بسم الله الرحمن الرحيم
در شرع مقدس اسلام و با توجه بهنص آيه «فانكحوا ما طاب لكم من النساءمثنى و ثلاث و رباع» (نساء -3) مرد مىتواند چهارهمسر دائمى اختيار كند; البته ادامه آيه،اجراى عدالتبين زوجات را شرط اينكار براى مرد مىداند، و به مردى كه ازامكان اجحاف و عدم رعايت عدالتبينهمسران خود مىترسد، سفارش مىكندكه بيش از يك همسر اختيار نكند و بههمان يكى اكتفا كند ; «فان خفتم الا تعدلوا فواحدة»
حالا نميدونم ، چند تا از آقايوني كه بدنبال تجديد فراش هستند ( فان خفتم ) در موردشون صدق نميكنه ، كه دنبال همسر دوم و چندم و چندم ميرن و در باب توجيه اين مقوله نيز استناد به پيامبر (ص) ميكنند . بدون توجه به اين مطلب كه ، بدنبال اين باشند كه در هر كدام از ازدواج هاي پيامبر ، فلسفه خاصي نهفته بوده است. و بي توجه به اثرات شوم اين عمل و پيامدهاي رواني آن بر همسر و فرزندان خود و بي توجه به مشكلات پيش آمده ، كار خود را انجام ميدهند.البته اين را ذكر كنم كه: به هيچ عنوان به اصل حكم كه دستور شرع مقدس هست ايرادي ندارم و فقط اين را ميگويم كه اسلام اين باب را ، براي موارد خاص باز گذاشته است . و در آيه هم ، خطاب به آناني كه غير مصالح ، به دنبال اجراي اين حكم شيرين ميرن به طور صريح بيان نموده كه (الا تعدلوا فواحده )
نميخوام زياد در اين مقوله بنويسم .كه اگه قرار به نوشتن باشه، فكر كنم اين بحث ، با دو و سه پست هم جمع نشه. دليل نوشتنم اين بود كه ، قبل از عيد مطلبي پيش اومد كه از اونجايي كه تا مدتي بحثش تو مدرسه بود ، باعث شد كه اين مطلب رو بنويسم.
خوب اصل جريان رو تو ادامه مطلب بخونيد.
جايي نميخواد بريد ادامه مطلب همينجاست...........................................
شاهد مثال:
بعد از اونكه نزديك بود از دست مامان يكي از بچه ها كه بهش در مورد دوست پسر دخترش تذكر داده بوديم ، كتك بخوريم ، تصميم گرفتيم كه ديگه كمتر به بچه هاي مردم گير بديم ، ولي مگه ميذارن. يه روز خوب ، ازيكي از روز هاي معتدل زمستوني نزديك عيد، يكي از بچه ها ، تو پارك نزديك مدرسه با آقا پسري رويت شده و از اونجايي كه روز قبل هم غايب بوده و تلفن منزل هم تا ظهرجواب نميداد ( تا قبل از ساعت 9 صبح به منزل غايبين زنگ ميزنيم)اولين اقدام ، پرسش از خود دانش آموزبود ، اونو صدا زده و ازش سئوال كرديم كه جريان چي بوده. خيلي راحت عنوان كرد كه ديروز حوصله نداشتم بيام مدرسه و با داييم به پارك رفته بودم .با منزلشون تماس گرفتيم و مادرش با عصبانيت اعلام كرد كه من برادر ندارم به باباش بگيد و از اونجايي كه در اين قبيل موارد كمي احتياط شرط عقله و رو اين مطلب بحث ميكرديم كه حتما مادرش عصباني بوده و حالا مياد و تصميم گرفتيم كه كمي دست نگهداريم و فعلا به پدرش چيزي نگيم ، كه ناگهان با ورود آقايي به دفتر كه يه لباس يه سره ، از مدل لباساي تعميركارا( منتهي تميز ) به تن داشت و بدون اغراق دكمه هاي يقه ايشون تا جناق سينه باز بود(معمولا سرايدارمون موقع ورود تذكر ميده تا حريم شكني مدرسه نشه ولي سرايدار اداره بود) و يه گردن بند، از نوع درشت مهره ، به گردن ايشون آويزون بود.
با ورود اين آقا وصداي شاگردمون كه اونو بابا صدا زد (تا حالا اين آقارو نديده بودم و تموم مراحل ثبت نام رو مادرش انجام داده بود) و خروج اولين همكار از دفتر ، از اونجايي كه عكس العمل همكارا رو در اين قبيل موارد، با اين مدل افراد ميدونستم و برا اينكه بلايي رو كه دفعات قبل بر سرم آوردن تكرار نشه ، بلند شدم زرنگي كنم و از دفتر خارج بشم و بقيه كار رو به مدير بسپارم كه، با ديدن صحنه بعدي بر جا ميخكوب شدم.
شاگردمون خودشو انداخت تو بغل باباش و شروع به گريه كرد ، و توضيح جريان كه آره من ديروز با دايي ، داداش مامان چهارمي به پارك رفتم اينا به من گير ميدن ، من ديگه تو اين مدرسه نميمونم.گيج شده بودم و داشتم جريان دايي و داداش مامان چهارمي روتو ذهنم حلاجي ميكردم كه، آقاهه اومد به سمتم و خودشو معرفي كرد و گفت مشكلي نيست خانم ، من در جريانم ، اين بچه اعصاب نداره اذيتش نكنيد.و بعد نقل اينكه ، مادر بچه به اون تماس گرفته و ايشون رو فرستاده و در جواب اينكه ، همسرش گفته كه ؛ من داداش ندارم، گفت كه ايشون با برادر همسر چهارم بنده به پارك رفته. و بعد توضيح مبسوطي كه بنده چهار همسر دارم و با بيشرمي ، خود رو با پيامبر مقايسه كرد (در اجراي احكام اسلا م ) و اينكه خوب ايشون با داييش رفته، مشكلي نيست.(بنده خدا حتي نميدونست كه اين دو به هم نامحرمند).
از اونجايي كه دلم ميخواست ، زودتر اين موجود مريخي از مدرسه خارج بشه ، اومدم بگم كه خوب شما بفرماييد و فردا من با مادرش صحبت ميكنم كه، ايشون پيشدستي كرد و گفت خوب حل شد ، دخترم تا من با ناظمت حرف ميزنم تو برو صورتت و بشور و بعد خيلي خودموني صندلي رو كشيد و نشست. با يه نگاه به خدمتگزارمون كه جلوي در بود و در اين قبيل موارد توجيه ، ايشون اومد و به من گفت كه مدير با شما كار داره و با اين ترفند ، شر اون بنده خدا رو از سرم كند. و بعد از رفتن ايشون بود كه تازه متوجه شدم، همكاراي بدجنسم همه از دفتر فرار كردن.
نميدونم خيلي بحث شد تو مدرسه راجع به اين موضوع .البته ما معمولا موارد رو مخفي رسيدگي ميكنيم ولي اين آقا انقدر در بيان اين مطلب عجله داشت و راحت بودكه حتي مجال ارجاع به اتاق مشاوره رو به ما نداد. بعد از اين جريان ، هر همكار يه نظر ميداد ، ولي جالبترين نظر صحبت مشاورمون بود كه ميگفت : اين آقا انگار كه ، مجبور بود به اين بچه باج بده.و انگار آماده برا انتخاب پنجم بود و از اونجايي كه مادر اين بچه نهايت اگر 35 سال سن داشته باشد و از لحاظ چهره هم خوب بود، نتيجه گرفت كه اين بنده خدا ، دچار تنوع طلبي مزمن شده.
هنوزم اگه ترس از مدير نباشه(البته مدير خودمون ، نه مدير پارسي بلاگ) ، بعد از حدود يه ماه همكارا بدشون نمياد ، در مورد اين سوژه به زعم بعضيا خنده دار و به تعبير بعضيا تاسف بار صحبت كنن .ولي با دستور مدير(بازم مدير خودمون) اين بحث از انظار جمع و فقط به پستوها و آبدارخانه مدرسه كشونده شده است.
خوب ببخشيد ، طولاني شد. ولي هيچ جور نميشد كوتاهتر از اين بنويسم و تموم مطلب رو بگم. حالا خودتون قضاوت كنين كه، احكام اسلا م چطور ملعبه دست يه عده سودجو و فرصت طلب شده ، كه شايد از دين ، همين كيفيجات رو فهميدن .به اميد روزي كه احكام اسلام ، تموم و كمال و به واقع ، در مملكت اسلامي جا بيفته و.... تا ظهور دولت حق.
يا رب نظر تو بر نگردد.