بسم الله الرحمن الرحيم
قال علي (ع) : الايام تفيدالتجارب (مكتب روزگار به آدمي درس سودمند تجربه مي آموزد).
چندروز پيش نتايج كنكور سراسري و آزاد رو اعلام كردن و خوب بچه ها هم، مي اومدن مدرسه و با اعلام نتيجه قبوليشون حسابي مارو ذوق مرگ ميكردن. در اين بين خوب برا بعضيا خوشحال ميشديم. برا بعضيا خوشحال و متعجب. خوشحاليمون كه جاي توضيح نداره اما خوشحال و متعجب برا اونايي كه فكر نميكرديم كه قبول بشن. دانش آموزايي كه طي سه سال پوست مارو كندن، اما خوب به موقع تو سال آخر به خودشون اومدن و بدو چسبيدن به درس و انصافا هم خوب پيش رفتن. دو مورد هم بود كه خيلي خوشحالم كرد . دو دانش آموز بودن كه در اتمام سال اول ميخواستن رشته تجربي برن اما با يه نگاه به كارنامه و تكيه بر تجارب گذشته متوجه شديم كه نعععع... اونا نميتونن در رشته تجربي موفق باشن و اونا رو تشويق كرديم برا رشته انساني. حالا بمونه چقدر با مامان يكيشون بحث كرديم بر سر اينكه ميگفت: رشته انساني برا تنبلاست و خلاصه قانعش كرديم و اون دو تا رفتن انساني و الحمدلله اونا با رتبه هاي عالي زير300 هردو دانشگاه سراسري قبول شدن. خوب شكر. اما يه مورد هم بود كه خوشحالي به جاي خود. تعجب هم به جاي خود، يه جورايي تموم ما از قبول شدنش تو دانشگاه سراسري تقريبا شاخ در آورديم.
زهره در طي سه سال تحصيلي تو مدرسه ما هر آتيشي تونست سوزوند . از كتك زدن همكلاسياش تا اذيت دبيرا و خدمت گذارا و هميشه هم سكوت ميكرد يعني هر ترفندي بكار ميبرديم بعد از آتيش پارگياش بازم سكوت ميكرد و فقط نگامون ميكرد اين سال آخري يه جورايي به توافق اصولي رسيده بوديم. ما اونو مريض حساب ميكرديم( مريض شيطنت). اونم سعي ميكرد كمتر تو ديدمون باشه. خلاصه كنم تموم اين سه سال رو در طي سال با ورقه هاي سفيد و تقريبا صفر در طول ترم ميگذروند و در پايان ترم با كمال تعجب نمره قبولي بالا مي آورد. مشاور مدرسه هميشه ميگفت اون هوش بسيار زيادي داره و ازش استفاده نميكنه. و خانوادش زياد با مدرسه هم همكاري نميكردن برا جهت دهي به اين هوش بالا. خلاصه ايشون قبول شدن اونم سراسري. و ما همه شاخ در آورديم . به ذهنم مياد كه كاش اوليا با تشخيص هوش بالاي بچه هاشون اون هوش رو جهت دهي كرده و در مسير درست بندازن كه اگه اين نباشه ميشه زهره و هوشش هم ميره در جهت خرابكاري.
اينم بخونين كه نه به درد دنياتون ميخوره ونه آخرت:
بعد ار دو سه نوشته آخر بعضي دوستان گلايه كردن كه اين مطالب تلخ بوده. خيلي فكر كردم. ميدونين اولا كه تابستونه و بچه ها نيستن. از بچه ها خاطره هاي خوب و بدشون به جا ميمونه.در و ديوار مدرسه ياد آور شيرين كارياو خوشمزه گيها و غم و غصه ها و خنده و گريه هاي اوناست. اما اونچه فراموش نميشه و هميشه با ماست غم بچه هاست. غمي كه با تموم وجود لمس كرديم. غم، نه اون غمي كه سارا جونم، چون باباش خط كد فلان رو با كد فلان عوض نكرده دو روز تو مدرسه گريه ميكرد. نععع غم، غمي مثل غم رويا كه اومد و تو جونمون لونه كرد و نرفت.
اينجا خاطرات مدرسه هست و ياد تلخ و شيريناي بچه ها. خواستم شيرين بنويسم، گفتم از چي بنويسم از ندا و موهاش بنويسم كه اين هفته مش ميكرد و هفته بعد رنگ و ما هرروز بايد مامانش رو بخواهيم.
يا نه، گفتم: از سگ نازي بنويسم كه مامانش بايد هرروز اونو با نازي تا دم در مدرسه بياره تا اون راضي به جلوس اجلاس در مدرسه گردند. گفتم از نگين دندون سولماز بنويسم كه از ما قايم ميكرد و به بچه ها بخاطرش فخر ميفروخت؟؟ از ماماني بنويسم كه وقتي برا مورد انضباطي بچه اش خواستيمش، اي بابا ديديم كه كل پارچه دوخت شده برا مانتوي مامان دانش آموزمون به يه متر هم نميرسه. يا نه از دختري بگم كه حلقه هاي ازدواج بابا و مامانش رو فروخت، تا خط موبايل بخره. خلاصه ديدم كه نه تلخي اينا كمتر از تلخي درد رويا هم نميتونه باشه. خلاصه نميدونم حس كردم كه اگه واقعيتها رو بگم و تازه اونم نه نيمي، كه حتي يك دهم واقعيتهاي موجود در مدارس هم نميتونه باشه ( اگه همه رو بگم، يحتمل فيلتر بشم). گفتم بگم تا شايد بخونين و بدونين چه خبره. شايد كمتر ناشكري كنيم. شايد يه كسي بخونه و يه فكري بكنه. شايد پدر مادرا بخونن و حواسشون رو جمع كنن. نميدونم ديگه خلاصه عزيزانم:
نميتونم توهم فانتزي بزنم و بنويسم. واقعيتها رو مينويسم.
البته با اومدن بچه ها به مدرسه و حضور گرمشون مطمئنم باز خاطرات شيرين شكل ميگيره و بازم براتون شيرين تر مينويسم. مثل آتيش پارگيهاي اون بچه ها و جن بازياشون. كه حتما يه روزي براتون ميگم.
پ.ن
اين خانم ناظم خجالت نميكشه بازم كيلومتري نوشته!!!
حالا برداشت بد نكنين و برين پوست ناظماتونو كنده و درس نخونين تا سال آخر!!!
حلول ماه رمضان مبارك. التماس دعا دارم.
يا رب، يا رب نظر تو برنگردد.