خيلي مخلصيم - نوشته هاي يك ناظم
بر شهوت چيره شو، تا حكمتت كامل گردد . [امام علي عليه السلام]

98بازدید‌های دیروز

35363کل بازدید‌ها

خيلي مخلصيم - نوشته هاي يك ناظم
جمعه 16 آذر 1386 ساعت 12:5 عصر+ خيلي مخلصيم..

                                                         بسم الله الرحمن الرحيم
اصلا فكر نميكردم كه ، خستگي جسمي و روحيم، تا اين حد در كردار و رفتارم و چهره اثر گذاشته باشه و فكر ميكردم كه فقط خودم از درونم خبر دارم تا....
چهارشنبه مشكلي بود و نرفتم مدرسه، پنجشنبه كه رفتم مدرسه، ديدم كه يه سبد گل خوشگل، كه از وجناتش مشخص بود مال روز قبله روي ميزم هست. خيلي خوشم اومد و از همكارا پرسيدم اين گلارو كي آورده؟ گفتند چند تا از شاگردا ديروز آوردن. خوب معمولا اين امر عاديه و ديگه پيگيري نكردم. يه كم كه گذشت و نماينده ها اومدن برا بردن دفتراي حضور و غياب ، ديدم كه چند تاشون با هم پچ و پچ ميكنن و بعد يكي از اونها با ترديد و دو دلي اومد جلو و گفت: خانم ميشه يه چي بگيم؟ گفتم چرا نميشه!! باز به بقيه نگاهي كرد و گفت: خانم اين گل رو ما نماينده ها، به نمايندگي از بچه ها آورديم تا بگيم كه.....
بعد سكوت.. گفتم : خوب!!!
باز سكوت....
نفر دوم اومد كمكش و ...
خانم ميخواستيم بگيم كه حالا ميشه بخندين؟؟ما يه هفته هست كه خنده شما رو نديديم.
يه لحظه احساس كردم كه مدرسه رو سرم چرخيد. خدا من رو بكشه. چطور فكر ميكردم كه كسي از درونم خبر نداره. چطور فكر ميكردم كه دارم حفظ ظاهر ميكنم. چطور يادم رفته بود كه انقدر برونگرا هستم كه ، شادي و غم رو چهره ام فرياد ميزنه. چطور فراموش كرده بودم دسته گلايي رو كه نصف روز با ما هستن و خواهي نخواهي غم و شادي رو با ما پيگيري ميكنن. خودم رو حفظ كردم و دونه دونشون رو بغل كردم و خدا ميدونه كه وقتي اشك رو تو صورت بعضياشون ديدم چقدر از خودم بدم اومد. يه كم باهاشون خنديدم و با قول شركت تو مسابقه ساعت بعد واليبال، كه بين شاگردا و معلما انجام ميشد، فرستادمشون سر كلاس و بعد احساس كردم كه تموم اون افكار منفي از ذهنم خارج شده و ديگه اصلا احساس خستگي نميكنم. تموم جنگ و جدل ده روز گذشته رو تقريبا فراموش كردم و به خودم قول دادم كه ديگه با احساسات اين بچه ها به اين شكل بازي نكنم. ديگه هرگز نذارم خستگي ها چه جسمي و چه روحي به اين شكل من رو از پا در بياره و رو اطرافيانم اثر بذاره.
ساعت بعد شد و خوب ، مسابقه واليبال هم به نوبه خودش، ماجرايي خنده دار برا خودش پيدا كرد. براتون نميگم كه چه گروهي بردن ، معلما ، يا شاگردا. فقط يكي دو مورد از صحنه هاي جالب داخل بازي رو براتون ميگم.
يكي از شاگردها با دبير زبانش يك هفته بود كه سر كلاس درگير بودن و حالا دقيقا تو مسابقه رو در روي هم قرار گرفته و اون شاگرد (صبا) هم كه يكي از بهترين بچه هاي تيم بود، در تيم شاگردها بازي ميكرد. اواسط بازي بود كه صبا يه آبشار زد و درست اون آبشار فرود اومد... كجا؟؟
بله... رو سر دبير زبان. يه لحظه همه ايستادن و رنگ خود صبا مثل گچ شد. هيچكس نميدونست كه الان عكس العمل خانم زبان با توجه به درگيريهاي چند روز قبلشون چيه، كه خانم معلم حركت قشنگي نشون داد و سريع به اون زمين رفت و با صبا دست دادو اون رو بوسيد و سريع به زمين خودمون برگشت. مدت زمان كوتاهي هم مديرمون تو زمين بازي كرد و خوب   ... اون مدت رو نه ما معلما ميدونستيم چه كنيم و نه شاگردا. و نه تشويق كننده ها. يه نوبت سرويس كه به خانم مدير رسيد و خوب بعدشم چيز شد، يعني صاف رفت تو تور و اما بچه ها با معرفت كامل ايشون رو تشويق كردن. و قس علي هذا...
خلاصه بازي ادامه پيدا كرد و با پيروزي تيم.......( اگه گفتين؟؟)  به پايان رسيد. روز خوبي بود. اين روز چند درس مهم برام داشت.
يادم اومد كه هميشه به پدر و مادرا ميگفتيم كه در درگيريها و قهرها و ناراحتيهاشون، روحيه بچه ها رو در نظر بگيرن. يادم اومد كه هميشه به مادرا ميگفتيم كه سعي كنن محيط خونه رو طوري نكنن كه بچه دائم شاهد غم و غصه مادر يا برعكس باشه. يادم اومد كه به پدري كه ورشكسته شده بود و اين مطلب باعث افسردگي دخترش شده بود، ميگفتيم كه نبايد ناراحتي رو تا اين حد بروز ميداده كه بچه تاثير بگيره . يادم اومد كه هميشه ميگيم : مدرسه خانه دوم بچه هاست. اونروز ياد گرفتم كه فقط به خودم فكر نكنم و در تموم شرايط حال و اوضاع اطرافيانم رو در نظر بگيرم.
اونروز نمونه قشنگ گذشت و خودداري از خشم رو تو صحنه بازي ديدم.
اونروز ياد گرفتم كه خيلي خوبه كه آدم وقتي در مسند داوريه، هرگز با مصلحت انديشي داوري نكنه و بر اساس حق و واقعيت ، قضاوت كنه.


پ.ن
من رو ببخشين اگه تو نوشته قبل از ناراحتي ها و دلتنگيهام گفتم. نميدونم كه كار درستي كردم يا نه؟؟ اما ميدونم كه....
خيلي مخلصيم. همين.


محض ريا
اگه گذاشتين ما ريا نكنيم!! 
قبل از بازي قرار شد از اونجايي كه مسابقات منطقه در راهه و تيم معلما داراي چهار عضو باشگاهي بود، كاري كنيم كه يا بازي با تساوي تموم بشه و يا بچه ها حتما ببرند ، كه روحيشون رو از دست ندن. اما داور كه يكي از دبيران ورزشمون بود بر خلاف همكارش عقيده داشت كه نچ... بچه ها بايد با واقعيت روبرو بشن و برد و باخت نبايد به قيمت دروغ به دست بياد براشون. و اصلا هم گوش به حرف بقيه نداد و قضاوت خودش رو درست و كامل انجام داد و خوب .... همين شد ديگه...
تيم معلما بُرد..

                                                                                   يا رب نطر تو بر نگردد.


متن فوق توسط: خانم ناظم نوشته شده است| نظرات ديگران ( نظر)

ليست كل يادداشت هاي اين وبلاگ
[26/2/1387- 6:48 ع] همه قاط زدن !!!
[20/2/1387- 11:17 ص] شلوخ و پلوخ !!
[12/2/1387- 3:10 ع] تويي كه ميشناختمت
[11/2/1387- 11:4 ع] شرمندگي
[4/2/1387- 6:38 ع] نگرد نيست !!
[30/1/1387- 10:21 ص] درد طلاق يا مشكل روحي
[24/1/1387- 10:3 ع] خودتون چطورين؟؟
[آرشيو شده ها]
درباره خودم
خيلي مخلصيم - نوشته هاي يك ناظم
خانم ناظم[82]
من يه خانوم ناظمم!
آرشيو يادداشت ها
یا رب نظر تو بر نگردد
متهم کیست؟
غدیر
پدر؟ مادر؟ جامعه؟....مقصر کیست؟؟؟
قمر بنی هاشم
معلمی من و معلمی بعضیا..
زیارت
انقلاب اسلامی و بیدااری نسلها
دل شکستن و عذر خواهی
زیر 18 سال نخونه..
مشترک مورد نظر تو مدرسه است
به کجا چنین شتابان؟؟؟؟اخوی
غم یار
آقا رخصت دیدار
یادمون باشه..
نوشته های بی کامنت،کامنتای بی پاسخ
میلاد انوار و سایه منتظر
تجدید فراش و داداش مامان چهارمی
امروز من سیلی خوردم..
دمتون گرم...
شرمنده استاد، این هفته معلم نیستم..
قراری بود با جانانم..
مدینه بودو...
زهرا(س)،علت قابلی خلقت
نمیدونم بخونین دیگه...
عشق کافیه؟؟
یوم الکارنامه، یوم الحسرت
تعطیل لات رو، عشق است..
ما چیکارَ بیدیم؟؟
الهی بمیری !!
شب نور
افوض امری الی الله
شجره طیبه
داغیست بر دلم
رویای گمشده...
گفتن بنویس، ما هم نوشتیم
توهم فانتزی
مزد امیدواری...
خاطره یک شیطنت
یا حی...
یا ستارالعیوب
سلام مولا
من شاکیم!!!
چی میل دارین؟؟؟!!!
دوستتون دارم....
نیست بر لوح دلم جز الف قامت یار....
مدرسه در دست بچه ها...
سنگینی بار یه قسم...
رسما هیس می شویم....
به کجا داریم میریم؟؟!!!
خستمه و دلتنگمه
خيلي مخلصيم
بوي مرگ، عطر خدا
امتحان يا انتقام؟؟؟!!!
مثل هم با دنيايي فاصله
تقلب توانگر كند!!!
شرط اخلاق
اشك نويس
دو پاره
آخيش ، گفتم راحت شدم
گل هاي آراسته به سبزه!
كلاه گشادي كه رفت سرم!!
بگذار تا بگريم...
به روز مي شويم!
افتخار بي شعوري !
جوجه ي مارو نديدين؟؟!!
خانم ناظم واقعي و تبعيدي !
مشهد يا شلمچه ؟ يحتمل هيچكدوم !
پير مي شويم !
هر چي دوست دارين !!
روز عتيقه!
داريم فيتيله ميشيم!
آغاز احسن الحال
هيشكي نبود!
مسيح اي پيامبر رحمت
لوگوي من
خيلي مخلصيم - نوشته هاي يك ناظم
لينك دوستان من
شيعه مذهب برتر
يك بجا مانده
طعم شيرين دو دقيقه
خلوت تنهايي
بروبچز دبيرستان روشنگر
شاعرانه ي ياس خاكي
باستارگان روي خاك(غربتي شماره 2)
نگاهم براي تو
رند
دسته كليد
نامه هايي از خليج هميشه فارس
مهاجر(غربتي شماره يك)
با سيد علي تا فتح قدس و مكه
حسين جان (اين حسين كيست كه عالم همه ديوانه اوست)
نسيمي از بهشت ...
سيمرغ
شفاعت
آغاز راه
سلام شهدا
از يك روحاني
دم مسيحائي
يادداشت‏هاي بدون ‏متن!
حزب اللهي مدرنيته
در هواي دوست
كيمياي سعادت
طلبه اي طالب يار
وبلاگ شخصي محمدعلي مقامي
تك ستاره
پنجره
فلورانس مهربون
ستاره طلائي
عدل الهي Divine Justice
دار مكافات
صميمانه ها
زيبايي سايه خداوند بر كهكشانهاست
زير آسمان خدا
گــــل يا پوچ؟!
بانو بلاگ
راز و نياز با خدا
از خرابات...
پله...پله...تا خدا!
سياه پوش حسينيم ( نم نم بارون )
عشق است به آسمان پريدن
بازمانده تنهاي تنها
نافذ
سلام آقا
در فراق وطنم
جـــــــــرس . . .
نقد مَلَس
مائدة من السماء
پاك ديده
لوح دل
..::@@صدای سکوت@@::..
كلبه احزان
قلم رنجه
حسام سرا
عشقي
دربدران
كلرجي من
ايران اسلام
د ينداري
آقا معلم
راهيان عشق (ستايش گلم)
خط سرخ شهادت
پشت خطي
غريب آشنا(موهبت)
مادرم ، آرام جانم
برادر کوچکتر
دلگويه هاي يك غلامعلي مجاهد
راز گشايي
كشكول جواني
فاطمه زهرا كوچولو
الهه عشق (بهار عزيزم)
كجاييد اي شهيدان خدايي
مادرانه
نشريه چهارقد
سرگيجه ها!!!
بشري گلم
لبگزه
خود نوشت
نيايش
ساحل آرامش
مليكا
دختـــــر شـــــب
كوچه هاي قلبم
*.قاصدك.*
مهدي نامه
كريمه اهل بيت
در فراق وطنم(دوست جوناي غربتيم)
آهنگ وبلاگ من
اشتراك در خبرنامه

نام:

ايميل:

 
جستجو در كل مطالب
:جستجو

جستجو در كل مطالب اين وبلاگ، حتي مطالب بايگاني شده!

تولد حضرت مادر