باسمه
اَه...اَه.... چه خانم ناظم تلخي... خودش از خودش بدش اومده و خسته ش شده..
خانم ناظم رو ببخشين كه تو چند پست گذشته، اينقدر تلخ بود و از دلتنگيهاش براتون گفت. ببخشينش ، قول ميده كه سعي كنه، ديگه انقدر تلخ نباشه، اما خب.... بدونين كه ، اگه اينا رو هم اينجا به شما نميگفت، يحتمل، ميمرد..خلاصه به بزرگواري خودتون ببخشينش.
خب و اما يه هفته ي گذشته ، چي بگم؟ هفته ي پر ماجرا و شلوغ و پلوغي داشتيم. خودمون به خودمون هي تبريك گفتيم و هي خودمون رو برا خودمون لوس كرديم
.
از اون طرف جشن تقدير بچه ها هم تو اين هفته بود و خب، يه روز صبح اين جشن برگزار شد و با وجودي كه فقط يك ساعت و نيم اول صبح بود و خب تر اينكه كادوها اونقدري ارزش مادي نداشت، يا لااقل برا اين بچه ها نميتونست داشته باشه اما با اين حال، بچه ها خيلي خوشحال بودن و كادو هاشون رو به همراه تقدير نامه ها با خوشحالي از ما ميگرفتن. البته نبايد فراموش كنيم نقشي رو كه تشويق ميتونه داشته باشه، چه برا همون شاگرد اول و دوم و فلان و چه برا بقيه ي بچه ها.
مراسمات اردوهاي بچه ها هم تو اين هفته بود و بچه ها رو به اردو بردن. با وجودي كه چند ساعت بيشتر نبود ، اما خب بچه ها همينكه چند ساعتي از محيطِ ، به زعم اونا تكراري خونه و مدرسه و كتاب و دفتراي خسته كننده، دور بودن و چند ساعتي رو خودشون با خودشون بودن، باز هم جاي شكر گزاري داشت. البته برا اونا و براي خانم تربيتي ها و همراهين، خب سخت بود. بار مسئوليت سنگينه و مخصوصا با وجود حواشيي كه گاها پيش مياد. بمونه...
و اما يه موضوع اتفاقي.....
دو سال پيش يه اتفاقي تو مدرسه افتاد كه باز، مشابه ش تكرار شد. هميشه از وجود اين پنكه هاي سقفي تو كلاسها ذوق ميكرديم كه بالاخره هرچي نباشه و هرچي مبتدي باشه، اما باز برا كلاسايي كه كولر ندارن مفيده و باعث ميشه كه بچه ها گرما رو كمي تحمل كنن. اما نميدونم كسي به خطراتش هم فكر كرده بود يا فقط من بودم كه فكر نكرده بودم. دو سال پيش يه روز كه زنگ خورد يهو ديديم كه جيغ و فرياد غير معمولي از يكي از كلاسا مياد و بدنبالش ديديم كه يه خانم دبيري يه شاگردي رو آورد پايين كه وووووووووي....
چطوري بگم؟؟؟ پيشونيش شكافته شده بود و شديد خون مي اومد. خانم تربيتيمون سريع دستش رو با يه گاز استريل رو محل خونريزي گذاشت و سريع خانواده اش رو خبر كرديم. اول مي خواستيم اورژانس خبر كنيم، اما ديديم كه منزلشون همين بغل مدرسه هست و سريع مادرش رو خبر كرديم. من كه با ديدن اون خون همون اول راهي، افت فشار پيدا كردم و خودم جلو دفتر رو زمين نشستم و خلاصه..... هيچي ديگه مجبور شدن كه دو تا ليوان آب قند بيارن.
وقتي پرسيديم كه جريان چيه و چطوركي اونطوري شده؟ دوستاش گفتن كه به محض اينكه زنگ خورد ، اين ذوق كرد و براي خروج زودتر از كلاس از روي نيمكت ها شروع به تردد كرد كه پنكه ي روشن، به پيشونيش اصابت ميكنه و .................ووووي....خلاصه مامانش اومد و اون بچه هم همش ميگفت : واي پيشونيم رو بخيه نكنين، جاش ميمونه... و با اين حرفش يه كم باعث خنده ي دوستان و همكلاسياش شده بود كه تو اون شرايط، اين تو چه فكريه.
خلاصه، باز اتفاق افتاد و اين دفعه ، ديديم كه از يه كلاسي خبر دادن كه بياييد بالا و ببينين كه برا يه بچه يه اتفاقي افتاده كه خودشم ميترسه بياد پاييين. سريع رفتيم و ديديم كه سه ، چهارتا از بچه شيطونا با همديگه يه شرط بندي كردن و در همون اجراي اول كار، با يه مجروح متوقف شدن. اينا زنگ تفريح شرط ميبندن كه هر كي بتونه پنكه روشن رو با دستش بگيره، بقيه بايد براش تا يه هفته خوراكي بخرن. شلوغترين و شرورترين بچه ي كلاس هم داوطلب اول بوده. پنكه رو روشن ميكنن و رو دور نميدونم تند يا متوسط ميذارن. هيچي ديگه، پنكه ي در حال گردش رو نميتونه بگيره و از اونجايي كه خودش هم، رو نيمكت ايستاده بوده، پنكه هم دستش رو مجروح كرده بود و هم پيشونيش رو. خلاصه كه خدا خيلي در هر دو مورد رحم كرد. چون به قول دكتر، اون پنكه ميتونست يه كم پايينتر برخورد كنه و مثلا به بيني يا ...ووووي .. بگذريم.
اينم از خلاقيت ها و هوش بچه هاي ما كه دست پسرا رو از پشت بستن:دي
آخر كلام:
بابا بگين خستمون نباشه با اين هفته ي شلوخ و پلوخ...
يا رب نظر تو بر نگردد.