باسمك يا سامع
(( از اون پستهاي ناراحت كننده هست، اگه فكر ميكنين كه ناراحت ميشين و بعد برام كامنت ميذارين كه چرا اينطوري نوشتي؟؟.. اصلا نخونين))
اي كاش قسمم نميدادي....
هفته پيش بعد از مراسم صبحگاه و سروسامون گرفتن كلاسها كه برگشتم به دفتر، بهم گفتن كه يه تلفن داشتم. يه دختر خانم كه خيلي مصر بوده كه باهام حتما حرف بزنه و اسمش رو هم نگفته. معمولا به اطلاع اوليا رسونديم كه اول صبح نميتونيم تا بعد از اتمام صبحگاه، پاسخگو باشيم. برا همين تعجب كردم كه، اين چه كسي بوده كه نميدونسته كه اين ساعت نميشه صحبت كرد؟؟!! سرگرم كار شدم و كلاّ تلفن رو فراموش كردم. اون روز ديگه خبري نشد.
مجددا فرداي اونروز بعد از مراسم صبحگاه باز همون صحبت ديروز تكرار شد. منتهي گفتن كه ايندفعه خودش رو معرفي كرده و گفته كه من نيكوكار هستم. خنديدم و گفتم : آخه اينهم شد آدرس؟؟ اون كيه؟؟ يه اسم خالي!!. من چه ميدونم اون كيه؟؟ اما يه حسي بهم ميگفت كه بايد منتظر باشم.
خيلي فكر كردم. يحتمل آلزايمر گرفته بودم كه به جايي نرسيدم. يكي از همكارا سر كلاس كارم داشت و بعد از برگشتن از كلاس، ذهنم مشغول صحبتاي اون همكارم بود، كه گفتن: اون دوباره زنگ زده و گفته كه به خانم بگين، نيكوكار كارتون داشت. همينطور كه ميرفتم تا صبحانه بخورم به اين چند مسئله فكر ميكردم. بيشتر ذهنم رو صحبت همكارم پر كرده بود و اين اسم (نيكوكار) هم در پس زمينه ذهنم مثل يه علامت سئوال داشت به من نگاه ميكرد. همينطور كه صبحانه ميخوردم، كار همكارمون رو تو ذهنم رديف كرده و كمي فكرم آزاد شد. من تا اون لحظه به اون اسم(نيكوكار) به چشم يك فاميلي نگاه ميكردم اما يهو چيزي تو ذهنم جرقه زد و اين دفعه اون علامت سئوال هي بزرگ و بزرگتر ميشد و اين كلمه نيكوكار تو ذهنم روشن و روشنتر تا اينكه......
خانم دفتردار داشت جريان دزدي منزلشون رو تعريف ميكرد كه...يهو يه جيغ كوتاه زدم و گفتم: فهميدم .... پريدم سمت تلفن. همكاراي دفتري كه سر ميز صبحانه بودن تعجب كردن و گفتن چي شد؟؟ يكيشون گفت: خدا به خير كنه. معلوم نيست كه باز چيكار ميخواد بكنه. يكي ديگه گفت: فكر كنم جاذبه زمين رو كشف كرده. اون يكي گفت: نه يحتمل آقا دزده رو پيدا كرده . شوخي هاشون رو نديد گرفتم و دويدم به همكار تلفنچي مون گفتم اون دختر هروقت زنگ زد ، تلفن رو نگه دارن و من رو هر جا بودم، صدا بزنن. برگشتم سر ميز و همكارام كلي شوخي كردن كه چي شد خانم مارپل؟؟ باز چي رو كشف كردي. اما تقريبا ديگه چيزي نميشنيدم. فكرم مشغول نيكو بود و خاطرات دو سال پيش.
نيكو، يكي از بچه هاي خوبي بود كه دو سال پيش ديپلم گرفته بود و رفته بود به پيش دانشگاهي. البته خوب از نظر اخلاقي، از نظر درسي هم بد نبود اما اونطور عالي هم نبود. يه شاگرد متوسط بود كه به دليل اينكه همش ميومد دفتر و ميگفت: خانم كمك نميخواهين تا كمكتون كنم، ما بهش ميگفتيم خانم نيكوي نيكوكار. و اين اسم ناخواسته بين ما دو سه نفر دفتريا، شده بود ادامه اسم اون بچه. نيكو بچه منطقيي بود كه خيلي وابسته مدرسه و البته همكارا بود. زياد با بچه ها دوست نميشد و بيشتر دور و بر دفتر ميگشت. بعد از صحبتاي خانم مشاور با اون، متوجه شديم كه پدر و مادرش اختلاف دارن و اون برا همين از محيط خونه فراريه و بيشتر دوست داره تو مدرسه باشه تا خونه. سال دوم كه بود، درگيري هاي منزلشون زياد شده بود و اون همش تو مدرسه گرفته بود. تا اينكه يه روز برامون ( من و خانم مشاور) كه باهاش صحبت ميكرديم تا قدري آرومش كنيم، گفت كه:
(( قراره كه پدر و مادرش از هم جدا بشن. و جالب اين بود كه صد در صد موافق طلاقشون بود و ميگفت كه اونا اصلا نميتونن همديگه رو تحمل كنن و بهانشون برا ادامه ( من ) هستم. در صورتي كه با دعواهاشون محيط خونه رو برام تنگ كردن و من ديگه هيچ كدوم رو نميتونم تحمل كنم. و مي گفت كه: اگه اونا جدا بشن خوب، هم خودشون راحت ميشن و هم من)).
يه مدت سر جريان نيكو، بينمون بحث بود. بعضيا موافق طلاق بودن و بعضيا مخالف. من خودم فكر ميكردم كه خوب اگه قراره ادامه اين زندگي سراسر جنگ و جدل، باعث فراري شدن اين بچه از خونه بشه، اگه از هم جدا بشن بهتره.
در ابتداي سال سوم بود كه بالاخره پدر و مادرش از هم جدا شدن، البته با بينش و ديدي كه نيكو نسبت به جدائي پدر و مادرش داشت و با كمكهاي خانم مشاور، راحت تونست تحمل كنه. تا اينكه نيكو ديپلم گرفت و رفت و غير از يكي دو مورد، تقريبا ديگه ازش بي خبر بودم. و حالا اون بعد از دو سال تماس گرفته بود. يه حسي بهم ميگفت كه خبريه.
فرداي اون روز بالاخره نيكو زنگ زد و من موفق شدم باهاش صحبت كنم. خيلي صحبتاي عادي و معمولي بود و خبر مهمش قبولي دانشگاه و ازدواج مجدد مادرش بود. نميدونم چرا حس ميكردم كه صحبتش چيزي بالاتر از اون صحبتاست. موقع خداحافظي بهش گفتم كه، نيكو جونم، مطمئنم كه يه چيز ديگه ميخواستي بهم بگي. فكرات رو بكن و اگه ديدي كه ميتونم كمكت باشم و يا حداقل صحبت با من سبك ترت ميكنه بازم بهم زنگ بزن و اون بعد از چند لحظه سكوت خداحافظي كرد. انگار هنوز با خودش ميجنگيد.
يك ساعت بعد نيكو زنگ زد و گفت ميام ببينمتون. وقتي اومد، گفت كه خانم به ياد اون موقعها ميخوام تو اتاق مشاوره صحبت كنم. اين اتاق حس درد دل رو برام باز ميكنه. البته وقتي فهميد كه خانم مشاورمون عوض شدن ، گفت كه تنها باشيم.
اون شروع كرد و اول كاري كه كرد، اين بود كه يه قرآن از جيبش در آورد و گذاشت وسط و من رو به اون قسم داد كه تا زماني كه اون نخواسته، من اقدام نكنم و موضوع رو به كسي نگم. و من برا آرامشش قبول كردم.
شروع كرد و از زندگيشون و ازدواج مامانش و شادي و خوشبختي و خوشحالي مادرش بعد از سالها ، گفت.... گفت و گفت....
چرا قسمم دادي كه چيزي نگم؟؟...
صحبتاش رو مي شنيدم و ... نمي شنيدم... گريه هاش رو ميديدم و نميديدم...نميتونستم حلاجي كنم تو ذهنم!!! چطوري ميتونستم بهش كمك كنم؟؟؟ چقدر سخته اون زمانايي كه فقط بايد شنونده باشي و نتوني هيچ چيز بگي...با اشكاش اشك ريختم و با گريه هاش گريه كردم، اما چه سود؟؟ چه ميتونستم بكنم؟؟؟!!! ... چه كار ميتونم بكنم؟؟...
چرا قسمم دادي كه چيزي نگم؟؟...
چرا قسم خوردم كه چيزي نگم؟؟...
من چه ميتونم بكنم؟؟
پ.ن
ازم بيش از اين چيزي نپرسين. اگه ميتونين كمكم بكنين، بهم بگين كه چه كنم؟ اگه شما جاي من بودين چه ميكردين؟ اگه قسم خورده بودين كه سكوت كنين و حالا نميدونين كه بايد چه بكنين، چه ميكردين؟ البته اگه قسمم هم نداده بود، نميدونستم كه بايد چه بكنم؟ اول تصميم گرفتم كه با باباش حرف بزنم. اما برا رفتن از پيش مادرش بايد توجيه قانع كننده داشته باشه و اون نميتونه حرف بزنه.
بگين چه كنم؟؟
چه كنم؟؟
يا رب نظر تو بر نگردد.