يا غريب الغرباء
هر روز كه مينويسم با خودم فكر ميكنم كه حتما برا فردا ديگه مورد خاصي نخواهد بود كه بنويسم، اما مگه مدرسه بي جريان ميشه؟؟؟
امروز بچه ها مورد خاصي نداشتن. فقط باز دو تا از بچه هاي اول دعواشون شده بود و اومدن تو اتاقم. قبلا هم در خصوص نوع حرف زدن بعضي از بچه ها باهاتون حرف زدم. يكي از اون بچه ها باز امروز خيلي خاص حرف ميزد. داشت در خصوص دوستش و درگيريشون و بي معرفتي دوستش كه اومده بود و گله اون رو به من كرده بود حرف ميزد، دقت كردم، يعني دقت هم نميخواست، ديدم كه چقدر مخصوص حرف ميزنه. ميون صحبتش دائم تكرار ميكرد كه:
من خيلي اهل حالم خانم، معمولا به دوستايي كه بهم حال بدن منم تو رفاقت خوب بهشون حال ميدم و آخر معرفتم، هيشكي قد من پاي رفيق وا نيستاده، من رفيقامو همه جوره بهشون دم ميدم و.....
ااااااااااااااااااه ولش كنين. فقط انقدر محو نوع حرف زدنش شده بودم( با وجوديكه بار اول نيست اين مدل حرف زدن رو ميبينم) كه ديگه نميفهميدم چه توضيحي داره در مورد دعواشون ميده.
واقعيتش.... آخرش منم خوب به هر دوشون حال دادم و
حال جفتشون رو كردم تو قوطي و فرستادمشون تو كلاس تا ببينم چطوري باز به هم گير ميدن و حال ميدن و حال ميگيرن...
امام رضاي اختصاصي
از اول مهر به بچه ها قول داده بودن كه بچه هايي رو كه در امر نماز فعال باشن، به زيارت امام رضا(ع) ميبرن. خب، الوعده وفا. هفته ديگه كاروان مشهد ميره و بچه هاي فعال نماز رو ميبره، البته از جيب مبارك باباهاشون. امروز ستاد اين سفر، ساعت يك تشكيل شد و به بررسي جوانب سفر پرداختيم. دو مورد مهم به چشمم اومد. يكي اينكه از ما ناظمها ميخوان كه هر كدوم از بچه ها شر هستند رو بگيم تا با خودشون نبرن. خب من با يه بررسي تو اسامي ديدم كه، اي ول، بعضي از بچه ها شاگردايي هستن كه از اول اين سفر اقدام به پوست كندن مسئولين اردو خواهند نمود تا انتهاي سفر. نميدونم، ظهر با ديدنه اسامي سعي كردم تو چهره ام تغييري حاصل نشه، اما هرچي فكر ميكنم، مي بينم كه من كي باشم كه به خودم اجازه بدم كه بچه اي رو از سفر و زيارت آقا محروم كنم، هرچند به قيمت كنده شدن پوست مسئولين اردو. 
مورد بعدي بحث در خصوص يه شاگرد اهل تسنن ما بود. اين بچه اسمش جزء اسامي ثبت نام شدگان بود. بعد از ثبت نام از بچه هاي نماز ، جاي خالي رو با بچه هاي داوطلب پر كرده بودن. امروز صحبت بر سر رفتن ، نرفتن اين بچه بود و يكي از همكارا به اين مطلب انقلت داشت. باز هم فكر ميكنم كه ما نميتونيم و به خودمون نبايد اجازه بديم كه كسي رو كه عاشق زيارت مولا هست، محرومش كنيم، حتي اگه از اهل تسنن باشه.
اين رو حتما بخونين
مادر يكي از بچه هاي اقليت كليمي ما، كه اتفاقا دختر خوبي داره، امروز اومده بود مدرسه. در حين صحبتاش از من اجازه مي خواست برا روزهاي آخر سال كه چند روز به دخترش مرخصي بدم تا اون بتونه نذرش رو ادا كنه. كنجكاو شدم كه بدونم نذرش چيه و بسيار متعجب شدم، وقتي فهميدم كه اون بچه از امام رضا (ع) شفا گرفته و مادرش ميخواد جهت اداي نذر اون رو به مشهد ببره. خيلي تعجب كردم، طوري كه هيچي نميتونستم بگم. خيلي خوشحال بودم و تو دلم افتخار مي كردم به امام رئوفمون. اما خب، با خودم فكر كردم كه اونكه رحمت اين مولا رو ديده، پس چرا.....؟؟؟؟!!!!
خانم ناظم واقعي:
كامنتي داشتم كه كسي آدرس ميخواست تا من رو لمس كنه و ببينه كه من واقعيم!!!
بخدا واقعيم. نياز به لمس نيست.
خانم ناظم تبعيدي:
در يه اقدام لجوجانه با خودمان، اتاقمان را ترك و خودمان را به اتاق معاونت طبقه بالا تبعيد نموديم.
يا رب نظر تو بر نگردد.