يا صبور
يه هفته سخت و پركار و پرمشغله و پرماجرا و پر ؟؟؟ رو پشت سر گذاشتيم.اوخ اوخ، نميدونين كه چه خانم ناظم بد و بد و بد اخلاقي بودم. جاتون نه خالي. كار و مشغله بمونه آخر، ماجراش رو اول براتون ميگم. يه ماجرا نعع، دو ماجراي يكسان با سمت و سويي متفاوت.
چهارشنبه و پنجشنبه هفته قبل يكي از بچه هاي سال سوم غايب بود، معاون پايه سوم روز چهارشنبه غايب بود و منم متاسفانه موفق به تماس نشدم و دادم به تلفنچي تا غايبين پايه سوم رو تماس بگيره و ايشون بعد از تماس گفت: كسي تلفن رو بر نميداره. روز پنجشنبه كه همكارم آمد و ساعت نه، بعد از تماس با غايبينِ روز، ديديم كه رنگ به رو نداره و گفت كه: مادر اين بچه ميگه كه دخترش ديروز اومده مدرسه و سر وقت هم برگشته و امروز صبح هم اومده مدرسه. خلاصه تا همينجا فعلا داشته باشين كه: اون بچه اونروز تا شب و تا عصر جمعه منزل نرفت. بقيه اش رو داشته باشين تا مورد مشابه رو بگم.
يكي از بچه هاي مردود سال اول كه از شاگردان پارسال خودمونه و يكي از بچه هاي سال دوم كه با هم دوستن، در يك روز غايب شدند. بعد از تماس با منزلاشون متوجه شدم كه هردو، صبح به قصد مدرسه منزل رو ترك كردند. خلاصه كنم: اون دو، سر ساعت مقرر به منزل رسيدن و بعد از اينكه متوجه شدن خانواده هاشون متوجه غيبتاشون شدند، گفتند كه ما تصادف كرديم و درمونگاه و ....... و خوب ماماناي خوش خيال هم باور كردن و اندكي هم زخم مثل خراش رو دست و پاشون و ... اما خوب سر من رو كه نميتونستن گول بمالن. از اينكه كسي منو ابله فرض كنه، اصلا خوشم نمياد. با كمي تحقيق و پرس و جوي تلفني از درمونگاه و ...خلاصه هيچي ديگه اين بچه ها نه تصادفي در كار بوده و نه هيچي. فعلا داشته باشين تا ادامه موضوع اولي رو بگم.
اون بچه روز جمعه شب به منزل مياد و اما اينكه كجا بوده؟؟ پدر و مادر اون طفل معصوم از همديگه جدا هستن و پدر اون دختر، اون دو روز اون بچه رو به منزل برده بوده. روز اول كه چهارشنبه بوده برده و ظهر هم برگردونده بوده و قصدش هم فقط آزار و نگران كردن اون مادر بوده. اون دختر هم وقتي مياد منزل و مي بينه كه كسي متوجه نشده، برا اينكه مادرش دلشوره نگيره ، هيچي به مادر نميگه. و روز پنجشنبه كه پدر مي بينه خبري نشده دوباره اون بچه رو از راه مدرسه صبح زود سوار ماشين مي كنه و ميبره منزلش پيش خودش و خانم جديدش و نميذاره كه بچه هم به خانواده اطلاع بده و تا جمعه شب هم خبر نميده. و تو اين فاصله چند نوبت كه بچه قصد فرار مي كنه توسط پدرش شديد كتك ميخوره. بصورتي كه آثار ضرب و جرح رو تموم بدنش مشهود بود. نميدونم چي بگم؟؟؟ اگه يه روز عاشق هم ميشيم و ازدواج ميكنيم و يه موجود رو به اين دنيا اضافه مي كنيم و يه روز ديگه هم از هم بدمون مياد و تصميم ميگيريم از هم جدا بشيم، آيا حق داريم كه يه همچين بلايي به سر اون موجود بياريم يا نه؟؟ كاش اگه دو نفر به اين نتيجه مي رسند كه ديگه نميتونن با هم زندگي كنن، با احترام از هم جدا بشن و به احترام اون چند صباحي كه زير يه سقف بودن و اون بچه، عزت هم رو حفظ كنند. از اقدامات قانوني مادر اون بچه حوصلم نيست كه بگم، يعني به درد دنيا و آخرتتونم نميخوره.
و اما اون مورد علي الظاهر مشابه با اين موضوع، اون دو نفر بالاخره به زبون اومدن كه
((اون دوتا، چهارنفري)) تا ظهر تو پارك بودن

و خوب

..... اونم حوصلم نيست كه بخوام براتون از سير مشاوره ها و مراحل قانوني چيزي بگم، كه اونم تكرار مكررات هست و نه به درد دنياتون ميخوره و نه به درد آخرتتون. فقط كاش مادرها سعي كنن يه كم چشماشون رو باز كنن. نميدونم احساس ميكردم كه اون مادرها با توجه به سابقه فرزندانشون از اينكه پيگيري جريان رو بكنن ميترسيدن و خودشون رو به اون راه زده بودن. بمونه.
بارها به بچه ها ميگم: نميدونين كه بعضي از بچه ها با چه مشكلاتي در بين شما دارن درس ميخونن و شما از درونشون خبر ندارين. و اونوقت يه عده از سر سيري و بي مشكلي قيد همه چي رو زده و.....
چهره معصوم اون طفلكي و بدن كبود شده اش كه فقط مي خواسته كه نذاره مامانش نگرانش باشه و فقط به جرم كينه پدر از مادر به اون روز افتاده از جلو چشمم دور نميشه. و چهره يكي از اون مادرها كه سعي در توجيه فرزندش داشت و تمايلي به پيگيري توسط ما نداشت هم، همچنان از جلو چشمم دور نميشه. دو موضوع با يه داستان واحد و درون مايه اي با تفاوت از زمين تا آسمون.
؟؟؟؟نوشت؟؟
* عيد ولايت و امامت مبارك. سادات عزيز منتظر عيدي هستم. زود، تند، سريع.
* اول از همه بگم كه به لطف حق و ياري اين بزرگوار ( نميدونم لينكشون رو بذارم و آيا راضين يا نه؟؟؟) و كمكي كه كردن، نيكو الان صحيح و سالم در منزل پدرش زندگي ميكنه. ممنون بزرگوار. ( خوب اون خط بالا راضي نيستين، منم يه خط پايينتر ميذارم ) اجرتون با خداي نيكو. 
* بزرگواران منو ببخشن از اينكه نتونستم بهشون سر بزنم و اداي وظيفه كنم. خدا ميدونه كه خيلي اين ايام سرم شلوغ بوده. برنامه مراقت نويسي و تنظيم كاراي قبل از امتحان و رديف كردن ميز و صندليا و شماره و پوشه هاي امتحاني و ...... خلاصه قد يه كارگر برج ميلاد من اين هفته كار كردم. از يكشنبه هم كه شروع امتحانات هست و بازم بدو بدو.( چه خانم ناظم قُرقُرويي؟؟!!).
* راستي اينم بگم كه: وبلاگ خانم ناظم يك ساله شد.
حالا نميدونم! اونايي كه تموم اين يك سال رو در حق من و وبلاگم لطف داشتن و وقت گذاشتن، خدا كنه كه اون دنيا مديون وقتشون نباشم.( كادو يادتون نره لطفا).
* نميگين كه؟؟؟ خوب خودم ميگم: خانم ناظم قُرقُرو ، نه خسته!! 
* باز طولاني شد خدا..... ببخشينم.
يا رب نظر تو بر نگردد.