بسم الله الرحمن الرحيم
اصلا فكر نميكردم كه ، خستگي جسمي و روحيم، تا اين حد در كردار و رفتارم و چهره اثر گذاشته باشه و فكر ميكردم كه فقط خودم از درونم خبر دارم تا....
چهارشنبه مشكلي بود و نرفتم مدرسه، پنجشنبه كه رفتم مدرسه، ديدم كه يه سبد گل خوشگل، كه از وجناتش مشخص بود مال روز قبله روي ميزم هست. خيلي خوشم اومد و از همكارا پرسيدم اين گلارو كي آورده؟ گفتند چند تا از شاگردا ديروز آوردن. خوب معمولا اين امر عاديه و ديگه پيگيري نكردم. يه كم كه گذشت و نماينده ها اومدن برا بردن دفتراي حضور و غياب ، ديدم كه چند تاشون با هم پچ و پچ ميكنن و بعد يكي از اونها با ترديد و دو دلي اومد جلو و گفت: خانم ميشه يه چي بگيم؟ گفتم چرا نميشه!! باز به بقيه نگاهي كرد و گفت: خانم اين گل رو ما نماينده ها، به نمايندگي از بچه ها آورديم تا بگيم كه.....
بعد سكوت.. گفتم : خوب!!!
باز سكوت....
نفر دوم اومد كمكش و ...
خانم ميخواستيم بگيم كه حالا ميشه بخندين؟؟ما يه هفته هست كه خنده شما رو نديديم.
يه لحظه احساس كردم كه مدرسه رو سرم چرخيد. خدا من رو بكشه. چطور فكر ميكردم كه كسي از درونم خبر نداره. چطور فكر ميكردم كه دارم حفظ ظاهر ميكنم. چطور يادم رفته بود كه انقدر برونگرا هستم كه ، شادي و غم رو چهره ام فرياد ميزنه. چطور فراموش كرده بودم دسته گلايي رو كه نصف روز با ما هستن و خواهي نخواهي غم و شادي رو با ما پيگيري ميكنن. خودم رو حفظ كردم و دونه دونشون رو بغل كردم و خدا ميدونه كه وقتي اشك رو تو صورت بعضياشون ديدم چقدر از خودم بدم اومد. يه كم باهاشون خنديدم و با قول شركت تو مسابقه ساعت بعد واليبال، كه بين شاگردا و معلما انجام ميشد، فرستادمشون سر كلاس و بعد احساس كردم كه تموم اون افكار منفي از ذهنم خارج شده و ديگه اصلا احساس خستگي نميكنم. تموم جنگ و جدل ده روز گذشته رو تقريبا فراموش كردم و به خودم قول دادم كه ديگه با احساسات اين بچه ها به اين شكل بازي نكنم. ديگه هرگز نذارم خستگي ها چه جسمي و چه روحي به اين شكل من رو از پا در بياره و رو اطرافيانم اثر بذاره.
ساعت بعد شد و خوب ، مسابقه واليبال هم به نوبه خودش، ماجرايي خنده دار برا خودش پيدا كرد. براتون نميگم كه چه گروهي بردن ، معلما ، يا شاگردا. فقط يكي دو مورد از صحنه هاي جالب داخل بازي رو براتون ميگم.
يكي از شاگردها با دبير زبانش يك هفته بود كه سر كلاس درگير بودن و حالا دقيقا تو مسابقه رو در روي هم قرار گرفته و اون شاگرد (صبا) هم كه يكي از بهترين بچه هاي تيم بود، در تيم شاگردها بازي ميكرد. اواسط بازي بود كه صبا يه آبشار زد و درست اون آبشار فرود اومد... كجا؟؟
بله... رو سر دبير زبان. يه لحظه همه ايستادن و رنگ خود صبا مثل گچ شد. هيچكس نميدونست كه الان عكس العمل خانم زبان با توجه به درگيريهاي چند روز قبلشون چيه، كه خانم معلم حركت قشنگي نشون داد و سريع به اون زمين رفت و با صبا دست دادو اون رو بوسيد و سريع به زمين خودمون برگشت. مدت زمان كوتاهي هم مديرمون تو زمين بازي كرد و خوب
... اون مدت رو نه ما معلما ميدونستيم چه كنيم و نه شاگردا.
و نه تشويق كننده ها. يه نوبت سرويس كه به خانم مدير رسيد و خوب بعدشم چيز شد، يعني صاف رفت تو تور و اما بچه ها با معرفت كامل ايشون رو تشويق كردن. و قس علي هذا...
خلاصه بازي ادامه پيدا كرد و با پيروزي تيم.......( اگه گفتين؟؟)
به پايان رسيد. روز خوبي بود. اين روز چند درس مهم برام داشت.
يادم اومد كه هميشه به پدر و مادرا ميگفتيم كه در درگيريها و قهرها و ناراحتيهاشون، روحيه بچه ها رو در نظر بگيرن. يادم اومد كه هميشه به مادرا ميگفتيم كه سعي كنن محيط خونه رو طوري نكنن كه بچه دائم شاهد غم و غصه مادر يا برعكس باشه. يادم اومد كه به پدري كه ورشكسته شده بود و اين مطلب باعث افسردگي دخترش شده بود، ميگفتيم كه نبايد ناراحتي رو تا اين حد بروز ميداده كه بچه تاثير بگيره . يادم اومد كه هميشه ميگيم : مدرسه خانه دوم بچه هاست. اونروز ياد گرفتم كه فقط به خودم فكر نكنم و در تموم شرايط حال و اوضاع اطرافيانم رو در نظر بگيرم.
اونروز نمونه قشنگ گذشت و خودداري از خشم رو تو صحنه بازي ديدم.
اونروز ياد گرفتم كه خيلي خوبه كه آدم وقتي در مسند داوريه، هرگز با مصلحت انديشي داوري نكنه و بر اساس حق و واقعيت ، قضاوت كنه.
پ.ن
من رو ببخشين اگه تو نوشته قبل از ناراحتي ها و دلتنگيهام گفتم. نميدونم كه كار درستي كردم يا نه؟؟ اما ميدونم كه....
خيلي مخلصيم. همين.
محض ريا
اگه گذاشتين ما ريا نكنيم!!
قبل از بازي قرار شد از اونجايي كه مسابقات منطقه در راهه و تيم معلما داراي چهار عضو باشگاهي بود، كاري كنيم كه يا بازي با تساوي تموم بشه و يا بچه ها حتما ببرند ، كه روحيشون رو از دست ندن. اما داور كه يكي از دبيران ورزشمون بود بر خلاف همكارش عقيده داشت كه نچ... بچه ها بايد با واقعيت روبرو بشن و برد و باخت نبايد به قيمت دروغ به دست بياد براشون. و اصلا هم گوش به حرف بقيه نداد و قضاوت خودش رو درست و كامل انجام داد و خوب .... همين شد ديگه...
تيم معلما بُرد..
يا رب نطر تو بر نگردد.