مدرسه در دست بچه ها... - نوشته هاي يك ناظم
به پايان دو چيز نمي توان رسيد : دانش و خرد . [امام علي عليه السلام]

98بازدید‌های دیروز

35362کل بازدید‌ها

مدرسه در دست بچه ها... - نوشته هاي يك ناظم
پنجشنبه 17 آبان 1386 ساعت 11:31 عصر+ مدرسه در دست بچه ها ...

                                                                        بسم الله
نميدونم فيلم شهر در دست بچه ها رو ديدين يا نه؟؟
در تدارك برنامه هاي روز سيزدهم آبان(روز دانش آموز) كه از يه مدت قبل با جلسات مختلف، رئوس برنامه هاي اونروز رو پيش بيني ميكرديم، مديرمون پيشنهاد دادن كه روز سيزدهم آبان، مدرسه رو به بچه ها واگذار كنيم. و از بين بچه ها با انتخاب خودشون و صلاحديد اولياي مدرسه، براي اون روز مدير و معاون 
انتخاب كنيم. و همچنين در سر كلاس هم اونروز، بچه ها به جاي دبيرا درس بدن. خوب خيلي روش بحث شد و يه عده موافق بودن و يه عده مخالف.
موافقين مي گفتند كه: بايد به بچه ها فرصت داد تا خودشون رو نشون بدن و مخالفين هم نظرشون اين بود كه با اين كار حرمتمون شكسته ميشه. خلاصه، كوتاه سخن آنكه طرح تصويب شد و ..... 
صبح روز سيزدهم آبان شد و شهر در دست بچه ها..... نه ببخشيد مدرسه در دست بچه ها.
در برنامه صبحگاه، خانم مدير، مدير جديد رو معرفي كردن و بسيار جالب بود كه مدير روز ( منظور همون دانش آموز) به شيوه خانم مديرمون چادر سر كرده بود، كه البته در تموم ساعات اونروز ، چادرش رو بر سر حفظ كرد. و خانم مدير جديد نيز كابينه خودش رو معرفي كرد و بسيار جالبتر اين كه سعي كرده بود كه معاونين انتخابيش با ناظمان پايه از نظر قد و بالا و رنگ پوست و حتي رنگ چشم همخواني داشته باشن و استدلالش هم اين بود كه اين باعث ميشه كه بچه ها با نگاه به اينها ، معاون و ناظم واقعيشون رو به ذهن بيارن و از اينا هم حساب ببرن.
و بلافاصله كار خودشون رو از همون برنامه صبحگاه با جديتي كه ما اصلا حتي فكرش رو هم نميكرديم، شروع كردن.
مدير روز كار خودش رو پشت ميز خانم مدير شروع كرد و خانم مدير خودمون مستقر شد پشت ميز كنفرانس و با اين كارشون يه درس سخت به ما دادن. و ما هم از پشت ميزامون جابجا شده و ميز و صندليهامون رو به معاونين روز داديم و منتهي.... خوب ما كه ميز كنفرانس نداشتيم!!! ناچارا تا ظهر تقريبا همش سر پا بوديم ( همون درس سخت).
تلفنچي و مسئول روابط عمومي مان هم كنار نشسته و بچه ها با يه توجيه كوتاه، خيلي قشنگ بر جاي اونها نشستند و خوب... كار شروع شد. در كلاسهاي درس، وضعيت كنترل شده تر بود، چون دبيرا خودشون يكي از دانش آموزان رو داوطلبي انتخاب ميكردن و اون دانش آموز به جاي معلم، مسئوليت كلاس و تدريس رو بر عهده ميگرفت.
در تموم مدت ما با بچه ها بوديم و خوب خيلي سعي ميكرديم كه اگر هم كاري پيش مياد، به اونا ارجاع بديم. و خودمون دورادور بر كارشون نظارت كنيم. مثلا در يه مورد كه يكي از معلمان روز (دانش آموز) از يكي از بچه ها درس پرسيده و اون به جاي جواب خنديده بود و نظم كلاس رو بهم زده بود، اون خانم معلم روز، نماينده رو به دفتر فرستاده و معاون رو خواسته بود كه ما هم كار رو ارجاع داديم به معاون روز و اونم خيلي قشنگ با اون بچه برخورد انضباطي كرد و ....
اولياء و ارباب رجوعهايي كه برا كار به مدرسه مي اومدن، بسيار تعجب كرده بودن و هركدوم اظهار نظري ميكردن. جالبه كه از اداره بازرس داشتيم و بازرسين، بسيار از اين برنامه و حوصله مسئولين مدرسه در اجراي اين برنامه تعجب كرده بودن.
اونروز ناخود آگاه، من چند نكته به چشمم اومد.
 من متوجه شدم كه چقدر رفتار و كردار ما تحت كنترل نامحسوس بچه هاست و دانش آموزان چقدر ناخودآگاه تحت تاثير رفتارهاي ما هستن.
همون اول صبح كه بچه ها كارشون رو شروع كردن، اون كسي كه جاي من بود، در برنامه صبحگاه دقيقا همون نقطه رو پله ها ايستاد كه هميشه من مي ايستم و همچنين زنگ تفريح ، در همون نقطه اي كه من حياط رو زير نظر دارم ايستاده بود و بسيار جالب اينكه، چون اون نقطه تو بعضي ساعات آفتاب هست و آفتاب چشم رو اذيت ميكنه، من هميشه دستم رو حائل چشمانم قرار ميدم و اون معاون جانشين، دقيقا همون كار رو تكرار ميكرد.(البته در ساعتي كه آفتاب نبود).
يا بعد از اتمام دعاي فرج ، در صبحگاه دقيقا به همون شكل خاصي كه من دستانم رو بر چهره ميكشم ، او نيز به همين شكل عمل كرد. يا وقتي بچه هارو صدا ميزدن ، مثلا ميگفتن كه، بيا دخترم ببينمت، يا خانمم بيا اينجا كارتون دارم  يا ......
اونروز بعد از اينكه وارد اتاق خانم مدير شدم و يه جلسه كوچك هماهنگي با مدير داشتيم و مدير روز هم بر جاي خانم مدير حضور داشت، احساس كردم كه چقدر برا اين بچه احترام قائلم. البته احترامي غير از اونچه برا يه دانش آموز قائلم. و متوجه شدم كه ناخودآگاه همون احترامي كه برا مديرمون قائلم برا اين بچه نيز قائلم.
اونروز احساس كردم كه اگه ما بچه ها رو بزرگ ببينيم و ميدون رشد به اونا بديم، بچه ها چقدر مستعد رشد هستن. و چقدر جدي و مسئوليت پذير.
يكي از مخالفين طرح من بودم كه البته سكوت كردم و فقط مديرمون ميدونست كه من مخالفم، اما تقريبا روز به ميانه رسيده بود كه به خانم مديرمون پيغام دادم كه از اين بازي!!! خوشم اومده.  اونهمه جديت و مسئوليت پذيري بچه ها واقعا قابل تقدير بود .
در اتمام وقت، بچه ها اومدن با ما دست دادن و گفتن كه : اصلا هرگز فكر نميكرديم كه كارتون انقدر سخت باشه، اما خوب خيلي لذت برديم.
روز سختي بود . شايد خيلي بيش از روزهاي ديگه سر پا بوديم اما ، خلاصه و ختم كلام اينكه: اين ما هستيم كه آينده بچه ها رو مي سازيم . بياييم بچه ها رو باور كنيم و مسئوليتهاي بزرگ به اونا بديم تا شاهد رشد و نمو بيشتر اونا باشيم.
يكي ديگه هم اينكه ، مواظب رفتارها و نحوه برخوردامون باشيم كه ( بدجور زير ذره بين بچه هائيم). 


پ.ن
*يكي از دوستان در ميانه روز به من زنگ زد و وقتي جريان رو براش گفتم، خنديد و گفت: اول كاري كه اونا بايد انجام بدن و من اگه جاي اونا بودم ميكردم، اينكه موبايل تو رو ميگرفتم: دي
*بعد از نوشتن پست قبل احساس ميكنم برخي دوستان از من دلخورن. باور كنين كه همتون رو دوست دارم و دوستان خوب من هستين.
*اون دوست خوبم كه خداحافظي كرده و رفته اگه اينجا رو ميخونه بدونه كه دلم از دستش گرفت با اين رفتن بي مقدمه.
همين ( به رسم يه بنده خدايي).
                                                                                 يا رب نظر تو بر نگردد.


متن فوق توسط: خانم ناظم نوشته شده است| نظرات ديگران ( نظر)

ليست كل يادداشت هاي اين وبلاگ
[26/2/1387- 6:48 ع] همه قاط زدن !!!
[20/2/1387- 11:17 ص] شلوخ و پلوخ !!
[12/2/1387- 3:10 ع] تويي كه ميشناختمت
[11/2/1387- 11:4 ع] شرمندگي
[4/2/1387- 6:38 ع] نگرد نيست !!
[30/1/1387- 10:21 ص] درد طلاق يا مشكل روحي
[24/1/1387- 10:3 ع] خودتون چطورين؟؟
[آرشيو شده ها]
درباره خودم
مدرسه در دست بچه ها... - نوشته هاي يك ناظم
خانم ناظم[82]
من يه خانوم ناظمم!
آرشيو يادداشت ها
یا رب نظر تو بر نگردد
متهم کیست؟
غدیر
پدر؟ مادر؟ جامعه؟....مقصر کیست؟؟؟
قمر بنی هاشم
معلمی من و معلمی بعضیا..
زیارت
انقلاب اسلامی و بیدااری نسلها
دل شکستن و عذر خواهی
زیر 18 سال نخونه..
مشترک مورد نظر تو مدرسه است
به کجا چنین شتابان؟؟؟؟اخوی
غم یار
آقا رخصت دیدار
یادمون باشه..
نوشته های بی کامنت،کامنتای بی پاسخ
میلاد انوار و سایه منتظر
تجدید فراش و داداش مامان چهارمی
امروز من سیلی خوردم..
دمتون گرم...
شرمنده استاد، این هفته معلم نیستم..
قراری بود با جانانم..
مدینه بودو...
زهرا(س)،علت قابلی خلقت
نمیدونم بخونین دیگه...
عشق کافیه؟؟
یوم الکارنامه، یوم الحسرت
تعطیل لات رو، عشق است..
ما چیکارَ بیدیم؟؟
الهی بمیری !!
شب نور
افوض امری الی الله
شجره طیبه
داغیست بر دلم
رویای گمشده...
گفتن بنویس، ما هم نوشتیم
توهم فانتزی
مزد امیدواری...
خاطره یک شیطنت
یا حی...
یا ستارالعیوب
سلام مولا
من شاکیم!!!
چی میل دارین؟؟؟!!!
دوستتون دارم....
نیست بر لوح دلم جز الف قامت یار....
مدرسه در دست بچه ها...
سنگینی بار یه قسم...
رسما هیس می شویم....
به کجا داریم میریم؟؟!!!
خستمه و دلتنگمه
خيلي مخلصيم
بوي مرگ، عطر خدا
امتحان يا انتقام؟؟؟!!!
مثل هم با دنيايي فاصله
تقلب توانگر كند!!!
شرط اخلاق
اشك نويس
دو پاره
آخيش ، گفتم راحت شدم
گل هاي آراسته به سبزه!
كلاه گشادي كه رفت سرم!!
بگذار تا بگريم...
به روز مي شويم!
افتخار بي شعوري !
جوجه ي مارو نديدين؟؟!!
خانم ناظم واقعي و تبعيدي !
مشهد يا شلمچه ؟ يحتمل هيچكدوم !
پير مي شويم !
هر چي دوست دارين !!
روز عتيقه!
داريم فيتيله ميشيم!
آغاز احسن الحال
هيشكي نبود!
مسيح اي پيامبر رحمت
لوگوي من
مدرسه در دست بچه ها... - نوشته هاي يك ناظم
لينك دوستان من
شيعه مذهب برتر
يك بجا مانده
طعم شيرين دو دقيقه
خلوت تنهايي
بروبچز دبيرستان روشنگر
شاعرانه ي ياس خاكي
باستارگان روي خاك(غربتي شماره 2)
نگاهم براي تو
رند
دسته كليد
نامه هايي از خليج هميشه فارس
مهاجر(غربتي شماره يك)
با سيد علي تا فتح قدس و مكه
حسين جان (اين حسين كيست كه عالم همه ديوانه اوست)
نسيمي از بهشت ...
سيمرغ
شفاعت
آغاز راه
سلام شهدا
از يك روحاني
دم مسيحائي
يادداشت‏هاي بدون ‏متن!
حزب اللهي مدرنيته
در هواي دوست
كيمياي سعادت
طلبه اي طالب يار
وبلاگ شخصي محمدعلي مقامي
تك ستاره
پنجره
فلورانس مهربون
ستاره طلائي
عدل الهي Divine Justice
دار مكافات
صميمانه ها
زيبايي سايه خداوند بر كهكشانهاست
زير آسمان خدا
گــــل يا پوچ؟!
بانو بلاگ
راز و نياز با خدا
از خرابات...
پله...پله...تا خدا!
سياه پوش حسينيم ( نم نم بارون )
عشق است به آسمان پريدن
بازمانده تنهاي تنها
نافذ
سلام آقا
در فراق وطنم
جـــــــــرس . . .
نقد مَلَس
مائدة من السماء
پاك ديده
لوح دل
..::@@صدای سکوت@@::..
كلبه احزان
قلم رنجه
حسام سرا
عشقي
دربدران
كلرجي من
ايران اسلام
د ينداري
آقا معلم
راهيان عشق (ستايش گلم)
خط سرخ شهادت
پشت خطي
غريب آشنا(موهبت)
مادرم ، آرام جانم
برادر کوچکتر
دلگويه هاي يك غلامعلي مجاهد
راز گشايي
كشكول جواني
فاطمه زهرا كوچولو
الهه عشق (بهار عزيزم)
كجاييد اي شهيدان خدايي
مادرانه
نشريه چهارقد
سرگيجه ها!!!
بشري گلم
لبگزه
خود نوشت
نيايش
ساحل آرامش
مليكا
دختـــــر شـــــب
كوچه هاي قلبم
*.قاصدك.*
مهدي نامه
كريمه اهل بيت
در فراق وطنم(دوست جوناي غربتيم)
آهنگ وبلاگ من
اشتراك در خبرنامه

نام:

ايميل:

 
جستجو در كل مطالب
:جستجو

جستجو در كل مطالب اين وبلاگ، حتي مطالب بايگاني شده!

تولد حضرت مادر