باسمك يا معين
آگاه باشيد كه، همه شما تا حدودي فرمانروا و نگهبان هستيدو در مورد فرمانبرداران خويش، مواخذ و مسئوليد. (رسول گرامي اسلام ص)
داغيست بر دلم.....
دانش آموزان تو مدرسه، چنددسته اند. يه گروه، كساني كه به علت شر و شور زياد در همون سال اول كه هيچي، همون چند ماه اول انگشت نما ميشن. گروه ديگه به دليل مثبت بودن و انجام كارهاي خوب، در سال اول يا متعاقب اون، خودشون رو به همه معرفي ميكنن. گروه سوم بچه هايي هستند كه خيلي خوبن، ولي هيچ حركتي در جهت شناسوندن خودشون، انجام نميدن و چه بسا تا سال سوم هم شناخته نميشن. مگر به طور اتفاقي كشفيده بشن.
رويا جزء گروه سوم بود. به اعتراف دوستان و معلمينش، بچه مثبت و ساكتي بود. فقط درس خونده و از جمعهاي خصوصي دوستانش گريزان بود. البته ما تا حدودي علت كناره گيري اونو ميدونستيم. يعني فكر ميكرديم كه ميدونيم. رويا جزء ساكنين تپه...... بود كه، در دل يه منطقه تقريبا متمول و شيك مثل قارچ رشد كرده و به قولي، در بين ساكنين كپر نشين اونجا، همه گونه انسان ديده ميشد. انسان از نوع قاچاقچي گرفته تاكارگر زحمت كش و رنجديده. البته بيشتر آنان به صورت قومي در اين قبيل مكانها زندگي كرده و با هم قرابت فاميلي يا شهري دارند.
داغيست بر دلم ناگفتني....
در يكي از جلسات هماهنگي هفتگي، صحبت به رويا كشيده شد. مشاور مدرسه ميگفت كه: اين بچه داغ و غمي تو چشماش داره كه به وسعت يه عالم، آدم رو مبهوت ميكنه. و گفت كه يه هيچ عنوان هم اجازه نميده كسي بهش نزديك بشه و پرده از مكنونات قلبيش برداره.
يه روز همين خانم، اومد و به معاون پايه رويا گفت: چند روزه كه رويا تا دم اتاق ما مياد و بر ميگرده. نميدونم مشكلش چيه، كه توان بيان نداره. هر چقدر هم كه باهاش صحبت كردم هيچي نميگه. و از معاونشون كمك خواست. اما اونم نتونست كمكي به مشاور بكنه. اين بود تا ....
داغيست بر دلم ناگفتني، اين راز به كه گويم....
چند روز بود كه ديگه رويا به مدرسه نمي اومد. تلفنم كه نداشتن. به هر دري زديم تا بفهميم جريان چيه، مخصوصا با صحبتاي مشاورمون. بالاخره بعد از يه هفته تصميم گرفتيم بريم.... كجا؟؟.... به تنها آدرسي كه از رويا داشتيم.
همراه با مدير و مشاور، سه نفري پا شديم و رفتيم. ما از اون محدوده شاگرد داشتيم، اما هرگز تصورمون راجع به اون منطقه، ايني نبود كه از نزديك ميديديم. فكر ميكردي كه در يكي از جنوبي ترين مناطق و يا مناطق حاشيه، داري راه ميري.انقدر گشتيم تا تو اون شهر بي قانون و بي در و پيكر، آدرس رويا رو پيداكرديم. زنگ زديم و ....يه دختر بچه حدودا پنج، شش ساله خوشگل، با موهاي افشون هويجي رنگ كه در برخورد و نگاه اول تو رو به ياد مهتاب (منِ او) مينداخت، در رو به رومون باز كرد. وقتي گفتيم با رويا كار داريم صدا زد: آبجي بيا دوستات اومدن و بعد از چند دقيقه كه از رويا خبري نشد، ما رو با خودش برد تو و گفت: بيايين تو آخه آبجي داره برا بابا ذغال درست ميكنه. رفتيم تو..... نه خودمون نرفتيم...
يحتمل اين ما نبوديم كه رفتيم. ذهنهاي كنجكاو و دلهاي نگرانمون بود كه مارو ميبرد. رفتيم تو و .....كاش نميرفتيم....نه خوب شد كه رفتيم.....نه كاش يكي ديگه ميرفت تو....چي ميگم من ؟؟؟!!!
كاش نبوديم و نميديديم و حس نميكرديم. نه حس نكرديم، لمس كرديم.... نه لمس هم نكرديم، آخه مثل يه رود خروشان كه روونه و بي رحم، ريخت تو وجودمون و ما رو با خودش برد و.... غرقمون كرد.
اون دختر بچه ساده، صاف مارو برد دم اتاقي كه سه مرد اون تو بودن. داخل اتاق، در تير رس نگاهمون بود ولي اونا مارو نميديدن، و همزمان كه ما از سمت حياط به دم اتاق رسيديم، از درب سمت راهرو، رويا رو ديديم، كه وارد شد. كاش نرفته بوديم و نميديديم. كاش نديده بوديم و نه.... كاش زودتر رفته بوديم و ديده بوديم.
رويا با يه منقل وارد اون اتاق شد و در بدو ورود، بعد از اينكه منقل رو به دست باباش داد و به محض اينكه كمر صاف كرد، چشمش به ما افتاد و... زمان به قهقرا رفت....
ادامه دارد.....
پ.ن
1/1) شرمنده، (بگين: دشمنت شرمنده) دلم نميخواست كه سرياليش كنم، اما چه كنم كه برا رسوندن بهتر مطلب و بيان كل جريان، مجبورم همه رو بگم و طولاني ميشه. ولي، قول ميدم كه زود بنويسم و زياد تو نگراني نذارمتون.(شايدم اونموقع بيشتر نگرانتون كنم).
2/1)بابا دعوام نكنين ديگه، خودتون گفتين بلنده متنا، منم مجبور شدم كه دو قسمتش كنم.
2)ميلاد حضرت علي اكبر بر همه مبارك باشه.
3)باز شهريور شد و ما هر روز بايد بريم مدرسه. عملا سال جديد تحصيلي برامون شروع شده. يا رب نفسي..
يا رب نظر تو برنگردد.