السلام علي الحسين(ع)
خب، انگاري يه چند روزي خلف وعده شد. نه اينكه فكر كنين كه تو اين مدت خبري نبوده ها!! نه بابا ، يه عالمه خبر هم بود اما خب من وقت نداشتم بنويسم. امروز رو كه باز فيتيله بودم. هرچي مينويسم برا غير امروز و مربوط به چند روز قبل هست.
جاتون نخالي. بازم دو ، سه روز پيش، يكي از كلاسهاي سوم يوهويي رفت رو هوا و بچه ها هجوم آوردن پايين و ..... بله. يكي از بچه ها، بدون سابقه قبلي، ( يعني ما هيچ تاريخچه اي از بيماري، از ايشون تو پرونده نداشتيم كه بخواهيم بدونيم اون لحظه چه شده و بايد چه بكنيم) ، شديد دچار تشنج شده بود. خلاصه كنم، اون طفل معصوم شب قبل تو تاكسي بوده و شاهد يه تصادف بد و همونموقع هم حالش بهم ميخوره و ميبرنش بيمارستان و تا نصفه شب، بيمارستان بوده. اما صبح، رو تعهد درسي كه داشته، مياد مدرسه و ... كه تو مدرسه اونطوري ميشه. القصه، ما زنگيديم به اورژانس و تا مثل برق (
! ) اونا برسن؛ دوست صميمي اون بچه كه دچار مشكل قلبي بود، حالش بهم خورد. القصه دوم اينكه ، نفر دوم رو تازه تو اتاق معاونت طبقه دوم مستقر كرده بوديم كه دوست صميمي اون( نفر سوم) شقيقه هاش رو گرفت و شروع به تهوع كرد. خلاصه: اورژانس جان وقتي اومد، يه كم خودشون خندشون گرفته بود و شروع به مداواي بچه ها كردن و به همكلاسياي اينا كه بيرون در، مثل معاون مرده ها ( آرزو بر جوانان عيب نيست) كز كرده بودن، گفتن : اگه نفر بعديي هم هست، تعارف نكنينا. خلاصه كنم كه فكر كنم اگه يه ربع ديگه ديرتر مي اومدن بايد مارو هم از اون وسط جمع ميكردن.
مشهد يا شلمچه؟؟؟!!!
خب، مثل اينكه نقشه بنده كه چشمم رو بستم و به همكار معاونمم سفارش كردم كه چيزي از بديهاي بچه هاي مسافر نگه تا اونا بتونن برن مشهد و پوست سر مسئولين اردو رو دُرُسِه از جا در بيارن، داره گريبان گير خودم ميشه. مشكلي پيش اومده كه خانم مديرمون شايد نتونن برن اردوي مشهد و گفتن اگه نتونن برن، من بايد برم. درست در همون تاريخ هم اردوي دانش آموزي راهيان نور براي شلمچه برپا ميشه . هر ساله از طرف آموزش و پرورش كاروانهاي دانش آموزي به طرف مناطق جنگي جنوب ميره و از هر مدرسه، دو يا سه نفر سهميه دارن. من تا حالا سعادت نداشتم كه برم و خب، خيلي دلم ميخواد كه با اين بچه ها ايندفعه برم. وخب.....ممممم... چي بگم؟؟؟ آقا جون ببخشينم، از اول كه قرار نبود من برم برا هيچكدوم، اما اگه قراره برم، من دوست دارم برم شلمچه. امام رضا، منو ميبخشي؟؟؟ شايدم البته هيچكدوم قسمتم نشه ، چون اگه مديرمون بره مشهد، اونوقت من بايد تو مدرسه باشم و در نبود مدير ، مدرسه رو به آتيش بكشونم و تا دلم ميخواد آتيش بسوزونم.
راستي ،بشري جونم ، دقيقا به همون دليل كه توي كامنتت گفتي، اون بچه اهل تسنن هم راهي مشهد ميشه و تازه چون مادرش كارگره و وضع مناسبي هم ندارن، يه مقدار از پول سفرش رو مدرسه، تقبل كرده.
نارنجك
منطقه سوق الجيشي ( وووي چقدر نوشتنش سخت بود) مدرسه ما يه طوريه كه توي يه ميدون واقع شده( بگذريم كه ما هر چي نگاه ميكنيم از ميدون خبري نيست). حياط مدرسه تو قسمت كوچه هاي پشته و از چهار طرف بازه. يعني حياط عريض و طويل ما به سه كوچه راه داره. خدا ميدونه كه از اول اسفند تا تعطيليهاي شب عيد ، هرروز ما بايد تنمون بلرزه. نارنجك هايي ميندازن كه خدا ميدونه چقدر خطرناكه و ترسناك. به بچه ها سپرديم كه طي اين مدت، تو حياط زنگ هاي تفريح ، كنار ديوارا باشن. البته دست كلانتري منطقه درد نكنه كه هروقت خبر كنيم ميان و اين ايام گشت ميذارن اما خب معمولا يه نموره دير ميان و اينا ديگه....
دقيقا جلوي مدرسه ما، ايستگاه اتوبوسه. ديروز هنگام خروج از مدرسه، يكي زدن تو ايستگاه. طفل معصوم بچه ها خيلي ترسيدن و جيغ زدن.
من ترسيدم؟ نچ بابا ، اصلا...
جيغ زدم؟ چرا تهمت ميزنين...
كلانتري كجا بود؟؟؟ يحتمل در همون حوالي...
چيچيز نوشت؟؟
معمولا در ايام عزاداري ها براي بچه ها از بلندگو مداحي پخش ميكنيم. ديروز يه نوار بود كه آقايي خونده برا ايام عزا و به همراش موسيقي پخش ميشه و يه نواره ديگه بود كه مداحي و شور بود. ديروز بحث بود كه نبايد اون نوار رو كه آهنگ داره بذارن. البته من خودم نوار مداحي رو با شور بيشتر دوست دارم ، اما فكر نميكنم كه اون يكي نوار هم مشكلي داشته باشه.
دلنوشت:
آقا جون، تو اربعين حسينتون، دلم هواي كف العباستون رو كرده.
آقا جون عجل وصالك...
امشب التماس دعا.
خبر عاجل:
طي يك فقره اس ام اس ارسالي مشخص گرديد كه اين بنده حقير سراپا تقصير نه لياقت مشهد رو دارم و نه اردوي دانش آموزي رو ، و مديرمون مشهدي شد و بنده هم بايد چهار ستون مدرسه رو در اون ايام نگاهدارم كه مبادا بلرزد.
گفتم لياقت ميخواد.
يا رب نظر تو بر نگردد.