باسمه
احساس كردم كه با سر در حال سقوط تو يه چاه عميق و سياه و بي انتها هستم. با ديوارهايي نمناك و بويي عجيب كه لحظه به لحظه بيشتر شامه من رو پر ميكرد........ در يك كلام، بوي مرگ.
ديروز زنگ سوم، از منزل يكي از همكارا اطلاع دادن كه دختر كوچولوش دچار تشنج شده و اون بايد سريع خودش رو به منزل برسونه . به ايشون اطلاع داديم و اون بنده خدا هم تمريني به شاگرداش داد و از مدرسه خارج شد. موقع خروج بهش قول دادم كه حواسم به بچه هاش هست و نميذارم كه شلوغ كنند. انقدر زماني از خروجش نگذشته بود كه رفتم تا يه سر به بچه ها بزنم. به دليل سيستم خاص اون كلاس كه قبلا كتابخونه بوده و بعد كلاس شده، چيدمان نيمكتهاش به صورتيه كه بچه ها پشت به در ميشينن و اگه حواسشون نباشه و فرد تازه وارد اعلام حضور نكنه، متوجه ورود تازه وارد به كلاس نميشن. در كلاس باز بود. وارد شدم و ديدم كه بچه ها اكثرا مشغول حل تمرين هستن و همين نيمكت آخري چند تا شاگرد انقدر محو تماشاي يه چيزي هستن كه از دور و اطراف خودشون غافلن.به دليل كنجكاوي و برا اينكه سر بسرشون بذارم آهسته رفتم جلو و..... از ديدن اون چيزي كه باعث شده بود تا اينها اينطوري از دور و بر خود غافل بشن، حالم بد شد و ...
احساس كردم كه با سر در حال سقوط تو يه چاه عميق و تاريك و سياه و بي انتها هستم. با ديوارهايي نمناك و بويي عجيب كه لحظه به لحظه بيشتر شامه من رو پر ميكرد........ در يك كلام، بوي مرگ.
نميدونستم چه كنم تا حريم شكني نشه، تصميم گرفتم كه حالا كه كسي متوجه حضورم نشده برگردم عقب و...... كه يهويي يكي از بچه ها بر پا داد و اونا هم به همراه بقيه سرشون رو برگردوندند و اگه بگم تا پاي قبض روح رفتن، دروغ نگفتم. به بچه ها برجا دادم و آروم دستم رو بردم و موبايل رو گرفتم و با اون بچه ها بي صدا از كلاس اومدم بيرون. نه در حوصله منه و نه در حوصله شما كه بخوام مراحل بررسي انضباطي اين مسئله رو بگم. خلاصه بعد از حرف و تذكر و صحبت، اونا رو به اتاق مشاوره بردم و خودم برگشتم به اتاقم. اون حس خستگي و دلزدگي دوباره اومد سراغم. سرم رو گذاشتم رو ميز و چقدر دلم ميخواست كه خوابم ببره. دائم اون تصاوير داخل موبايل و اون چهره هاي معصوم نهايت 15 سال سن جلو چشمم رژه ميرفتن و حالا اون چهره هاي معصوم رو فقط صورتكهايي از معصوميت مي ديدم. چند لحظه بعد، خانم تلفنچي كه بسيار پر جنب و جوشه و به شكلي خاص حرف ميزنه، اومد تو دفتر و گفت: وااا چرا اذان رو نذاشتي. وقت نماز گذشت !! با كرختي بلند شدم و تازه يادم اومد كه، اي دل غافل از ساعت نماز ده دقيقه گذشته و امروز هم پيشنماز نداريم و به خانم تربيتي كه جلسه اداره رفته بود قول داده بودم كه اذان رو به موقع پخش ميكنم. خودم رو آماده توبيخ مدير كردم و از دفتر رفتم بيرون. به خدمتگزارمون كه از نماز سئوال ميكرد، با خنده گفتم: نچ خانم، امروز نماز تعطيله. خدا استراحت داده. گفت: نه. من كليد نماز خونه رو دادم دست چند تا از بچه ها كه ميخواستن برن نماز. زير لب با خودم قرزدم كه، معلوم نيست الان به جاي نماز دارن چه ميكنن اون پايين. رفتم به سمت نمازخونه. دوباره در طول راه اون عكسها و اون صورتكهاي مظلوم جلو چشمم رژه ميرفتن. رسيدم نمازخونه و ديدم كه .....
حدود سي نفر از بچه در حال خوندن نماز به صورت فرادي بودن. اونم در روزي كه خانم تربيتي نيست كه از كارت نماز و اين حرفا خبري باشه و نظارتي هم وجود نداره. يه لحظه از خودم بدم اومد كه زود قضاوت كرده بودم. اونا ناظر اصلي رو ديده بودن. يه لحظه فكر كردم كه اگه قرار باشه خدا هم در برابر گناهان من اينطور قضاوت كنه، اونموقع خودش بايد به داد من برسه.يه لحظه اون عكسها و اون چهره ها از پيش چشمم محو شد و .....
نور بود كه باريدن گرفت. صعود بود كه جاي سقوط رو گرفت. بوي عطر و بهار و گل و باغ جاي اون بوي مرگ رو گرفت و نور بود كه به جاي تاريكي عشوه گري ميكرد و يه لحظه وجودش رو حس كردم. بوي عطر اون، سراسر نماز خونه رو پر كرده بود.
عطر پاك خدا.
اصل نوشت
كاش هيچوقت سريع قضاوت نكنيم. درسته كه جامعه ما به دلايل عديده شاهد مظاهر فساده. درسته كه جووناي ما، راه رو با بيراهه اشتباه گرفتن، درسته كه تهاجم فرهنگي از بي توجهي خانواده ها استفاده كرده و تموم زورش رو داره برا نسل جوون پياده ميكنه. درسته كه مسئولين خرد و كلان طي سالهاي گذشته باعث بوجود اومدن اين وضعيت شدن، اما نبايد و نميتونيم كه اين نسل رو يه نسل از دست رفته بدونيم. نميتونيم مسئوليت خودمون رو تموم شده بدونيم. تا وقتي نور ايمان رو در دل اين بچه ها روشن ميبينيم، بايد مراقب باشيم. بايد راه رو از بي راه براشون روشن كنيم. خيلي كارها بايد بكنيم كه نكرديم. خيلي.
قُرقُر نوشت
نميدونم چرا آموزش و پرورش با اين همه نيروي مازادي كه داره، براي هر 250 نفر دانش آموز پيش بيني يك معاون كرده. ما فقط ميرسيم كه با بچه ها برخورداي انضباطي داشته باشيم و از برخوردهاي تربيتي خبري نيست.
نُچ اصلا خبري نيست.
دل نوشت
بوي محرم رو حس ميكنم. دلم ميخواد بگم ( ياد سر بند يا حسين، يادش به خير يادش به خير).
بازم دل نوشت
دلم مكه ميخواد.( ويرايش روز شنبه، يعني امروز دلم خواست.... چرا؟؟ خوب ديگه).
يه ساعت بعد از اينكه اينجا نوشتم كه دلم ميخواد برم مكه، يكي از دوستان بهم خبر دادكه اسمش تو حج دانشجوئي در اومده و قراره بره مكه. خيلي خوشحال شدم و احساس كردم كه انگاري قراره خودم برم مكه (التماس دعا).
يا رب نظر تو بر نگردد.