دوستتون دارم.... - نوشته هاي يك ناظم
چون از كارى ترسى بدان درشو ، كه خود را سخت پاييدن دشوارتر تا در نشدن در كار و ترسيدن . [نهج البلاغه]

98بازدید‌های دیروز

35363کل بازدید‌ها

دوستتون دارم.... - نوشته هاي يك ناظم
جمعه 4 آبان 1386 ساعت 12:4 صبح+ دوستتون دارم.....

                                                 يا مَن اِسمُهُ دَواء وَذِكرُهُ شِفاء
اول آبان، روز انتخابات شوراي دانش آموزي بود. از اول صبح خيلي بدو بدو داشتيم. تو صبحگاه، نمايندگان شوراي پارسال گزارش عملكرد سال قبل رو دادند و بعد از توجيه بچه ها در مورد نحوه راي گيري، اونها رو فرستاديم كلاس و برا اون حد فاصله زمان راي گيري، مجبور به تقسيم ساعات شده و به اطلاع دبيرا رسونده و تازه از مُهر زدن تعرفه ها فارغ شده بوديم و منتظر حضور نمايندگان استان تهران و ادارمون بوديم تا راي گيري رو شروع كنيم كه..... از تو راهرو سر و صدا شنيديم. خودمون رو به راهرو رسونده و متوجه شديم كه سر و صدا از طبقه دومه. به سرعت رفتيم بالا و ديديم كه از يكي از كلاسهاي سوم، صدا مياد و بچه هاي دو كلاس ديگه هم ريختن جلو در اون كلاس.
بچه ها رو رد كردم و ديدم كه معاون پايه سوم كه مستقر تو طبقه بوده ، زودتر از ما رسيده و يكي از بچه ها رو تو بغلش گرفته و اون بچه هم دچار تشنج شديد شده و يكي ديگه از بچه ها هم به خيال افت فشار پاهاي اونو گرفته بالا. چند لحظه زمان برام برگشت به قبل و خاطره
عسل و جرياناتش برام زنده شد. انقدر هول كردم كه نميتونستم از جام تكون بخورم. با خودم فكر كردم: من كه به اين نگفته بودم بميري چرا داره ميميره. شايد چند ثانيه طول كشيد تا با تكون دست دبير اون كلاس، كه ميخواست من رو متوجه ناظم پايه سوم بكنه، كه گويا چند بار من رو صدا زده بوده و من متوجه نشده بودم ، به خودم اومدم و ديدم انگار اون دبيرم، حال بهتر از من نداره. آخه اونم شاهد جريان عسل بود. به خودم اومدم و سريع به سمت همكارم رفتم و ياد تعليماتي افتادم كه زمان عسل، اورژانس تهران تلفني به ما گفته بود. سريع پاي بچه رو آزاد كردم و گذاشتم كه تا اونجايي كه ميتونه دست و پاش تكون بخوره و از معاونشون، كه الحمدلله جديده تو اين مدرسه و از ماجراي عسل چيزي نميدونست، خواستم كه اونو به شونه چپ برگردونه و لاي دندوناش مقنعش رو تاكرديم و گذاشتيم و برا تماس با اورژانس پايين اومدم. يكي از مشاورين رو به درب خونه اون بچه فرستاديم، تا مادرش رو با خودش بياره مدرسه، آخه تلفنشون قطع بود و نميتونستيم خبر به خانواده بديم . بمونه كه اورژانس چقدر طول كشيد تا بياد و تا برگشتم، ديدم كه متاسفانه مريض رو تكون داده و براي اينكه بچه ها كمتر بترسن، به اتاق معاون بردن و ......
اورزانس اومد و تا اومدن اونها بچه ميتونست بنشينه اما بدونه هيچگونه هوشياري. اومدن و از ما خواستن كه براش آب قند بياريم و گفتن چرا بهش نداديد بخوره!!!؟؟؟ ما خيلي تعجب كرديم، آخه تو جريان عسل به ما گفته بودن كه، هيچگونه خوردني و نوشيدني تو اين حال بهشون ندين. به هر حال بلافاصله بعد از آوردن آب قند و خوراندن اون به بچه، اون بچه تشنج دوم رو بسيار شديد تر از اولي زد. ما فقط نگاه ميكرديم ( شايدم گريه ميكرديم، البته بي صدا و شايد تو دلامون) و همزمان تو دلمون فقط خدا رو صدا ميزديم. و متاسفانه اون تكنيسين ها تو اون حال روحي ما، گناه تشنج دوم رو به گردن ما و دير دادن آب قند انداختند و بالا سر بچه با يكي از همكارها كه از دستشون دلخور بود دعوا كردند. و گفتند كه چون احتمال تشنج سوم ميره، بايد سريع اونو منتقل كنن به بيمارستان.
بمونه كه تا، تشنج دوم قطع بشه، ما هم نصف العمر شديم. و خواستيم از اونا كه بچه رو سريع منتقل كنن ، چون تا چند لحظه ديگه بايد زنگ رو ميزديم و اونموقع هم بچه ها ميترسيدن و هم انتقالش سخت مي شد و هم اينكه نمايندگان استان هم اومده بودند و مادرش هم از راه رسيد بود. اطاله كلام نشه، بچه رو منتقل كرديم و با جسمي كه فقط به عروسكهاي متحرك شبيه بود، به حياط رفتيم تا بچه ها رو برا راي گيري آماده كنيم. مشغول راي گيري بوديم كه ديدم از انتهاي حياط يكي شديد ميدوه و فهميدم چيزي شده باز. بله ايندفعه يكي از بچه ها شروع به خونريزي از دهانش كرده بود و ما نميدونستيم كه خون از معدشه يا حلقش.....با تدابير يكي از همكماران كه پدرشون پزشكن، بر روي حنجره بچه از بيرون يخ گذاشته، اولياء اون رو هم خبر كرديم و اون طفل معصوم هم با مادر و پدرش رفت بيمارستان.
خدا ميدونه ، واقعا عين مرده شده بوديم و ديگه عين مجسمه متحرك راه ميرفتيم. تا انتهاي راي گيري و انتهاي ساعت و تعطيلي مدرسه، من كه از خستگي و فشار كار تب كرده بودم. اما شكر خدا كه، بچه ها سالم بودن. يعني اقلا تا اتمام اون روز، ديگه موردي نداشتيم.
از همه دوستان ميخوام كه براي شفاي ابوالفضل كوچولو دعا كنند.  ممنونم دوستان خوبم.
همه سخن:
1-
نميدونم كه بايد از چي گله كنم؟؟ از اورژانس كه دير اومد؟؟ از عدم تعليم صحيح تا رسيدن اورژانس؟؟ از آموزش و پرورش كه اينهمه نيرو ميگيره و اينهمه مازاد اعلام ميكنه اما واقعا نميان دو تا نيروي متخصص در اين مسائل برا مدارس ابلاغ بدن كه اقلا در اين قبيل شرايط، يه وقت ما با ندونم كاريهامون شرايط رو بدتر نكنيم.
2-نميدونستم...بعد از چند سال هنوز نميدونستم كه، يعني لمس نكرده بودم، يعني ميدونستم، اما شايد يادم رفته بود كه: چقدر دوستتون دارم... شما رو ميگم... با شما بچه هاي مدرسه هستم كه با مريض شدناتون، جون مارو ميگيريد و دوباره بهمون با سلامتياتون برميگردونين. همه ما با مريض شدن هر كدوم از شما، احساس ميكنيم كه اين جگر گوشه ها نه مال مردم، كه مال خودمونن كه مريض هستند.
3-جالبه كه بدونين ، دقيقا فرداي اون روز عسل اومد مدرسه و ....خوب چقدر خوشحال شدم از ديدنش. و براش گفتم جريان روز قبل رو ، و گفتم كه چقدر خوشحالم كه سالمه و چقدر.... دوستش دارم.
*دوستتون دارم ديوونه هاي من. كمتر مريض بشين.
                                                                                            يا رب نظر تو بر نگردد.


متن فوق توسط: خانم ناظم نوشته شده است| نظرات ديگران ( نظر)

ليست كل يادداشت هاي اين وبلاگ
[26/2/1387- 6:48 ع] همه قاط زدن !!!
[20/2/1387- 11:17 ص] شلوخ و پلوخ !!
[12/2/1387- 3:10 ع] تويي كه ميشناختمت
[11/2/1387- 11:4 ع] شرمندگي
[4/2/1387- 6:38 ع] نگرد نيست !!
[30/1/1387- 10:21 ص] درد طلاق يا مشكل روحي
[24/1/1387- 10:3 ع] خودتون چطورين؟؟
[آرشيو شده ها]
درباره خودم
دوستتون دارم.... - نوشته هاي يك ناظم
خانم ناظم[82]
من يه خانوم ناظمم!
آرشيو يادداشت ها
یا رب نظر تو بر نگردد
متهم کیست؟
غدیر
پدر؟ مادر؟ جامعه؟....مقصر کیست؟؟؟
قمر بنی هاشم
معلمی من و معلمی بعضیا..
زیارت
انقلاب اسلامی و بیدااری نسلها
دل شکستن و عذر خواهی
زیر 18 سال نخونه..
مشترک مورد نظر تو مدرسه است
به کجا چنین شتابان؟؟؟؟اخوی
غم یار
آقا رخصت دیدار
یادمون باشه..
نوشته های بی کامنت،کامنتای بی پاسخ
میلاد انوار و سایه منتظر
تجدید فراش و داداش مامان چهارمی
امروز من سیلی خوردم..
دمتون گرم...
شرمنده استاد، این هفته معلم نیستم..
قراری بود با جانانم..
مدینه بودو...
زهرا(س)،علت قابلی خلقت
نمیدونم بخونین دیگه...
عشق کافیه؟؟
یوم الکارنامه، یوم الحسرت
تعطیل لات رو، عشق است..
ما چیکارَ بیدیم؟؟
الهی بمیری !!
شب نور
افوض امری الی الله
شجره طیبه
داغیست بر دلم
رویای گمشده...
گفتن بنویس، ما هم نوشتیم
توهم فانتزی
مزد امیدواری...
خاطره یک شیطنت
یا حی...
یا ستارالعیوب
سلام مولا
من شاکیم!!!
چی میل دارین؟؟؟!!!
دوستتون دارم....
نیست بر لوح دلم جز الف قامت یار....
مدرسه در دست بچه ها...
سنگینی بار یه قسم...
رسما هیس می شویم....
به کجا داریم میریم؟؟!!!
خستمه و دلتنگمه
خيلي مخلصيم
بوي مرگ، عطر خدا
امتحان يا انتقام؟؟؟!!!
مثل هم با دنيايي فاصله
تقلب توانگر كند!!!
شرط اخلاق
اشك نويس
دو پاره
آخيش ، گفتم راحت شدم
گل هاي آراسته به سبزه!
كلاه گشادي كه رفت سرم!!
بگذار تا بگريم...
به روز مي شويم!
افتخار بي شعوري !
جوجه ي مارو نديدين؟؟!!
خانم ناظم واقعي و تبعيدي !
مشهد يا شلمچه ؟ يحتمل هيچكدوم !
پير مي شويم !
هر چي دوست دارين !!
روز عتيقه!
داريم فيتيله ميشيم!
آغاز احسن الحال
هيشكي نبود!
مسيح اي پيامبر رحمت
لوگوي من
دوستتون دارم.... - نوشته هاي يك ناظم
لينك دوستان من
شيعه مذهب برتر
يك بجا مانده
طعم شيرين دو دقيقه
خلوت تنهايي
بروبچز دبيرستان روشنگر
شاعرانه ي ياس خاكي
باستارگان روي خاك(غربتي شماره 2)
نگاهم براي تو
رند
دسته كليد
نامه هايي از خليج هميشه فارس
مهاجر(غربتي شماره يك)
با سيد علي تا فتح قدس و مكه
حسين جان (اين حسين كيست كه عالم همه ديوانه اوست)
نسيمي از بهشت ...
سيمرغ
شفاعت
آغاز راه
سلام شهدا
از يك روحاني
دم مسيحائي
يادداشت‏هاي بدون ‏متن!
حزب اللهي مدرنيته
در هواي دوست
كيمياي سعادت
طلبه اي طالب يار
وبلاگ شخصي محمدعلي مقامي
تك ستاره
پنجره
فلورانس مهربون
ستاره طلائي
عدل الهي Divine Justice
دار مكافات
صميمانه ها
زيبايي سايه خداوند بر كهكشانهاست
زير آسمان خدا
گــــل يا پوچ؟!
بانو بلاگ
راز و نياز با خدا
از خرابات...
پله...پله...تا خدا!
سياه پوش حسينيم ( نم نم بارون )
عشق است به آسمان پريدن
بازمانده تنهاي تنها
نافذ
سلام آقا
در فراق وطنم
جـــــــــرس . . .
نقد مَلَس
مائدة من السماء
پاك ديده
لوح دل
..::@@صدای سکوت@@::..
كلبه احزان
قلم رنجه
حسام سرا
عشقي
دربدران
كلرجي من
ايران اسلام
د ينداري
آقا معلم
راهيان عشق (ستايش گلم)
خط سرخ شهادت
پشت خطي
غريب آشنا(موهبت)
مادرم ، آرام جانم
برادر کوچکتر
دلگويه هاي يك غلامعلي مجاهد
راز گشايي
كشكول جواني
فاطمه زهرا كوچولو
الهه عشق (بهار عزيزم)
كجاييد اي شهيدان خدايي
مادرانه
نشريه چهارقد
سرگيجه ها!!!
بشري گلم
لبگزه
خود نوشت
نيايش
ساحل آرامش
مليكا
دختـــــر شـــــب
كوچه هاي قلبم
*.قاصدك.*
مهدي نامه
كريمه اهل بيت
در فراق وطنم(دوست جوناي غربتيم)
آهنگ وبلاگ من
اشتراك در خبرنامه

نام:

ايميل:

 
جستجو در كل مطالب
:جستجو

جستجو در كل مطالب اين وبلاگ، حتي مطالب بايگاني شده!

تولد حضرت مادر