بسم الله
خب....... نمي دونم چرا يوهويي به سرم زد كه برا چند روز، تاكيد مي كنم فعلا برا چند روز ، زود به زود (شايد هر روز) بنويسم تا ببينم چي ميشه( البته اگه وقتم مجال بده). البته اين يه خوبي هم داره و اونم اينكه شايد فرجي بشه و از متناي كيلومتري خانم ناظم كاسته بشه.
پنج شنبه روز دريافت كارنامه بود برا اوليا و هنوز كه هنوزه، داريم كارنامه ميديم. پنجشنبه كه روز اول كارنامه بود، يه اتفاقي افتاد كه برام عجيب بود. يه بابايي كه اومده بود كارنامه دخترش رو بگيره ، با مسئول مالي مدرسه، خانم حسابدارمون، بر سر پرداخت حق الزحمه ساعات فوق برنامه، بحثشون شد و من كه ايستاده بودم به شوخي گفتم كه الحمدلله تموم بچه هاتون يكي يك موبايل تو كيفاشونه، اون بابا سريع موضع گرفت و گفت: نخيرم. بنده حتي خودمم موبايل ندارم. هنوز ده ثانيه از اين حرف اون بابا نگذشته بود كه .....
دييييييييييييينگ. موبايلش زنگ خورد و....
حالا بمونه . اما نميدونم اگه قرار بود كه خودم رو ميگم البته، خدا تموم دروغ هامون رو به همين سرعت رسوا كنه، چي ميشد؟؟؟!!!
بي تفسير:
نمي دونم چرا بايد تموم ناديدني ها رو من چشمم به جمالش روشن بشه!!! صبح كه مي رفتم مدرسه، چند خيابون مونده به مدرسه، يكي از بچه ها رو با ...د....پ....ر...ش ديدم.( مثلا شما نفهميدين كه من اون رو با دوست پسرش ديدم). قبلا در مورد اون و دوست پسرش چيزايي شنيده بودم و اينكه در بين بچه ها شايعه شده بود كه اون با يكي از خواننده هاي پاپ دوسته. اول با خودش حرف زدم و چون كمي احساس خطر كردم، مامانش رو خواستم .و اوووووووف، اول نزديك بود كه مامانش من و اون رو با هم خفه كنه. كمي آرومش كردم و باهاش حرف زدم. بعد بهش گفتم كه ، اينطور كه بچه ها ميگن اون پسره يكي از خواننده هاي پاپه.
يوهويي...... اون خانم كه هنوز داشت جيغ و داد ميكرد، لبخندي زد و گفت: جدي!!! حالا كي هست؟؟؟
حوصله ندارم بقيه اش رو بگم. فقط يه كم سرم درد گرفت.
نهضت موبايل و خوش شانس ترين!!!! بچه مدرسه
امروز با كلاس ورزش كار داشتم و نمي دونستم كه بچه هاشون تو اتاق ورزش رفتن يا سر كلاس هستن. در كلاس رو كه باز كردم، ديدم فقط سه نفر سر كلاس هستند و ..... بله موبايل و ....خلاصه انكشف شد كه اون موبايل ديشب 9 شب خريداري شده و امروز 9 صبح به دست من رسيده!
دومين فرد خوش شانس مدرسه دانش آموزي بود كه زنگ تفريح تو راهرو داشت به سمت حياط ميدويد و .... يوهويي يه چيزي مثل تير از نميدونم كجاي اون پرتاب شد وسط راهرو و صاف جلوي پاي من ايستاد. يه موبايل مدل....(نچ،...نوگويم، تبليغ ميشه).
اصل الكلام:
*نع بابا بازم كيلومتري شد.
*امروز همكارم نبود و فكر كنم كه اگه يه كيلومتر شمار به خودم بسته بودم، يحتمل به حالم گريه مي كردين از بس راه رفتم..
*اين پيام رو يكي از دوستان در مورد متن قبل، به صورت خصوصي دادن.
نوشتن اين مطلب همين طور كه خودتون هم فرموديد خيلي نامردي بود
واقعا سر درد گرفتم.
بازم بابته اون متن از همه تون، علي الخصوص اين بزرگوار كه باعث سر دردشون شدم، عذر مي خوام.
يا رب نظر تو بر نگردد