پرورش کاروانهاي دانش آموزي به طرف مناطق جنگي جنوب ميره و از هر مدرسه، دو يا سه نفر سهميه دارن. من تا حالا سعادت نداشتم که برم و خب، خيلي دلم ميخواد که با اين بچه ها ايندفعه برم.  وخب.....ممممم... چي بگم؟؟؟ آقا جون ببخشينم، از اول که قرار نبود من برم برا هيچکدوم، اما اگه قراره برم،  من دوست دارم برم شلمچه. امام رضا، منو ميبخشي؟؟؟ شايدم البته هيچکدوم قسمتم نشه ، چون اگه مديرمون بره مشهد، اونوقت من بايد تو مدرسه باشم و در نبود مدير ، مدرسه رو به آتيش بکشونم و تا دلم ميخواد آتيش بسوزونم.
راستي ،بشري جونم ، دقيقا به همون دليل که توي کامنتت گفتي، اون بچه اهل تسنن هم راهي مشهد ميشه و تازه چون مادرش کارگره و وضع مناسبي هم ندارن، يه مقدار از پول سفرش رو مدرسه، تقبل کرده.


نارنجک
منطقه سوق الجيشي ( وووي چقدر نوشتنش سخت بود) مدرسه ما يه طوريه که توي يه ميدون واقع شده( بگذريم که ما هر چي نگاه ميکنيم از ميدون خبري نيست). حياط مدرسه تو قسمت کوچه هاي پشته و از چهار طرف بازه. يعني حياط عريض و طويل ما به سه کوچه راه داره. خدا ميدونه که از اول اسفند تا تعطيليهاي شب عيد ، هرروز ما بايد تنمون بلرزه. نارنجک هايي ميندازن که خدا ميدونه چقدر خطرناکه و ترسناک. به بچه ها سپرديم که طي اين مدت، تو حياط زنگ هاي تفريح ، کنار ديوارا باشن. البته دست کلانتري منطقه درد نکنه که هروقت خبر کنيم ميان و اين ايام گشت ميذارن اما خب معمولا يه نموره دير ميان و اينا ديگه....
دقيقا جلوي مدرسه ما، ايستگاه اتوبوسه. ديروز هنگام خروج از مدرسه، يکي زدن تو ايستگاه. طفل معصوم بچه ها خيلي ترسيدن و جيغ زدن.
 من ترسيدم؟ نچ بابا ، اصلا...
جيغ زدم؟ چرا تهمت ميزنين...
کلانتري کجا بود؟؟؟ يحتمل در همون حوالي...


چيچيز نوشت؟؟
معمولا در ايام عزاداري ها براي بچه ها از بلندگو مداحي پخش ميکنيم. ديروز  يه نوار بود که آقايي خونده برا ايام عزا و به همراش موسيقي پخش ميشه و يه نواره ديگه بود که مداحي و شور بود. ديروز بحث بود که نبايد اون نوار رو که آهنگ داره بذارن. البته من خودم نوار مداحي رو با شور بيشتر دوست دارم ، اما فکر نميکنم که اون يکي نوار هم مشکلي داشته باشه.


دلنوشت:
آقا جون، تو اربعين حسينتون، دلم هواي کف العباستون رو کرده.
آقا جون عجل وصالک...
امشب التماس دعا.


خبر عاجل:
طي يک فقره اس ام اس ارسالي مشخص گرديد که اين بنده حقير سراپا تقصير نه لياقت مشهد رو دارم و نه اردوي دانش آموزي رو ،  و مديرمون مشهدي شد و بنده هم بايد چهار ستون مدرسه رو در اون ايام نگاهدارم که مبادا بلرزد.
گفتم لياقت ميخواد.


                                                                          يا رب نظر تو بر نگردد.


متن فوق توسط: خانم ناظم نوشته شده است| نظرات ديگران ( نظر)
يکشنبه 5 اسفند 1386 ساعت 8:42 عصر+ خانم ناظم واقعي و تبعيدي!!

                                                          يا غريب الغرباء
هر روز که مينويسم با خودم فکر ميکنم که حتما برا فردا ديگه مورد خاصي نخواهد بود که بنويسم، اما مگه مدرسه بي جريان ميشه؟؟؟
امروز بچه ها مورد خاصي نداشتن. فقط باز دو تا از بچه هاي اول دعواشون شده بود و اومدن تو اتاقم. قبلا هم در خصوص نوع حرف زدن بعضي از بچه ها باهاتون حرف زدم. يکي از اون بچه ها باز امروز خيلي خاص حرف ميزد. داشت در خصوص دوستش و درگيريشون و بي معرفتي دوستش که اومده بود و گله اون رو به من کرده بود حرف ميزد، دقت کردم، يعني دقت هم نميخواست، ديدم که چقدر مخصوص حرف ميزنه. ميون صحبتش دائم تکرار ميکرد که:
من خيلي اهل حالم خانم، معمولا به دوستايي که بهم حال بدن منم تو رفاقت خوب بهشون حال ميدم و آخر معرفتم، هيشکي قد من پاي رفيق وا نيستاده، من رفيقامو همه جوره بهشون دم ميدم و.....
ااااااااااااااااااه ولش کنين. فقط انقدر محو نوع حرف زدنش شده بودم( با وجوديکه بار اول نيست اين مدل حرف زدن رو ميبينم) که ديگه نميفهميدم چه توضيحي داره در مورد دعواشون ميده.
واقعيتش.... آخرش منم خوب به هر دوشون حال دادم و  حال جفتشون رو کردم تو قوطي و فرستادمشون تو کلاس تا ببينم چطوري باز به هم گير ميدن و حال ميدن و حال ميگيرن...


امام رضاي اختصاصي
از اول مهر به بچه ها قول داده بودن که بچه هايي رو که در امر نماز فعال باشن، به زيارت امام رضا(ع) ميبرن. خب، الوعده وفا. هفته ديگه کاروان مشهد ميره و بچه هاي فعال نماز رو ميبره، البته از جيب مبارک باباهاشون. امروز ستاد اين سفر، ساعت يک تشکيل شد و به بررسي جوانب سفر پرداختيم. دو مورد مهم به چشمم اومد. يکي اينکه از ما ناظمها ميخوان که هر کدوم از بچه ها شر هستند رو بگيم تا با خودشون نبرن. خب من با يه بررسي تو اسامي ديدم که، اي ول، بعضي از بچه ها شاگردايي هستن که از اول اين سفر اقدام به پوست کندن مسئولين اردو خواهند نمود تا انتهاي سفر. نميدونم، ظهر با ديدنه اسامي سعي کردم تو چهره ام تغييري حاصل نشه، اما هرچي فکر ميکنم، مي بينم که من کي باشم که به خودم اجازه بدم که بچه اي رو از سفر و زيارت آقا محروم کنم، هرچند به قيمت کنده شدن پوست مسئولين اردو.
مورد بعدي بحث در خصوص يه شاگرد اهل تسنن ما بود. اين بچه اسمش جزء اسامي ثبت نام شدگان بود. بعد از ثبت نام از بچه هاي نماز ، جاي خالي رو با بچه هاي داوطلب پر کرده بودن. امروز صحبت بر سر رفتن ، نرفتن اين بچه بود و يکي از همکارا به اين مطلب انقلت داشت. باز هم فکر ميکنم که ما نميتونيم و به خودمون نبايد اجازه بديم که کسي رو که عاشق زيارت مولا هست، محرومش کنيم، حتي اگه از اهل تسنن باشه.


اين رو حتما بخونين
مادر يکي از بچه هاي اقليت کليمي ما، که اتفاقا دختر خوبي داره، امروز اومده بود مدرسه. در حين صحبتاش از من اجازه مي خواست برا روزهاي آخر سال که چند روز به دخترش مرخصي بدم تا اون بتونه نذرش رو ادا کنه. کنجکاو شدم که بدونم نذرش چيه و بسيار متعجب شدم، وقتي فهميدم که اون بچه از امام رضا (ع) شفا گرفته و مادرش ميخواد جهت اداي نذر اون رو به مشهد ببره. خيلي تعجب کردم، طوري که هيچي نميتونستم بگم. خيلي خوشحال بودم و تو دلم افتخار مي کردم به امام رئوفمون. اما خب، با خودم فکر کردم که اونکه رحمت اين مولا رو ديده، پس چرا.....؟؟؟؟!!!!


خانم ناظم واقعي:
کامنتي داشتم که کسي آدرس ميخواست تا من رو لمس کنه و ببينه که من واقعيم!!!
بخدا واقعيم. نياز به لمس نيست.


خانم ناظم تبعيدي:
در يه اقدام لجوجانه با خودمان، اتاقمان را ترک و خودمان را به اتاق معاونت طبقه بالا تبعيد نموديم.
                                                         
                                                              يا رب نظر تو بر نگردد.


متن فوق توسط: خانم ناظم نوشته شده است| نظرات ديگران ( نظر)
شنبه 4 اسفند 1386 ساعت 7:14 عصر+ جوجه ي ما رو نديدين؟؟؟!!!

                                                        به نام خالق مساوات
نمي دونم از جوجه ي مدرسه براتون تا حالا حرف زدم يا نع؟؟
اول اين رو بهتون بگم، البته قبلا هم گفتم، ما منطقه بدي هستيم. به دليل استيل خاص منطقه، همه مدل بچه تو مدرسه ما هست. خانواده فرهنگي، بازاري، پولدار، غني ، امروزي، فوق امروزي، و تعدادي هم فقير.  که در بين حدود 500 و 600 بچه ما، يه چيزي حدود شايد 60 و 70 بچه فقير هم داريم.
سولماز يه بچه سال اوليه که با قد حدود 130 ( شايدم کمتر) و وزن، اگه بخوام خيلي بالا حساب کنم بايد بگم 30 ، ريز نقش ترين بچه مدرسه هست. و البته در کردار و رفتار نيز، مثل يه بچه سوم ابتدايي رفتار ميکنه. فکر کنم تو يه پست غير مستقيم در موردش نوشتم. اون بچه بسيار شلوغيه که خب در نوع خودش شيطنتاش عجيبه. پدر اون معتاده که متاسفانه خرج منزلشون از کار کردن مادرش جاههاي مختلف تامين ميشه که البته رنگ صورت اين بچه هميشه حکايت از فقر غذائيه اونه. تو يه پست نوشتم که بچه اي گوشي دوستش رو برداشت و خلاصه بمونه، وقتي کشفش کرديم البته نذاشتم بچه ها بفهمند و گفتيم که گوشيت تو راه افتاده بوده و يکي پيدا کرده و داده سوپر محل و ما زنگ زديم و .... سولماز همون بچه بود که گوشي رو برداشته بود و اصلا هم عين خيالش نبود. وقتي به پرونده مشاوره ايه اين بچه رجوع کرديم، ديديم که در پاسخ به گزينه اينکه: بزرگترين آرزوتون چيه؟ پاسخ داده بود: گوشي فلان. اينم بمونه حالا...
چند روز بود مي ديدم که سولماز زنگ تفريح چند نوبت ميره بوفه مدرسه و با ساندويچ بر مي گرده، تعجب کردم، با خودم فکر کردم که چطور وضعشون خرابه که اين بچه روزي چند تا ساندويچ مي خوره؟(قضاتوت عجولانه) . خلاصه آخرش دلم طاقت نياورد و يه بار جلوش رو گرفتم و گفتم : وايستا ببينم ، چقدر اين ساندويچ هاي آشغال رو مي خوري؟ مگه نگفتم اينا خوب نيست؟ با همون لحن مخصوص خودش که اصلا هم رودروايستي نداره، گفت : نع خانوم، برا من نيست که، اينا مال بچه هاست. خيلي عصبي شدم. از فکر اينکه اين بچه توان خريد نداره و هر دفعه با اين بدن لاجون دو طبقه مياد پايين تا برسه بوفه و .... رفتم باهاش سر کلاس و بچه ها رو دعوا کردم. گفتم شما خودتون به اين ميگين جوجه، چطور دلتون مياد اين رو هي بفرستين پايين و ... بعد از زنگ يکي از بچه ها اومد و گفت خانم، اين برا هر ساندويچي که برا بچه ها ميره تا بوفه و مياد، بچه ها يه گاز بهش ميدن. دلم آتيش گرفت. جگرم سوخت. از خودم متنفر شدم.  بازم بمونه.
اين سولماز معمولا کارهاي عجيب مي کنه. اولا همينجوريش که تو راهرو از ماها آويزونه. از سر و کول دبيرا ميره بالا و چون لقب جوجه مدرسه رو گرفته، همه هم دوسش دارن و مراعاتش رو مي کنن. اما کارهاي عجيب هم داره. يهو غيبش ميزنه. يه بار امتحان داشتن و از اول صبح که اين تو مدرسه بود ، يهويي زنگ سوم که امتحان داشتن، گم شد. يه چيزي حدود يک ساعت، من و يه گروه ده نفره از بچه ها دنبالش مي گشتيم. آخرش تو يکي از کلاس ها و از لابلاي بچه ها پيداش کردم. انقدر عصبي بودم که نزديک بود کتکش بزنم ، چون تو اون يک ساعت واقعا ديگه فکر مي کردم که از مدرسه زده بيرون. خلاصه اونم که موقعيت شناسه، هيچي نمي گفت و ديگه از سر و کولم هم بالا نمي رفت. اينم بمونه.
امروز از صبح، يه جلسه فوق مدرن بگير و ببند داشتيم ( بمونه حالا، حوصلم نيست بگم) و من خوشحال بودم که  اگه اقلا تو دفتر اعصاب خرد کني بوده، خدا رو شکر تو بچه ها مشکلي نبوده، که باز تو زنگ پاياني، دو باره جوجه ي ما گم شد. من خب مثل اوندفعه باز با يه اکيپ چند نفره دنبالش گشتيم و ايندفعه از کلاس ها شروع کرديم. تو هر کلاسي که نبود، مي گفتم حتما تو بعديه. خلاصه لحظه به لحظه آمپرم ميرفت بالا و بلند بلند براش خط و نشون مي کشيدم. خدا شاهده بچه هايي که تو گروه جستجو بودن، از ترس صداشون در نمي اومد، ميديدن که چقدر عصبانيم. نزديک اتمام روز بود و من هنوز داشتم دنبالش ميگشتم. اگه به کسي نگين، گريم گرفته بود. به ياد مامانم افتادم که هميشه ميگن: هرچي رو گم کردين يه حمد بدون ولضااللين بخونين پيدا ميشه. من حدود بيست حمد رو خونده بودم که، يهو يکي از بچه ها اومد و گفت خانم پيداش کرديم. خودتون بياييد. دنبال اون دختر رفتم و ديدم تو قسمت تريبون و سن ساخته شده ي تو حياط که اون ساعت از روز آفتاب داره ، اين بچه پشت تريبون ، خوابيده و فارغ از همه دوندگي هاي ما، خواب هفت پادشاه، شايدم هفت ناظم ميبينه. بچه ها که خط و نشون کشيدنام رو ديده بودن، منتظر يه دعواي شديد بودن. منم راستش با همون حس رفتم جلو، اما وقتي ديدم که به معصوميت يه بچه سه ساله خوابش برده، نتونستم چيزي بگم و آروم بيدارش کردم و فقط بهش گفتم: کتکت بمونه برا فردا....


دلتنگنوشتجات:
از کسي که تو روم نگاه کنه و حرفم رو قلب کنه و دروغ بگه، خيلي بدم مياد. 


ويرايشجات:
نچ بابا ، دلتنگنوشتجاتم خيلي با خشانت شد. اصلاح مي گردد.
اصلا خوشم نمياد که کسي تو روم نگاه کنه و حرفم رو قلب کنه و دروغ بگه.


                                                              يا رب نظر تو برنگردد.


متن فوق توسط: خانم ناظم نوشته شده است| نظرات ديگران ( نظر)
پنجشنبه 2 اسفند 1386 ساعت 10:0 عصر+ افتخار بي شعوري

                                                            باسمه
بابا دعوام نکنين!! باور کنين بدقول نيستم. اگه ديروز ننوشتم برا اين بود که، خب به برکت دوندگي هاي روز سه شنبه، ديروز فيتيله بودم. وقتي هم يه ناظم فيتيله باشه، خب ديگه  خاطره اي نبوده از مدرسه که بنويسه؟؟؟!!!
امروز با اجازتون به افتخار بزرگي نائل اومدم. عجله نکنين ، بخونين!
صبح که رفتم مدرسه، در بدو ورود هنوز سلام و عليک نکرده، با شنيدن دو مطلب يه نموره ريختم به هم. يکي در مورد حرکت يکي از همکارا در روز قبل و در نبود من تو مدرسه بود( نچ، منتظر نباشين، نميگم، خصوصيه) يکي هم در مورد حرکت زشت بچه هاي يک کلاس، نسبت به دبير زيستشون بود. معمولا مواقعي که خاطي يک يا چند نفر باشن، ميفرستم دنبالشون تا بيان دفتر( اينجوري کلاس کار بيشتره)، اما وقتي يه کلاس حرکت زشتي انجام بدن، طبيعتا مجبورم برم سر کلاس ، خب منم نامردي نکردم و نذاشتم يه کم بگذره ، رفتم در اون کلاس. البته همکارم هم کنارم ايستاده بود (يه کم با خشانت البته) برا اينکه عبرت خلق گردند دعواشون کردم و چند عامل اصلي رو گفتم بيان دفتر. در کلاس ايستادم تا اون چند نفر از کلاس خارج بشن. يکيشون از جلوم که عبور کرد، کلمه اي گفت که يوهويي رفتم رو ويبره. يه لحظه فکر کردم که اشتباه شنيدم. ظرف دو ثانيه صلاح رو در اين ديدم که اصلا به روي خودم نيارم که يهويي همکارم که کنارم ايستاده بود، دست اون بچه رو گرفت و گفت: وايستا ببينم با کي بودي گفتي بيشعور؟؟؟
نميدونم؟ مثلا همکارم انتظار داشت که اون پا رو هم از اين فراتر گذاشته و بگه که با کي بوده گفته بي شعور؟؟؟!!!
ايندفعه ديگه اساسي رفتم رو ويبره.  اگه اونموقع فقط يه بچه من رو به افتخار بي شعوري نائل کرده بود، الان همکارم من رو به اون افتخار رسونده و تازشم به اطلاع کل کلاس رسونده شده بود.
بمونه............حوصلم نيست توضيح بدم که چي شد؟؟ فقط همين رو بگم که به همکارم گفتم که اشتباه شنيدين. ايشون چيزي ديگه گفتن و سرم رو انداختم پايين و رفتم تو دفتر. بازم بمونه که اون بچه تا خود ظهر گريه ميکرد و ميخواست که ببخشمش. چي ميتونستم بگم؟
خدا شاهده اينا رو نميگم، تا شما بگيد چه خانم ناظم بزرگواري!!! نعع اينارو گفتم تا بدونين مقصر اول خودم بودم. هميشه بنا بر اين بوده که وقتي عصبي هستم با بچه ها برخورد نکنم و تصميم نگيرم تا خدايي نکرده يه وقت قضاوت ناحق نکنم. و خب کاش امروز هم من قدري صبر مي کردم و بعد مي رفتم اون کلاس. من حرکت زشت اون بچه رو تائيد نمي کنم، اما حرکت همکارم هم که به روي اون آورد اصلا قشنگ نبود. 
من با اون بچه اصلا حرف نزدم. دعواش نکردم اما بهش فقط گفتم: برو و تا يه مدت، يه کار کن که هرگز نبينمت.
بگذريم.........


سوتي آخر هفته
ظهر ميخواستم بيام منزل، زنگ زدم آژانس و وسايلم رو جمع کردم و ( يه نموره امروز وسايلم زياد بود) خب، منتظر آژانس شدم. برخلاف هميشه يه کم که گذشت ديدم از آژانس خبري نيست، اومدم دم در و بيرون رو نگاه کردم که چشمم خورد به يه پژو 405. راننده اون ماشين از دور يه چيزي گفت. خب من با خودم فکر کردم که حتما داره ميگه چرا نمي آييد. من همون از راه دور پرسيدم: آژانس؟؟ باز راننده يه چيز گفت که من فکر کردم که داره ميگه بله. من خوشحال سريع وسايلم رو جمع کردم و رفتم به سمت ماشين. در ماشين رو باز کردم و نشستم تو ماشين. از توي آينه، چشمم به قيافه راننده افتاد که چشماش گرد شده بود و داشت بِرّ و بِرّ من رو نگاه مي کرد.  خودم و وسايل رو جابجا کردم و گفتم : آقا راه نمي افتين؟؟ يه نگاهي به من کرد و گفت: چرا ، چشم. منتهي اجازه بدين خانم فلاني بيان و بعد بريم.
واااااااااااااااااااااااااي تازه دوزاريم افتاد. ايشون همسر همکارم بود که بيمار بودن و هر روز همسرشون مي آمدند دنبالشون. و خب...........
بگذريم. اينم سوتي آخر هفته من.


پ.ن
نچ بابا. درست شدني نيست. متناي طولاني خانم ناظم کوتاه شدني نيست، حتي اگه تند تند هم نوشته بشه.
                                                                       يا رب نظر تو بر نگردد.


متن فوق توسط: خانم ناظم نوشته شده است| نظرات ديگران ( نظر)
سه‏شنبه 30 بهمن 1386 ساعت 4:5 عصر+ به روز مي شويم!

                                                               بسم الله
خب....... نمي دونم چرا يوهويي به سرم زد که برا چند روز، تاکيد مي کنم فعلا برا چند روز ، زود به زود (شايد هر روز) بنويسم تا ببينم چي ميشه( البته اگه وقتم مجال بده). البته اين يه خوبي هم داره و اونم اينکه شايد فرجي بشه و از متناي کيلومتري خانم ناظم کاسته بشه.
پنج شنبه روز دريافت کارنامه بود برا اوليا و هنوز که هنوزه، داريم کارنامه ميديم. پنجشنبه که روز اول کارنامه بود، يه اتفاقي افتاد که برام عجيب بود. يه بابايي که اومده بود کارنامه دخترش رو بگيره ، با مسئول مالي مدرسه، خانم حسابدارمون، بر سر پرداخت حق الزحمه ساعات فوق برنامه، بحثشون شد و من که ايستاده بودم به شوخي  گفتم که الحمدلله تموم بچه هاتون يکي يک موبايل تو کيفاشونه، اون بابا سريع موضع گرفت و گفت: نخيرم. بنده حتي خودمم موبايل ندارم. هنوز ده ثانيه از اين حرف اون بابا نگذشته بود که .....
دييييييييييييينگ. موبايلش زنگ خورد و....
حالا بمونه . اما نميدونم اگه قرار بود که خودم رو ميگم البته، خدا تموم دروغ هامون رو به همين سرعت رسوا کنه، چي ميشد؟؟؟!!!
بي تفسير:
نمي دونم چرا بايد تموم ناديدني ها رو من چشمم به جمالش روشن بشه!!! صبح که مي رفتم مدرسه، چند خيابون مونده به مدرسه، يکي از بچه ها رو با ...د....پ....ر...ش ديدم.( مثلا شما نفهميدين که من اون رو با دوست پسرش ديدم). قبلا در مورد اون و دوست پسرش چيزايي شنيده بودم و اينکه در بين بچه ها شايعه شده بود که اون با يکي از خواننده هاي پاپ دوسته. اول با خودش حرف زدم و چون کمي احساس خطر کردم، مامانش رو خواستم .و اوووووووف، اول نزديک بود که مامانش من و اون رو با هم خفه کنه. کمي آرومش کردم و باهاش حرف زدم. بعد بهش گفتم که ، اينطور که بچه ها ميگن اون پسره يکي از خواننده هاي پاپه.
يوهويي...... اون خانم که هنوز داشت جيغ و داد ميکرد، لبخندي زد و گفت: جدي!!! حالا کي هست؟؟؟
حوصله ندارم بقيه اش رو بگم. فقط يه کم سرم درد گرفت.
نهضت موبايل و خوش شانس ترين!!!! بچه مدرسه
امروز با کلاس ورزش کار داشتم و نمي دونستم که بچه هاشون تو اتاق ورزش رفتن يا سر کلاس هستن. در کلاس رو که باز کردم، ديدم فقط سه نفر سر کلاس هستند و ..... بله موبايل و ....خلاصه انکشف شد که اون موبايل ديشب 9 شب خريداري شده و امروز 9 صبح به دست من رسيده! 
دومين فرد خوش شانس مدرسه دانش آموزي بود که زنگ تفريح تو راهرو داشت به سمت حياط ميدويد و .... يوهويي يه چيزي مثل تير از نميدونم کجاي اون پرتاب شد وسط راهرو و صاف جلوي پاي من ايستاد. يه موبايل مدل....(نچ،...نوگويم، تبليغ ميشه).


اصل الکلام:
*نع بابا بازم کيلومتري شد.
*امروز همکارم نبود و فکر کنم که اگه يه کيلومتر شمار به خودم بسته بودم، يحتمل به حالم گريه مي کردين از بس راه رفتم..
*اين پيام رو يکي از دوستان در مورد متن قبل، به صورت خصوصي دادن.
 نوشتن اين مطلب همين طور که خودتون هم فرموديد خيلي نامردي بود
واقعا سر درد گرفتم.
بازم بابته اون متن از همه تون، علي الخصوص اين بزرگوار که باعث سر دردشون شدم، عذر مي خوام.


                                                                             يا رب نظر تو بر نگردد


متن فوق توسط: خانم ناظم نوشته شده است| نظرات ديگران ( نظر)
   1   2   3   4   5   >>   >
   [آرشيو نشده ها]

ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ
[21/5/1387- 1:2 ع] فعلا ...
[16/5/1387- 9:2 ع] اينم ميگذره و ...
[12/5/1387- 1:31 ص] ياد يک رهگذر...
[3/5/1387- 11:59 ع] تابستون و ...
[25/4/1387- 12:51 ص] ياد باد...
[13/4/1387- 11:54 ص] اي ول جناب وزير !!!
[4/4/1387- 1:0 ص] حجاب و مدارس !!
[22/3/1387- 4:24 ع] زنده ايم بابا ...
[13/3/1387- 3:49 ع] امتحان و امتحان و امتحان..
[3/3/1387- 4:25 ع] ديدمت سردار...
[26/2/1387- 6:48 ع] همه قاط زدن !!!
[20/2/1387- 11:17 ص] شلوخ و پلوخ !!
[12/2/1387- 3:10 ع] تويي که ميشناختمت
[11/2/1387- 11:4 ع] شرمندگي
[آرشيو شده ها]
درباره خودم