بسم الله
خوب امروز اول مهر بود و من دلم ميخواست كه الان اينجا يه متن قشنگ گل و بلبلي بنويسم. مثلا بوي مهر آمد و از اين حرفا، اما باور كنين كه انقدر خستمه كه اگه اجابت امر اخوي بزرگوارمون برا نوشتن خاطره از دوران تحصيل نبود، حال نوشتن همين رو هم نداشتم.
نميدونم اگه عشق نبود، بازم ميتونستيم اينهمه فشار رو تحمل كنيم يا نه؟؟ اين چند روز ديگه از فشاركار، روي كوزت و سيندرلا رو هم سفيد كرديم. خوب بماند و اما امر اخويمون جناب پاكديده.
منتهي بايد قول بدين كه بعد از خوندن خاطره فراموشش كنين و به روم نيارين. البته من در پست اول خودم گفتم كه با يه ناظمي طرفين كه روزهايي كه خودش نميره مدرسه همه ميگن مدرسه ساكت تره و شايد يه دليل كه بچه هاي شيطون رو( البته به شرط رعايت نزاكت) درك ميكنم ، خوب همينه ديگه. همين كه الان ميخونين.
ما يه گروه چهار نفره بوديم كه از راهنمايي با هم اومديم دبيرستان و خوب هر آنچه كه از شيطنت تو چنته داشتيم، تو مدرسه پياده ميكرديم. اما دو مطلب بود كه هميشه تبرئمون ميكرد، يكي چهره هاي مظلوم و ديگه درسمون كه اي بدك نبود. و باعث حمايت خانم ناظم و تربيتيمون از ما بود. سال اول دبيرستان، مدرسمون تشكيل شده بود از دو ساختمان كه كلاسها تو ساختمان بزرگ و دفاتر اداري تو ساختمان قديمي بود. يه اتاق تو ساختمون قديميمون بود كه حس كنجكاويمونو بدجور تحريك كرده بود. در اين اتاق هميشه قفل بود و جلو درش نوشته بودند ( خطر -وارد نشويد). خلاصه در يكي از اون نشستهاي آتيش پارگي به اين نتيجه رسيديم كه بايد كشفش كنيم. بعد از تحقيق متوجه شديم كه اتاق بغل كه آزمايشگاه هست و به يه بالكن باز ميشه، ممكنه راهي برا كشف اون اتاق باشه. خلاصه بمونه كه با چه كلكي، كليد رو از خانم آزمايشگاهمون گرفتيم و به هواي نظافت لوله هاي آزمايشگاهي رفتيم اون تو. اونجا قرعه زديم كه دو نفر بمونن و كشيك بدن. دو نفر هم برن تو بالكن.
هيچي ديگه، قرعه فال به نام من...... زدن. من و يكي از بچه ها كه اتفاقا ترسوترين فرد گروهمون بود با چه مكافاتي در بالكن رو كه با سيم مفتولي بسته بودند باز كرديم و رفتيم تو بالكن. و با تعجب ديديم كه يه بالكن هم به اون اتاق راه داره، اما بين اين دو بالكن يه ديوار نسبتا بلنده . شايد دو متر.دوستم تند تند ميگفت كه بيا برگرديم نميشه بري كه. خلاصه يه كم فكر كردم و با ترس و لرز پامو گذاشتم لب نرده بالكن و از اون لبه رفتم بالاي ديوار و از اونطرف پريدم پايين. و موقع پايين رفتن، پام گرفت به لب بالكن و محكم خوردم زمين. اول يه كم آه و نالم در اومد اما خوب ديدم ناله فايده نداره و هدفم كه كشف موضوع بود بلندم كرد. با پررويي بلند شدم و به صداي دوستم كه هي اسمم رو صدا ميزد هم جواب ندادم. به سمت اون اتاق رفتم و از پشت پنجره با كمال تعجب ديدم كه اونجا فقط يه اتاق معمولي با تختي و ميزي و .... و پايه نقاشي و خلاصه سعي كردم ببينم ميتونم در اون اتاق رو باز كنم كه وارد بشم يا نه؟؟ يه ربعي مشغول اين كار بودم و حواسم هم به جايي نبود كه ديدم كه باز يكي داره اسمم رو صدا ميزنه ولي خوب صدا به نظرم نزديك تر اومد، با ترس برگشتم و ديدم كه خانم ناظممون كه بعدا فهميدم رو چهار پايه رفته و از لبه بالكن داره منو صدا ميزنه و همزمان هم در اون اتاق از بيرون باز شد و خانم مدير و سرايدار و ... ريختن تو اتاق. از ترس نزديك بود قالب تهي كنم...
بماند كه چي به سرمون آوردن. گويا وقتي خوردم زمين، دوست ترسوم وقتي صدام ميزنه و جواب نميشنوه از ترس اينكه بلايي به سرم اومده باشه رفتن و با ترس و لرز ناظممون و بقيه رو خبر كردن. و اما اون اتاق كه متعلق به فرزندهنرمند و نقاش سرايدارمون بود و چون جدا از ساختمون سرايداري بوده و نميخواستن كه كسي وارد بشه و ..........
بمونه كه چي به سرمون آوردن. نتيجه فضوليم شد يه پاي زخمي و يه مدت هم حسابي بايكوت بوديم.
پ.ن
اينو مطمئنم، صد در صد مطمئنم كه هرچي به سرم مياد از دست گلدختران امروزي، نتيجه شيطنتاييه كه تو دوران مدرسه انجام دادم و بلاهايي كه بر سر خلق الله آوردم و راست ديوارائيه كه بي محابا بالا رفتم. بابا عوض گله نداره. خودم هميشه به بچه شيطونا ميگم: انشاءاله كه يه روز ناظم بشين. شما هم اگه به من بخندين اميدوارم يه روز ناظم بشين.
يا رب نظر تو بر نگردد.