باسمه
بابا دعوام نكنين!! باور كنين بدقول نيستم. اگه ديروز ننوشتم برا اين بود كه، خب به بركت دوندگي هاي روز سه شنبه، ديروز فيتيله بودم. وقتي هم يه ناظم فيتيله باشه، خب ديگه خاطره اي نبوده از مدرسه كه بنويسه؟؟؟!!!
امروز با اجازتون به افتخار بزرگي نائل اومدم. عجله نکنين ، بخونين!
صبح که رفتم مدرسه، در بدو ورود هنوز سلام و عليك نكرده، با شنيدن دو مطلب يه نموره ريختم به هم. يكي در مورد حركت يكي از همكارا در روز قبل و در نبود من تو مدرسه بود( نچ، منتظر نباشين، نميگم، خصوصيه) يكي هم در مورد حركت زشت بچه هاي يك كلاس، نسبت به دبير زيستشون بود. معمولا مواقعي كه خاطي يك يا چند نفر باشن، ميفرستم دنبالشون تا بيان دفتر( اينجوري كلاس كار بيشتره)، اما وقتي يه كلاس حركت زشتي انجام بدن، طبيعتا مجبورم برم سر كلاس ، خب منم نامردي نكردم و نذاشتم يه كم بگذره ، رفتم در اون كلاس. البته همكارم هم كنارم ايستاده بود (يه كم با خشانت البته) برا اينكه عبرت خلق گردند دعواشون كردم و چند عامل اصلي رو گفتم بيان دفتر. در كلاس ايستادم تا اون چند نفر از كلاس خارج بشن. يكيشون از جلوم كه عبور كرد، كلمه اي گفت كه يوهويي رفتم رو ويبره. يه لحظه فكر كردم كه اشتباه شنيدم. ظرف دو ثانيه صلاح رو در اين ديدم كه اصلا به روي خودم نيارم كه يهويي همكارم كه كنارم ايستاده بود، دست اون بچه رو گرفت و گفت: وايستا ببينم با كي بودي گفتي بيشعور؟؟؟
نميدونم؟ مثلا همكارم انتظار داشت كه اون پا رو هم از اين فراتر گذاشته و بگه كه با كي بوده گفته بي شعور؟؟؟!!!
ايندفعه ديگه اساسي رفتم رو ويبره.
اگه اونموقع فقط يه بچه من رو به افتخار بي شعوري نائل كرده بود، الان همكارم من رو به اون افتخار رسونده و تازشم به اطلاع كل كلاس رسونده شده بود.
بمونه............حوصلم نيست توضيح بدم كه چي شد؟؟ فقط همين رو بگم كه به همكارم گفتم كه اشتباه شنيدين. ايشون چيزي ديگه گفتن و سرم رو انداختم پايين و رفتم تو دفتر. بازم بمونه كه اون بچه تا خود ظهر گريه ميكرد و ميخواست كه ببخشمش. چي ميتونستم بگم؟
خدا شاهده اينا رو نميگم، تا شما بگيد چه خانم ناظم بزرگواري!!! نعع اينارو گفتم تا بدونين مقصر اول خودم بودم. هميشه بنا بر اين بوده كه وقتي عصبي هستم با بچه ها برخورد نكنم و تصميم نگيرم تا خدايي نكرده يه وقت قضاوت ناحق نكنم. و خب كاش امروز هم من قدري صبر مي كردم و بعد مي رفتم اون كلاس. من حركت زشت اون بچه رو تائيد نمي كنم، اما حركت همكارم هم كه به روي اون آورد اصلا قشنگ نبود.
من با اون بچه اصلا حرف نزدم. دعواش نكردم اما بهش فقط گفتم: برو و تا يه مدت، يه كار كن كه هرگز نبينمت.
بگذريم.........
سوتي آخر هفته
ظهر ميخواستم بيام منزل، زنگ زدم آژانس و وسايلم رو جمع كردم و ( يه نموره امروز وسايلم زياد بود) خب، منتظر آژانس شدم. برخلاف هميشه يه كم كه گذشت ديدم از آژانس خبري نيست، اومدم دم در و بيرون رو نگاه كردم كه چشمم خورد به يه پژو 405. راننده اون ماشين از دور يه چيزي گفت. خب من با خودم فكر كردم كه حتما داره ميگه چرا نمي آييد. من همون از راه دور پرسيدم: آژانس؟؟ باز راننده يه چيز گفت كه من فكر كردم كه داره ميگه بله. من خوشحال سريع وسايلم رو جمع كردم و رفتم به سمت ماشين. در ماشين رو باز كردم و نشستم تو ماشين. از توي آينه، چشمم به قيافه راننده افتاد كه چشماش گرد شده بود و داشت بِرّ و بِرّ من رو نگاه مي كرد.
خودم و وسايل رو جابجا كردم و گفتم : آقا راه نمي افتين؟؟ يه نگاهي به من كرد و گفت: چرا ، چشم. منتهي اجازه بدين خانم فلاني بيان و بعد بريم.
واااااااااااااااااااااااااي تازه دوزاريم افتاد. ايشون همسر همكارم بود كه بيمار بودن و هر روز همسرشون مي آمدند دنبالشون. و خب...........
بگذريم. اينم سوتي آخر هفته من.
پ.ن
نچ بابا. درست شدني نيست. متناي طولاني خانم ناظم كوتاه شدني نيست، حتي اگه تند تند هم نوشته بشه. 
يا رب نظر تو بر نگردد.