بسم الله الرحمن الرحيم
يك هفته از شروع امتحانات مي گذره و خوب به حمدالله مشكل خاصي نبوده. ما هنوز زنده ايم و مي دويم. منتهي محض اطلاعتون بايد بگم كه بسكه مي دويم، فعلا اين شكلي هستيم
.
هفته ي قبل، آيين نامه ي امتحانات رو در باب تقلب ( انضباط و نمره همون درس فرد خاطي صفر، و از سه امتحان بعدي هم محروم) برا كليه ي بچه ها خونديم و گفتيم و گفتيم... انقدر دختراي خوب و حرف گوش كني بودن كه تا دلتون بخواد ما تو اين يه هفته از بچه ها تقلب گرفتيم. اونم چه پايه و چه رشته اي؟؟ اگه گفتين؟؟ نُچ ... عمرا اگه بتونين بگين.
پايه سوم كه امسال نهايي دارن و رشته ي... نععع بابا ، بيچاره انساني ها اسمشون بد در رفته. بعلع اين هنرا از بچه هاي رشته ي رياضي سر زده. بمونه... شاگرده و تقلب ديگه. به قول يكي از هم دانشگاهيا كه مي گفت: .... صبر كنين . ميگم. دو خط پايينتر بخونين.
برف هم كه اومد و يه روز برفندگي سخت هم شد و اما، مارو تعطيل نكردن و خوب اونم بمونه. اون روز رو هم به سلامتي گذرونديم. حالا كه هفته ي كم جنايتي داشتيم، براتون دو تا خاطره مي گم. يكي در باب برف و يكي در باب تقلب.
الاول و اصل الكلام في الباب التقلب
يه هم دانشگاهي داشتيم كه خودش دبير حق التدريس هم بود و بسيار باهوش و زرنگ و تقريبا اكثر نمراتش بيست بود. در ايام امتحانات ترم به دوستانش مي گفت: بيست دقيقه اول به من كاري نداشته باشين تا من بنويسم، بعد من به شماها كمك ميكنم. و خداييش هم بنده خدا تو تموم امتحانات انگاري وظيفه خودش ميدونست كه به دوستانش تقلب برسونه!!!!
يه روز آموزش دانشگاه خواستنش و يه خانم كه مسئول اونجا بود، بهش گفت: دختر خوب، به ما گفتن كه شما تقلب مي كنين؟ درسته؟ و ايشون خيلي با صراحت و صداقت گفت : بله من تقلب مي كنم. اون خانم عصباني شد و گفت: دخترِ من، تو خودت معلمي ، خوبه دانش آموزات اين كارا رو بكنن؟ اونم خيلي جالب گفت: من به دانش آموزانمم گفتم كه شما اگه عرضه دارين تقلب كنين و منم اگه عرضه دارم شما رو مي گيرم و هنوز هيچ شاگردي نتونسته تقلب كنه، چون من عرضه دارم و مي گيرمشون. حالا من تقلب مي كنم، شما هم اگه عرضه دارين، منو بگيرين.
بنده خدا اون خانم هيچي نتونست بگه، اما از اون امتحان به بعد تا سال چهارم دانشگاه، هميشه برا اون دختر يه مراقب خاص مي ذاشتند اما اون هم كار خودش رو مي كرد و تا سال چهارم كسي موفق نشد از اون تقلب بگيره.
الدويم و اما الخاطره البرفي
يكي از اين روزا كه برف زيادي اومده بود و تعطيل هم نبود، صبح كه رفتم مدرسه، ديدم كه مديرمون تو حياط داره با بچه ها برف بازي مي كنه، صحنه بامزه اي بود. برف زيادي هم تو حياط نشسته بود. خواستم برم تو دفتر، يكي از بچه ها كه جوگير شده بود، صِدام زد و تا برگشتم، يه گوله برف زد تو صورتم. يه مقدار از يخي كه همراه برف بود رفت تو چشمم و درد تموم صورتمو گرفت. بچه هايي كه اون اطراف بودن، يه لحظه همشون ساكت شدن. انقدر عصباني شدم كه مي خواستم يه چيزي بهش بگم كه، يهو ياد صحبت عزيزي افتادم كه هميشه ميگن: سعي كنين كسي رو كه باهاتون شوخي كرده، هرچند بي مزه، در ملاء عام خيطش نكنين. لبم رو گاز گرفتم و صلواتي فرستادم و رفتم تو دفتر.
اون دختر بعدش اومد و از بي جنبه گي خودش عذر خواهي كرد و من هم خوشحال شدم كه تونستم بر خشم آني خودم غلبه كنم. كاش هميشه ميتونستم اينطور باشم، اما حيف كه......
پي نوشت
محرم داره مياد. همين.
يا رب نظر تو بر نگردد.