بسم الله
نميدونم فيلم شهر در دست بچه ها رو ديدين يا نه؟؟
در تدارك برنامه هاي روز سيزدهم آبان(روز دانش آموز) كه از يه مدت قبل با جلسات مختلف، رئوس برنامه هاي اونروز رو پيش بيني ميكرديم، مديرمون پيشنهاد دادن كه روز سيزدهم آبان، مدرسه رو به بچه ها واگذار كنيم. و از بين بچه ها با انتخاب خودشون و صلاحديد اولياي مدرسه، براي اون روز مدير و معاون انتخاب كنيم. و همچنين در سر كلاس هم اونروز، بچه ها به جاي دبيرا درس بدن. خوب خيلي روش بحث شد و يه عده موافق بودن و يه عده مخالف.
موافقين مي گفتند كه: بايد به بچه ها فرصت داد تا خودشون رو نشون بدن و مخالفين هم نظرشون اين بود كه با اين كار حرمتمون شكسته ميشه. خلاصه، كوتاه سخن آنكه طرح تصويب شد و .....
صبح روز سيزدهم آبان شد و شهر در دست بچه ها..... نه ببخشيد مدرسه در دست بچه ها.
در برنامه صبحگاه، خانم مدير، مدير جديد رو معرفي كردن و بسيار جالب بود كه مدير روز ( منظور همون دانش آموز) به شيوه خانم مديرمون چادر سر كرده بود، كه البته در تموم ساعات اونروز ، چادرش رو بر سر حفظ كرد. و خانم مدير جديد نيز كابينه خودش رو معرفي كرد و بسيار جالبتر اين كه سعي كرده بود كه معاونين انتخابيش با ناظمان پايه از نظر قد و بالا و رنگ پوست و حتي رنگ چشم همخواني داشته باشن و استدلالش هم اين بود كه اين باعث ميشه كه بچه ها با نگاه به اينها ، معاون و ناظم واقعيشون رو به ذهن بيارن و از اينا هم حساب ببرن.
و بلافاصله كار خودشون رو از همون برنامه صبحگاه با جديتي كه ما اصلا حتي فكرش رو هم نميكرديم، شروع كردن.
مدير روز كار خودش رو پشت ميز خانم مدير شروع كرد و خانم مدير خودمون مستقر شد پشت ميز كنفرانس و با اين كارشون يه درس سخت به ما دادن. و ما هم از پشت ميزامون جابجا شده و ميز و صندليهامون رو به معاونين روز داديم و منتهي.... خوب ما كه ميز كنفرانس نداشتيم!!! ناچارا تا ظهر تقريبا همش سر پا بوديم ( همون درس سخت).
تلفنچي و مسئول روابط عمومي مان هم كنار نشسته و بچه ها با يه توجيه كوتاه، خيلي قشنگ بر جاي اونها نشستند و خوب... كار شروع شد. در كلاسهاي درس، وضعيت كنترل شده تر بود، چون دبيرا خودشون يكي از دانش آموزان رو داوطلبي انتخاب ميكردن و اون دانش آموز به جاي معلم، مسئوليت كلاس و تدريس رو بر عهده ميگرفت.
در تموم مدت ما با بچه ها بوديم و خوب خيلي سعي ميكرديم كه اگر هم كاري پيش مياد، به اونا ارجاع بديم. و خودمون دورادور بر كارشون نظارت كنيم. مثلا در يه مورد كه يكي از معلمان روز (دانش آموز) از يكي از بچه ها درس پرسيده و اون به جاي جواب خنديده بود و نظم كلاس رو بهم زده بود، اون خانم معلم روز، نماينده رو به دفتر فرستاده و معاون رو خواسته بود كه ما هم كار رو ارجاع داديم به معاون روز و اونم خيلي قشنگ با اون بچه برخورد انضباطي كرد و ....
اولياء و ارباب رجوعهايي كه برا كار به مدرسه مي اومدن، بسيار تعجب كرده بودن و هركدوم اظهار نظري ميكردن. جالبه كه از اداره بازرس داشتيم و بازرسين، بسيار از اين برنامه و حوصله مسئولين مدرسه در اجراي اين برنامه تعجب كرده بودن.
اونروز ناخود آگاه، من چند نكته به چشمم اومد.
من متوجه شدم كه چقدر رفتار و كردار ما تحت كنترل نامحسوس بچه هاست و دانش آموزان چقدر ناخودآگاه تحت تاثير رفتارهاي ما هستن.
همون اول صبح كه بچه ها كارشون رو شروع كردن، اون كسي كه جاي من بود، در برنامه صبحگاه دقيقا همون نقطه رو پله ها ايستاد كه هميشه من مي ايستم و همچنين زنگ تفريح ، در همون نقطه اي كه من حياط رو زير نظر دارم ايستاده بود و بسيار جالب اينكه، چون اون نقطه تو بعضي ساعات آفتاب هست و آفتاب چشم رو اذيت ميكنه، من هميشه دستم رو حائل چشمانم قرار ميدم و اون معاون جانشين، دقيقا همون كار رو تكرار ميكرد.(البته در ساعتي كه آفتاب نبود).
يا بعد از اتمام دعاي فرج ، در صبحگاه دقيقا به همون شكل خاصي كه من دستانم رو بر چهره ميكشم ، او نيز به همين شكل عمل كرد. يا وقتي بچه هارو صدا ميزدن ، مثلا ميگفتن كه، بيا دخترم ببينمت، يا خانمم بيا اينجا كارتون دارم يا ......
اونروز بعد از اينكه وارد اتاق خانم مدير شدم و يه جلسه كوچك هماهنگي با مدير داشتيم و مدير روز هم بر جاي خانم مدير حضور داشت، احساس كردم كه چقدر برا اين بچه احترام قائلم. البته احترامي غير از اونچه برا يه دانش آموز قائلم. و متوجه شدم كه ناخودآگاه همون احترامي كه برا مديرمون قائلم برا اين بچه نيز قائلم.
اونروز احساس كردم كه اگه ما بچه ها رو بزرگ ببينيم و ميدون رشد به اونا بديم، بچه ها چقدر مستعد رشد هستن. و چقدر جدي و مسئوليت پذير.
يكي از مخالفين طرح من بودم كه البته سكوت كردم و فقط مديرمون ميدونست كه من مخالفم، اما تقريبا روز به ميانه رسيده بود كه به خانم مديرمون پيغام دادم كه از اين بازي!!! خوشم اومده. اونهمه جديت و مسئوليت پذيري بچه ها واقعا قابل تقدير بود .
در اتمام وقت، بچه ها اومدن با ما دست دادن و گفتن كه : اصلا هرگز فكر نميكرديم كه كارتون انقدر سخت باشه، اما خوب خيلي لذت برديم.
روز سختي بود . شايد خيلي بيش از روزهاي ديگه سر پا بوديم اما ، خلاصه و ختم كلام اينكه: اين ما هستيم كه آينده بچه ها رو مي سازيم . بياييم بچه ها رو باور كنيم و مسئوليتهاي بزرگ به اونا بديم تا شاهد رشد و نمو بيشتر اونا باشيم.
يكي ديگه هم اينكه ، مواظب رفتارها و نحوه برخوردامون باشيم كه ( بدجور زير ذره بين بچه هائيم).
پ.ن
*يكي از دوستان در ميانه روز به من زنگ زد و وقتي جريان رو براش گفتم، خنديد و گفت: اول كاري كه اونا بايد انجام بدن و من اگه جاي اونا بودم ميكردم، اينكه موبايل تو رو ميگرفتم: دي
*بعد از نوشتن پست قبل احساس ميكنم برخي دوستان از من دلخورن. باور كنين كه همتون رو دوست دارم و دوستان خوب من هستين.
*اون دوست خوبم كه خداحافظي كرده و رفته اگه اينجا رو ميخونه بدونه كه دلم از دستش گرفت با اين رفتن بي مقدمه.
همين ( به رسم يه بنده خدايي).
يا رب نظر تو بر نگردد.