سفارش تبلیغ
کیف موبایل Angry Birds
یک کیف موبایل شیک و جذاب با برند معروف و با کیفیت Golla، دارای جای هندزفری و کارت اعتباری
دستبند بلوتوث ویبره
وقتی گوشی شما زنگ بخورد شماره تماس طرف مقابل روی دستبند نمایش یافته و دستبند می لرزد.
اسپیکر فلش‌خور
اسپیکر شارژی کوچک دارای ورودی usb برای پخش فلش مموری و فایل های microSD
دستبند بلوتوث ویبره
نوشته های یک ناظم
صفحه اصلی | ایمیل من | من در یاهـو | شناسنامه من  RSS  خدایا! آموزگاران را ببخشای ـ سه بار فرمود ـ و عمرشان را طولانی کن وکسب و کارشان را رونق بخش . [پیامبر خدا صلی الله علیه و آله]
   1   2   3      >

این سال هم گذشت .. سه شنبه 24 خرداد 90 ساعت 8:45 صبح

یا حی


حدود دو ماه از آخرین یادداشتم گذشته. اتفاقات زیاد بوده تو این مدت . روزهای تلخ و شیرین توی مدرسه در این مدت زیاد داشتیم. روزهایی که  در هر کدومش با بچه ها خندیدیم و یا نه؛ حتی با گریه هاشون گریه کردیم. اعیاد و ایام عزای زیادی رو گذروندیم و خب برای بچه ها مراسم داشتیم .


یکی از روزهای بسیار مهم که همه عزادار بودن و ما هم مثل بقیه و برای بچه ها هم مراسم مداحی گذاشتیم؛ روز شهادت حضرت زهرا(س) بود. این روز یه مراسم کوچیک برای بچه ها داشتیم و حدودای ساعت 10 صبح توی حیاط مدرسه برنامه گذاشتیم. بمونه که در خلال برنامه من کلی حرص خوردم .
چند نکته اونروز خیلی اذیتم کرد. اول انتقاداتی که به خودمون وارده رو میگم.
1- من فکر میکنم اجرای هر برنامه برای بچه های سن دبیرستان هنر خاص خودش رو می طلبه ؛ حالا چه جشن باشه و چه عزا. مداحی که دعوت کرده بودن آقای بسیار خوبی بودن و خب مداحی قشنگی هم انجام دادن؛ اما به صراحت میگم مداحی ایشان اصلا مناسب بچه های سن دبیرستان نبود. از قدرت جذب شنوده برخوردار نبود و همین باعث شده بود بچه ها یه مقدار کم گوش بدن.


2- من فکر میکنم اگه یه سخنران وارد به اصول روانشناسی میاوردن که بدونه با بچه های این سن چطور باید صحبت کرد که جذاب باشه و مخاطب رو بر سر ذوق بیاره برای شنیدن و اونوخ برای بچه ها در خصوص حضرت زهرا(س) و ارزش این بانوی والامقام صحبت میکردند بهتر بود.


3- از خانومای درس بینش خیلی شاکی شدم که در خلال برنامه حتی سر صف و در برنامه حضور پیدا نکردن و خب شاید بچه ها اقلا انتظار داشتن که در همچین روزی دبیران اقلا دینی خودشون رو عزادار در کنار خودشون ببینن.


در مورد بچه ها باید بگم که با شرایط مدرسه ما که قبلا هم بسیار گفتم که تعداد بچه های اقلیت در مدرسه ما زیاد هستن و خب انتظار می رفت که همچین روزی اقلا بعضی بچه ها حرمت نگهدارن در حضور اون بچه های اقلیت و در مراسم عزای خانوم حضرت زهرا(س) کمتر شیطنت میکردن .
من از خانواده ها گله مندم. اولین آثار لوازم به روز که اغلبشون هم بچه خراب کن هم هست وقتی در جامعه ظاهر میشه ، با هر قیمت که باشه برای بچه هاشون میخرن اما فرهنگ دینی بچه های خودشون رو اصلا سعی نمیکنن بهبود ببخشن. یا اقلا به بچه های خودشون یاد بدن که در این قبیل موارد حرمت عزادارانی رو که در سوگ رهبران دینی خودشون هستن رو باید نگهداشت.


البته باید تاکید کنم که اونروز عزاداری خوبی داشتیم و بچه ها خیلی خوب حرمت خانم رو نگه داشتند اما در این قبیل موارد چند نفر اندک هم اگه با جمع همخوان نشن؛ کافیه تا کل برنامه دچار اختلال بشه. 


*مشغول امتحانات اخر سال هستیم. البته دیگه آخراش هستیم. بچه ها کلی خسته شدن.


*یه بار دیگه هم فکر کنم دو سال قبل گفتم که بعضی دبیرا امتحان نمیگیرن بلکه انتقام میگیرن. امتحان ریاضی سال اولمون همینطور بود.


*من بر این عقیده ام که اگه دبیری مجبور شد سر جلسه امتحان تایم امتحان رو بیشتر کنه ؛ این یعنی اینکه ..."من حتی خودمم اشراف به سئوالات خودم ندارم"... ختم کلام..


*بعضی دروس نهایی امسال اذیت کننده بوده و خب چیزی که جالب بود اینه که دو روز بعد از یکی از امتحانات مشکل دار تازه بچه ها ریختن جلوی درِ ِ اداره که خدا رو شکر بچه های ما نبودن و وقتی بهشون گفتن چرا دو روز بعد اومدین ؟ ..همه جواب دادن نمیدونیم برامون اس ام اس اومده که فلان ساعت جلوی در اداره منطقه تون باشین برای اعتراض به امتحان فلان ...جل الخالق ..


*بچه ها بعد از بعضی امتحانا کتابای مربوطه رو ریز ریز میکنن... از اضافه شدن کار خدمتگزارا گذشته این کار ِ بچه ها که از سر بی فرهنگی انجام میشه خیلی زجرم میده.


*این سال هم با تمام خوبی و بدی هاش گذشت ..فکر نمیکنم تا مهر مزاحمتون بشم . دلم میخواد وقت هایی اینجا رو بنویسم که قدرت این رو داشته باشم که مصلحت اندیشی های معمول رو نداشته باشم و بتونم راحت حرف بزنم.


*دعام کنین .. دوستتون دارم دوستان خوبم.


                                                                     یا رب نظر تو بر نگردد.


 


 
متن فوق توسط خانم ناظم نوشته شده است | نظر دیگران(نظر)
البته اگه بخوان ... جمعه 26 فروردین 90 ساعت 6:17 عصر

یا رحمن


سال نو به همه دوستان مبارک باشه انشاالله.
خیلی مسائل و داستانها پیش اومده تو این مدت و خب مسئله ای که از همه مهمتر بود و یه مقدار برامون دردسر درست کرد رو براتون میگم اما دلم میخواد واقعا نظرتون رو برام بگین.


اول سال تحصیلی فعلی یه بخشنامه برامون اومده بود در خصوص نظر سنجی مدیران مدارس از دانش آموزان در خصوص معلمانشون . البته ما سالهای قبل هم نظر سنجی از بچه ها داشتیم و هر ساله هم یه مقدار برامون دردسر تولید میکرد اما خب چون سالهای قبل میذاشتیم و اخر سال انجام میدادیم انگار سرو صداها میخوابید .
در هر حال...
فکر میکنم ماه آبان یا آذر بود که یه فرم تهیه شد و به دانش اموزان داده شد و در این فرم از بچه ها  در خصوص معلمینشون سئوال کرده بودن. حالا از نوع و روش تدریس گرفته تا پوشش دبیران بزرگوار. همون زمان هم توی یکی از شوراها شدید سر این فرم بحث و تبادل نظر شد و دبیران شاکی بودن که چرا همچین نظر سنجی ئی از بچه ها شده ! و بچه ها در حدی نیستن که در خصوص معلمینشون نظر بدهند! ....
این فر م همینطور تحت بررسی بود تا ماه اسفند که مدیر عزیز بصورت خصوصی نتیجه نظر سنجی در خصوص هر دبیر رو به شخص دبیر تحویل دادن و از دبیرانی که بچه ها تعریف کرده بودن و آمار بالا بود براشون تقدیر شد .


واااای چشمتون روز بد نبینه که چه جنجالی به پا شد. دبیرا سفت و سخت میگفتن اینا حق ما نیست و خلاصه یه تعداد خوشحال بودن و یه تعداد عصبانی و یه تعدادی در کمال  ناباوری این بحث ها رو از دفتر به کلاسها کشوندن و با بچه ها برخورد کردن . چی بگم واللا . برام سخت بود و جالب بود برام که انقدر برا بعضی دبیرا مهمه .


*یک شورای کامل با حضور معاون اداره برگزار شد که تماما به این مسئله پرداختن.


*من بچه ها رو  قاضی های خوبی میدونم ... اگه .. اگه بخوان خوب قضاوت کنن و نخوان انتقام بگیرن. یکی از دبیرانی که بدترین کلاسداری رو داره نظرات بالایی آورده و استدلال بچه ها این بود این دو ساعت تنها ساعاتیه که میتونیم در هفته در این دو ساعت شاد باشیم و هر کاری بخواهیم بکنیم !!!!!


*اگه قراره در خصوص تدریس یه معلم بچه ها نظرشون رو نگن؛ اونوخ باید یکی رو از کره مریخ بیارن و نظر بخوان لابد .


* هح .. این بحث ها دامنگیر ناظمها هم شد و خانوم مدیر طی فرم دوم نظر بچه ها رو در مورد معاونین و مدیر مدرسه جویا شدن .


*هنوز مدیر نتیجه نظر سنجی های ما رو نگفتن اما یه نتیجه جالب گرفتن و اون اینکه :
هر دانش آموزی تحت تاثیر شدید معاون خودشه . ایشون معتقد بودن بچه های پایه اول که یه معاون دارن که همش با دلیل و منطق حرف میزنه؛ اونها هم تموم فرمها رو با دلیل و منطق پر کردن و پایه دوم که معاونشون تندخو هست بچه ها تموم فرمها رو با الفاظ .... پر کردن و بچه های پایه ی منم ...ممممممممم اگه گفتین؟؟؟؟
خب به گفته مدیرمون مدل من حرف زده بودن و از الفاظی مثل ..."ای ول و دمتون گرم خانم و ......"  این مدلی نوشته بودن .. راستش خجالتم شد وقتی مدیرمون اینا رو گفتن اما گفتن با خوندن نظر سنجی بچه هات کلی خندیدم از دستشون :((


*خب بچه ها از شبکه های اجتماعی چندان جالب استفاده نمیکنن و حضور بچه ها در شبکه های اجتماعی مجازی شده یه دردسر و تا از یه دبیر خوشششون نیاد اون تو میرن و .... دیگه دیگه ... حالا در موردش مفصل بحث میکنم بعدا ...


*دلم میخواد نظراتتون رو بدونم .. واقعا بچه ها قضات خوبی هستن یا خیر ؟؟؟


*امانتداری و قول و قسم و .... اینا رو دیگه بی خیال


*دعام کنین که خیلی محتاج دعام ... دوستتون دارم دوستان خوب و بی ادعا


                                                                              یا رب نظر تو بر نگردد.


 
متن فوق توسط خانم ناظم نوشته شده است | نظر دیگران(نظر)
تاخیرانه ... دوشنبه 16 اسفند 89 ساعت 4:16 عصر

یا رب


بیا اونوخ میگن ملت بیان راهپیمایی . ببین چی شد. من نزدیکه یه ماهه رفتم و تازه برگشتم:دی
سلام یه خانوم ناظم ه متاخره متقصره متادبه بی توجیه رو بپذیرید. واقعیتش نمیدونم و نمیتونم توجیهی برای دیرکردم بیارم. اوووووووف انقدرم دیرکردم که نمیدونم کدوم یکی از موضوعات مدرسه رو بگم براتون. از امتحانات پایانی اول بگم؟ از دبیرایی بگم که دارن جون بچه ها رو میگیرن با سختگیری هاشون و یا از بچه هایی بگم که یاد گرفتن و فرت و فرت ورق سفید میدن و اگه به کسی نگین من هر چند این کار رو در دبیرستان بی فایده میبینم و به ضرر خود بچه ها اما در نهایت مقصر خود دبیرا رو میدونم .
بذارید براتون از نهال بگم.. شایدم نهال شکسته ساقه ...


روز ثبت نام مشخص بوده که بچه آرومی نیست و پر از شر و شوره. شایدم شرّ و شورّه ..با مامانش اومده بود ثبت نام و به گفته مادر؛ نهال فرزند طلاق بود. مامان جوونی داشت. خیلی جوونتر از اونکه مامان اون نشون بده. تموم مدت ثبت نام نهال اخم داشت و مامانش تعریف کرد که اون دوست داره بره هنرستان اما من مخالفم..
هنوز یه هفته از مدارس نگذشته بود که داد و بیداد معاونش در اومد. آخه یه بچه اول دبیرستانی که بیش از 14 سال نداره چقدر میتونه  خلاف باشه که تو همون هفته اول خودش رو به این شکل به مسئولین مدرسه مشخص کنه. معاون وقتی شکایت دائم نهال رو به ما میکرد و وقتی جریانات رو برامون تعریف میکرد حس میکردیم که نهال داره عمدا خلاف میکنه. یه روز که مشاور باهاش حرف زد بعدش گفت که اون عمدا داره این کارا رو میکنه تا مخالفت خودش رو به مادرش نشون بده که چرا اون رو آورده دبیرستان و نذاشته بره هنرستان.


با نهال کم و بیش میساختیم تا اینکه دو هفته قبل؛ بعد از اینکه مامانش دم در مدرسه میرسونتش و میره؛ نهال از اونور به یکی از بچه های دوم میگه به نماینده کلاسمون بگو اگه میتونه برا من غیبت نزنه من امروز نمیتونم بیاام و میخوام برم خونه ی دددددددددددددد (ببخشین اختلال ایجاد شد)  . خلاصه همین پیغام رسونی و دقت معاون پایه شون باعث شد تا قبل از ساعت 9 همه فهمیدن نهال مدرسه نیست و خب وقتی مامانش رو خواستن؛ یکی از دوستان نهال لو داد که نهال با یه دختر فراری دوسته و قراره بره خونه اونا . خلاصه قلب همه مون داشت از فکر موندگار شدن نهال تو اون خونه در میومد . تا ظهر همه طرفند؟ترفند؟   برای پیدا کردنش بکار رفت و پیدا نشد که نشد .. ما همه با دلنگرانی رفتیم خونه و خلاصه مادر و پدرش هم که هر دو تو مدرسه بودن باز با هم دعواشون بود و این خلافِ نهال رو گردن همدیگه مینداختن.
طرفای غروب پدر و مادر نهال رو کلانتری منطقه؟ خواسته و بهشون اعلام میکنن که نهال رو تو خیابون در حالی پیدا کردن که یه پسر دستش رو داشته به زور میکشیده تا سوار ماشینش بکنه و اونم جیغ و داد میکرده. خلاصه القصه یا همون الغصه اینکه تصویب شد که چون این فرار نهال رو همه تو مدرسه فهمیدن باید باهاش برخورد بشه و از این مدرسه بره . خلاصه ته قضیه اینکه نهال رفت به همون هنرستان که از اول دوست داشت بره و موقع گرفتن پرونده به بچه ها گفته بوده بالاخره موفق شدم کاری بکنم که از مدرسه بیرونم کنن و برم هنرستان ...


چی بگم؟ چی میشه گفت اصلا؟؟؟ کاش بابا و مامانش از اول میذاشتن رشته ای بره که دوست داره تا اون احمق با عقل ناقص خودش کاری نکنه که برای آینده خودش دردسر درست کنه و تازه خدا میدونه اگه اون پلیس نمیرسید چی بسر نهال میومد و  کجاها باید دنبالش میگشتن ...


*محرم و صفر و دهه فجر هم اومد و رفت و تربیتی مدرسه ما کاری برای بچه ها نکرد . یه روز دیدم تربیتیمون از یه تابلوئه مدرسه ده تا عکس گرفت و برای گرفتن هر عکس یه چیز رو روی تابلو جابجا میکرد و بعد عکس میگرفت و جاتون خالی که موقع ارسال گزارش دیدم که چه گزارشی با همون ده تا عکس تهیه کرد و فرستاد و یحتمل اول هم بشه ... یه خنده تلخ اینجا فرض کنین ..


*بچه های پایه سوم مثل پارسال چند تا غرفه تو دهه فجر زدن و خب کار بچه های تجربی عالی بود و تو این دهه یه عالمه جک و جونور و مغز و قلب و پای مورچه دل قورباغه تشریح کردن ..هوووووع ببخشین .. بوووس برا همه شون


* منو ببخشین برای غیبت هام. فقط بدونین گاهی اتفاقاتی تو زندگی آدما رخ میده که شاید یه کم طول بکشه تا بشه با این اتفاقات کنار اومد و دوباره به زندگی برگشت .


* شقایق عزیزم: بهت افتخار میکنم . فقط همین . دنبال دلیلش هم تو وجود جدید خودت بگرد.


*ام  عزیز میدونم خیلی سخته تهمت زدن . یا بگم تهمت خوردن. اینکه خودت علائمی دال بر خیانت دستت باشه و تازه نتونی چیزی بگی و تازه تر اینکه بهت تهمت هم زده بشه و نتونی دفاع بکنی. پناه ببر به خدا و به خودش بسپار و دلسردیت رو هم درک میکنم.


خب...منو دعا کنین. حرف زیاده . بخوام بنویسم باید تا صبح بنویسم. فقط بدونین شاید دیر بیام اما همه تون رو دوست دارم .و سعی میکنم از این به بعد زود زودتر بیام.


                                                                               یا رب نظر تو بر نگردد.


 
متن فوق توسط خانم ناظم نوشته شده است | نظر دیگران(نظر)
ای شیرین ترین رویای من به جهان جمعه 22 بهمن 89 ساعت 9:49 صبح

سرفراز باشی وطن من


                         و اکنون 22 بهمن همیشه جاودان


عجالتا داشته باشید این رو تا برم و برگردم از راهپیمایی


                                                                    یا رب نظر تو برنگردد.


 
متن فوق توسط خانم ناظم نوشته شده است | نظر دیگران(نظر)
عزادارتم یا حسین (ع) چهارشنبه 24 آذر 89 ساعت 10:15 عصر

 أَلسَّلامُ عَلَى الشَّیْبِ الْخَضیبِ... أَلسَّلامُ عَلَى الْخَدِّ التَّریبِ... أَلسَّلامُ عَلَى الْبَدَنِ السَّلیبِ... أَلسَّلامُ عَلَى الثَّغْرِ الْمَقْرُوعِ بِالْقَضیبِ... أَلسَّلامُ عَلَى الرَّأْسِ الْمَرْفُوعِ...


وقتی این روزا تو خیابونای شهر میگردی و همه جا رو سیاه پوش میبینی ؛ یادت میفته که شیعه هستی و با تموم بدیهایی که شاید در رفتار داشته باشی چقدر از اینکه شیعه هستی و عزادار حسین(ع) به خودت می بالی ...
وقتی بچه کوچولوهای 4 و 5 ساله رو میبینی که تو دسته ها میرن و با دستای کوچولوشون به سینه هاشون میزنن ؛ چقدر به خودت میبالی  ......
وقتی تو مسجد نشستی و وسط عزاداری ؛ میبینی که جوونها چطوری به سینه میزنن و برای مظلومیت مولاشون اشک میریزن ؛ باز هم دلت ضعف میره ...
وقتی دسته های عزادار رو میبینی که همه با هر تیپ و شکل و قیافه اومدن و دارن برای آقاشون زار میزنن به خودت میبالی ....


*همه اینها رو گفتم که بگم ؛ از اینکه مسلمون هستم و این ایام برای عزای فرزند رسول خدا عزادارم ؛ خوشحالم .


*سالها میری عزاداری و فکر میکنی که چقدر خوب درک میکنی مصیبت  حسین و غم زینب رو ؛ اما یه تلنگر کوچیک کافیه تا متوجه بشی کسی نمیتونه بفهمه در اون روز چه بر زینب کبری گذشت وقتی بر روی تل زینبیه شاهد کارزار بود ..


*امسال فهمیدم وقتی کوه غمی بر دلت خونه کرده، سوز گریه هاتم برای مصیبت محرم فرق میکنه ...


*این روزها و این ایام دیگه گریه ها بهانه نمیخواد ...


*دعام کنین که این روزها شدید محتاج دعاتون هستم .


                                                         یا رب نظر تو برنگردد.


 
متن فوق توسط خانم ناظم نوشته شده است | نظر دیگران(نظر)
با کوه غمت ... چهارشنبه 3 آذر 89 ساعت 1:39 صبح

 


کی شعر تر انگیزد خاطر که حزین باشد ............


                                یا رب نظر تو بر نگردد.


 
متن فوق توسط خانم ناظم نوشته شده است | نظر دیگران(نظر)
یه مهرانه ی بیات دوشنبه 3 آبان 89 ساعت 10:56 صبح

یا رحمن


خب چیه! میشه که مهر هم بیاد و بره اما یه خانوم ناظم با یه دنیا حرف که تو دلشه ؛ حوصله اش نشه که بیاد و بنویسه..
سلام. باز بدون مقدمه پریدم وسط و حرفم رو از وسط زدم.. بله . فکر کنم که چهل روزی باشه که من نبودم و خب عین چهل روز رو که برخورد به بازگشایی مدارس؛  ما دردسر و بدو بدو داشتیم اما خداوکیلی ننوشتنم هیچ ربط نداره به میزان زیادی کارم . قبلا هم با این مشکل روبرو شده بودم... این مشکل که حس میکنم همه چیز رو نمیتونم بنویسم و خب وقتی این حس بهم دست میده ؛ نمیتونم دیگه بیام و با صداقت قبل بنویسم.


مثلا دو سه پست هست که بهتون قول دادم اون خاطره بد رو بنویسم اما نمیدونم نوشتنش کار درستی ه یا نه ؟ ..... مثلا چقدر دلم میخواد براتون از  همکارای محترم تربیتی مون بنویسم و عدم کارایی این عزیزان ؛ که اداره همه کار اینارو  در چارچوبی بنام ورق بازی و جواب به بخشنامه قرار داده و یه جورایی عدم کارائی لازم این عزیزان و مفید فایده بودن برای دانش آموزان ... دلم میخواد برای شما از کلاس های این بزرگواران بنویسم که به چه شکل اداره میشه ... دلم میخواد براتون از دبیرانی با بیست و چند سال سابقه کار بنویسم که برای چند دقیقه دیر تر رفتن سر کلاس چونه میزنن ....دلم میخواد از همکار معاونی بنویسم که بچه ها رو  حتی به خاطر داشتن آینه اذیت میکنه ؛ اونم در عصری که بچه ها به خاطر همچین برخوردهایی و افراط و تفریط های صورت گرفته در منزل و مدرسه؛  به جایی رسیدن که حتی دیگه اولیائشونم جلودارشون نیستن .... دلم میخواد براتون از همکاران مشاورم بنویسم و عدم حضورشون در وقتی که بچه ها بهشون نیاز کامل دارن .... و خیلی چیزهای دیگه...
و در کنار تمام اینها دلم میخواد براتون از همکارانی بنویسم که هر چی صادقانه تر کار میکنن غریب تر هستن .... از تربیتی ئی بنویسم که صادقانه کار میکنه و کسی نمی بینتش .. از مشاوری که شب ساعت یازده هم پیگیر کار بچه هاست از منزل اما اداره توبیخش میکنه .. از دبیری که ...بی خیال .. انگار اینا رو بی خیال شم؛  بهتر از همه چیه ...


*مهر و بازگشائیش رو با تموم تلخی و شیرینی هاش پشت سر گذاشتیم. روز بازگشائی مثل بچه ها انقدر ورجه وورجه کردم و ذوق کردم و بالا و پایین پریدم که آخرش یکی از اعضای انجمن مدرسه که حضور داشت و جزء مهمانها بود بهم گفت: خیلی دلم میخواد ناظم زمان تحصیل شما رو ببینم و بپرسم شما چطور دانش آموزی بودی.... بنده خدا نمیدونست که من که امروز ناظم شدم ؛ دچار نفرین ناظمم شدم که امروز خودمم خانوم ناظمم :......


*روز تولد امام رضا(ع) و ورود رهبر به شهر مقدس قم؛ من حسودترین خانم ناظم دنیا بودم.. اخه خیلی دلم میخواست منم تو یکی از این دو شهر بودم ..


* روز میلاد امام رضا(ع) تو مدرسه یه شیطنتی کردم که خب دعوامم کردن دیگه ... زنگ تفریح برای بچه ها  و به خواست خودشون ؛ سی دی یکی از خواننده های جوان و مجاز اما بسیار محبوب بچه ها رو (اسمش رو نوگویم)  گذاشتم پشت بلندگو و خب بچه ها تو طبقات .... دیگه دیگه ... خب بچه ها جنبه داشته باشین دیگه ..


*خب دیگه وقتی یه خانوم ناظم بی عقلی میکنه و با خط خودش میزنه به گنده لات محله که از صبح به گوشی یکی از بچه ها اس ام اس رد و بدل کرده؛ اونوخ این میشه دیگه.. این میشه که تهدیدجات میشه  و اونوخ مجبور میشه باز گوشیش رو خاموش کنه ... افتاد شقایق ؟


*هم اکنون ؛ مدرسه ......این مطلب رو چند روز قبل نوشتم و ارسال نکردم... الان جونم براتون بگه که از اداره  اومدن ؛ رییس روسا اینجا جمعند     تا انتخابات شورای دانش آموزی انجام بشه ...


*دعا فراموشش نشه پلیز که شدید محتاج جاتیم ...


                                                                                      یا رب نظر تو بر نگردد.


 
متن فوق توسط خانم ناظم نوشته شده است | نظر دیگران(نظر)
بووووی مهر ... شنبه 20 شهریور 89 ساعت 10:49 صبح

یا رحیم


عید فطر بر همگی دوستان مبارک باشه و انشاالله که طاعات و نماز و روزه همگی قبول بوده باشه و من رو هم دعا کرده باشن ( روم خیلی زیاده ...نه؟ ) 


فکر میکنم یک ماهی هست که چیزی ننوشتم و خب براتون حالا میگم که چرا ... ماه رمضون که ساعت 9 میرفتیم مدرسه و یعنی قرار بود که 9 مدرسه بریم اما خب  باور میکنین بعضی روزها اولیا که کارمون داشتن از ساعت هفت و نیم ؛ هشت میومدن و اونوخ ماکه یه کم دیرتر از اونا میرسیدیم بازخواست میشدیم و من تو این ماه رمضون به این قطع و یقین رسیدم که فرهنگی جماعت خصوصا از نوع ناظمش ؛ دور از جون بقیه همکارا و شما که میشنوین اصلا جزء آدم حساب نمیشن و مردم انتظاراتشون از این قشر اون چیزیه که تو ذهن خودشونه...
ماه رمضون هم همون فشار برای ثبت نام هست و فحشمونم میدن و ما هم اصلا نباید عصبانی بشیم و باید ملاحظه همه رو هم بکنیم و اصلا خلاصه حق نداریم از گل بالاتر به کسی بگیم ... باشه .. تا اینجاش درد نداره. اون قسمتش درد داره که وقتی کار همین خلق الله رو راه میندازی از جانب اداره توبیخ میشی..


این ثبت نام اینترنتی هم شده برا ما دردسر. از اول تابستون برای میان پایه تعداد زیادی اومدن و خب ما میگفتیم جا نداریم و خب خداییش از میون این تعداد 7 نفر رو که نزدیک مدرسه بودن و یا نامه اداره داشتن و  یا خلاصه یه جورایی حقشون بود که بیان مدرسه ما؛ این بنده سرا پا تقصیر اسمشون رو نوشتم و وقتی برای گرفتن کد رهگیری از منطقه اقدام کردیم بدترین برخورد ممکنه رو با ما کردن  که حق نداشتین بنویسین و چرا نوشتین و بگین بیان اداره ما بهشون بگیم برن یه مدرسه دیگه. ما هم با هزار خجالت فرستادیمشون اداره و اونجا در حضور اونها به ما زنگ زدن و گفتن چرا مردم رو  علاف کردین و چرا گفتین بیان اداره و خلاصه کلی دعوامون کردن .... حساب کنین حال ما رو   .... بمونه ... که در یکی از این برخوردها من هم حسابی جواب دادم و بقول دوستان نسخه من پیچونده شد ..... اصلنشم خوب کردم  ...


* مدیرمون عوض شد و یکی از همکارای خودمون که سابقه مدیریت هم داشت شد مدیر و من یه جورایی یه امتحان سخت پس دادم. یکی از همکارای معاون که خب  اگه به پستهای گذشته مراجعه کنین ؛ یه جورایی بد دل من رو سوزونده بود و اذیتم کرده بود توسط مدیر جدید تعویض شد و از مدرسمون رفت و خب امتحان من این بود که اون همکار واقعا شاید حقش نبود که بره یا شایدم حقش بود و من بلد نیستم؛ خلاصه من پا رو نفسم گذاشتم و بدون در نظر گرفتن اون پیشینه ازش دفاع کردم. اقلش اینه که پیش خدا سرفرازم که در موردش بد اقدام نکردم.


* و اما در مورد دیر نوشتن ؛ اولا که خب ببخشین . خب دوما خداییش بخونین ببینین براتون چی نوشتم .. خب مدرسه که تعطیله دانش آموز نداریم و خب حرف حسابی هم کم. دلم نمیخواد باری به هر جهت براتون بنویسم و دلم میخواد اینجا از بچه ها و مدرسه باهاتون حرف جدید داشته باشم ...اوکی؟


* شقایق ؟؟؟؟  .... تو کجاییی؟؟؟ ... هووووووم؟


* در مورد اون پست که دو دل بودم بنویسم یا نه ، خداییش تصمیم گرفتم که این بار بنویسم اما خب الان دلم نیومد. بعد از یه ماه و در روزهای عید و از این حرفا بیام و براتون یه پست به تلخی  زهرمار بنویسم.. باشه بعد ..


* کاش آموزش و پرورش یه کم رشته انسانی رو برا بچه ها جا مینداخت . بازم موعد ثبت نامها ما برای بچه ها باید توضیح بدیم و آخرش اونا هم با معدلای کم فقط بعنوان داشتن نام و بد جا افتادن تو جامعه برن سراغ رشته های تجربی و ریاضی و اونوخ الان این بشه .. بازم تو شهریور از دروس تخصصی این رشته ها نمره نیارن ...و امان از فرهنگی که تو خانواده ها به غلط جا افتاده و اونا هم فکر میکنن که رشته ؛ فقط تجربی و ریاضی ... ئیشششششش از دست شماها و شماها و شماها ... شماهای مربوطه رو خودتون بیابید


* این روزها دلم بد برای خدمتگزارامون میسوزه .. با چه سختی دارن مدرسه رو تمیز میکنن و نمیدونم کسی اصلا متوجه کاری که اینا تو مدرسه انجام میدن؛ هست یا نه ؟؟؟


* دوستتون دارم و قصور من رو در کم سر زدن به خودتون ببخشین و بذارید پای گرفتاری و نذارید به حسابای دیگه و دعام کنین ....


* ای بابا.. آخه اگه پارسی بلاگ این قابلیت جدید رو اضافه نکرده بود؛ من از کجا میفهمیدم که اومدین و برا پستهای قبل نظر دادین . اونم 19 نظر.. اونوخ تازشم از من دلخورتون میشه ..ای بابا. خب برا پست جدید بذارید تا منم بموقع بینمش ..اوکی؟


* بوی مهر به مشام میرسه ...حس میکنین ...


 ****** در مورد لینک وب دوستان تو رو خدا بودن و نبودن لینکتون مهم نباشه . باور کنین صفحه شلوغ شده و شاید یکی از همین روزها تموم این لینکها رو از اینجا بردارم. صفحه سنگین شده و فکر نکنین اگه لینک شما اینجا نیست من دارم براتون کلاس میذارم. باور کنین اینطور نیست .


                                                                   یا رب نظر تو برنگردد.


 
متن فوق توسط خانم ناظم نوشته شده است | نظر دیگران(نظر)
یه جورایی ورپریده !! جمعه 22 مرداد 89 ساعت 1:16 عصر

یا رب شهر رمضان


خب ماه رمضون هم اومد و انشاالله که طاعات همه دوستان قبول باشه.
راستی سلام ... ما کماکان زنده ایم. ثبت نامها ادامه داره و خب هنوز هم مدیر جدید نیومدن. اسمش اینه که ثبت نامها اینترنتی انجام میشه اما این دلیل نمیشه که هنوز حتی ذره ای از هجوم خانواده ها به مدارس کم شده باشه.


یکی از دوستان یه اس ام اس جالب داده بود و نوشته بود که ثبت نام اینترنتی یعنی شما دیگه بچه ها رو نمیبینین موقع ثبت نام و ...
نه. برنامه ثبت نام اینترنتی به این شکله که خانواده ها میان و خب ماهم تو نقشه میبینیم که به محدوده مون میخورن یا نه و بچه رو هم در ضمن میبینیم و اگه تموم شرایط جور بود اونوخ ما یه کد رهگیری بهشون میدیم. اونا باید با این کد رهگیری وارد سایت بشن و مشخصات رو ثبت کنن. حالا بمونه که چقدر بعضی خانواده ها با این کد رهگیری و ورود به سایت مشکل دارند . در مورد بچه های سال دوم و سوم هم باید بگم که خود دفترداری های مدارس اسم اونها رو اینترنتی ثبت میکنن و فقط خروجی ها رو از لیست خارج میکنن .. همین دیگه ... این بود ثبت نام اینترنتی و همچین نیست که فکر کنین نشستین تو خونه و یه دکمه میزنین و دینگ و دینگ .. بانک فلان ! ... نه ببخشین ثبت نام انجام شد ..خیر . اول باید بیایین پیش خودمون   ...


* حرف زیادی ندارم بزنم. تابستونه و بچه ها به صورت رسمی نیستن تو مدارس. و مدرسه بی بچه هم زیاد حرف نداره توش.


* یکی از مسئولین اداره (نچ..نوگویم چه پستی  ) که سالها میگفتن حکومت برای خودش راه انداخته بوده و حتی مدیران منطقه هم که عوض میشدن از پَسِه این موجود برنمیومدن و خیلی ها رو اذیت کرد. انقدر عذاب داد که یکی از مدیرا به مدیرمون گفته بوده : ..." من این فرد رو تو خونه ی خدا نفرین کردم ..." ... بله . به لطف وزارتخونه و وزیر جدید، حکومت دیکتاتوری ایشون از منطقه ما برچیده شد و ایشون رو هفته قبل برداشتن .. خدا رو شکر .  بقول بچه هامون : ای ول وزارتخونه و ای ول وزیر  ...


* این بنده سرا پا تقصیر چهار روز رفتم مرخصی. وقتی برگشتم آبرو برام نذاشتن. از دم در که وارد شدم کل  همکارا جیغ و ویغ راه انداختن و از همه جالب تر یه خدمتگزار پیرمون بود که با لهجه مخصوص خودش جلو همه اولیا میگفت : ...« ورپریده !! جات خیلی خالی بود ..مدرسه انقدر ساکت بود و اصلا هیچ صدایی توش نمیومد و ...»   ووووووو خب من نفهمیدم که تعریفم رو کرد یا اینکه بدیم رو گفت اما باعث خنده کل اولیا شد که تو مدرسه بودن ..و به این ترتیب لقب خانوم ناظم ورپریده رو دادیم به ناممون زدن !!


*ماه رمضون اومده ... خب خسیسی نکنین و من رو هم دعا کنین .ممنون از همه تون ..


* دو ساله که یه خاطره از مدرسه رو سعی میکنم از ذهنم بیرون کنم. شاید خیلی آدم بدی هستم که از ذهنم میزنمش عقب . اما اخه خیلی عذابم میده .. خیلی زجرم میده و خب یه مدت بود که تقریبا کلا یادش نیفتاده بودم اما قسمت آخر سریال « ....! اگه گفتین؟؟؟»... اون خاطره رو مجددا یادم آورد. شاید براتون گفتم . شاید تو پست بعد براتون تعریفش کردم . اما اگه خودم رو قانع کردم و نوشتم خواهشا یا نخونینش و یا اگه خوندین به من  قر؟غر؟  نزنین .. موضوع بسیار ناراحت کننده ای هست . اگه فکر میکنین اذیت میشین از حالا که ننوشتم بهتون بگم که اگه اذیت میشین نخونینش ...خووووووووووووووووب ؟


* یکی از عزیزان وبلاگ نویس از عناضر ذکور البته تو کامنتای پست قبل نوشته بودن که چقدر دلشون میخواد ناظم بشن اونم ناظم مدرسه دخترونه !!! ... محض اطلاعشون خواستم بگم که یکی از مدارس منطقه ما.. مدرسه پسرونه البته.. دبیرستان  پسرونه یه ناظم خانوم داره و تعریف میکنن که چقدرم بچه ها به حرفش گوش میدن « مثلا یه چیزی تو مایه های : بدخواه مدخواه اگه دارید خانوم بگین  یا مثلا عکس بدین و جنازه تحویل بگیرین ....»  ...  و خلاصه دیگه دیگه ..


* کامنتدونی ها یه شکلی شده .. برای هر کی کامنت گذاشتم نمیدونم رسیده یا نه چون اصلا جای اسم نداشت .....خودم رو هم کشتوندم تا تونستم جواب کامنتها رو بدم . البته بعد دیدم انگار راحت تر شده و ضریب امنیت هم بالاتر رفته اما خب من بلد نیستم ........ چه خانوم ناظم خنگولی واقعا  ...  با تشکر از  آقای مهندس و تیم همکارشون..


*خدا رحم کرد که حرف نداشتم بزنم و اینهمه شد ... یحتمل الان همه تون این ریختیتونه     .


* یکی داره دنبال وب من میگرده ... اگه منو پیدا کردی اعلام حضور کن عزیز دلم ..


                                                                    یارب نظر تو بر نگردد.


 
متن فوق توسط خانم ناظم نوشته شده است | نظر دیگران(نظر)
انتقام !! شنبه 26 تیر 89 ساعت 12:42 صبح

یا رحیم


خب بعد از یه ماه، یه سلام بهتر از هر چی میچسبه ....
سلام به دوستان خوبم . یه ماه گذشته رو طبق آخرای خرداد هر ماه گذروندیم .. کارنامه و ناله و شیون و چه میدونم از این حرفا ... خب شاید فکر کنین مدرسه ی ما ؛ که همیشه گفتم بچه هاش زرنگند؛ پس چرا ناله و شیون .. خب اینم چند دلیل داره . یکی بابا و مامانای متوقع هستن که هر چی هم بچه ها بیارن بازم ازشون متوقعن .. یکی هم بچه هایی که انقدر سر خودشون رو به محض ورود به دبیرستان گرم ه مسائل متفرقه !!!  کردند که یهو مثلا از معدل 18 اومده 14 ... بی خیال ...


این روزا شدید سر گرمه ثبت نامها هستیم و طبق روال این مدرسه کشتونده گردیدیم تا اینجا ..
باید بگم که فقط در دو روز ثبت نام؛ چیزی حدود 90 دانش آموز برای پایه اول ثبت نام کردیم و خب خدا میدونه تا آخر تابستون چه باید بکشیم ..


روز کارنامه ها یه چیزی خیلی آزارم داد . صفا یکی از بچه های پایه خودمه ؛ سال دوم ..
اونروز با مامانش اومد و خب یه جورایی من اصلا صفا رو نشناختمش.. انقدر در چهره اش تغییر ایجاد کرده بود که کلی من زجر کشیدم و البته نیومده بود تو دفتر و من تو راهرو دیدمش و با وجودی که سعی کرد خودش رو از من قایم کنه اما من دیدمش .. اولش منم به روی خودم نیاوردم و گفتم حالا که اون خجالت میکشه بذار منم کاری کنم که انگار ندیدمش . اما خب یه جورایی شوکه شدم . آخه عقاید صفا رو در این خصوص و این کارا میدونستم . درسته تابستونه و خب یه جورایی بچه ها یه کارایی میکنن . اونم به خاطر اینکه مدرسه نمیان اما خب از صفا بعید بود..


یه کم که گذشت ، خودش اومد دم در دفتر و صدام کرد . به صورتم نگاه نمیکرد و فقط گفت خانم ببخشین . نمیخواستم ازم دلخور شین اما من  مجبورم .. گفتن کلمه ی مجبور!! یه کم نگرانم کرد . خواست بره بهش گفتم اگه دوست داشتی روز ثبت نام ترم تابستونی بیا و باهام حرف بزن .. روز ثبت نام صفا اومد. خب نمیدونم چی بگم . سرو وضعش تقریبا همونجور بود . با یه بغض فشرده شروع کرد و گفت:


« دیشب تا حالا دارم با خودم می جنگم که بهتون بگم یا نه . . منو ببخشین که اینجوری اومدم اما باید بابام رو زجر بدم و اون فقط اینطوری زجر میکشه ..
از عید به اینور رفتار بابام عوض شده بود . تلفنهای مشکوک.. بیرون رفتنای بی موقع  و خب بابام استاد موسیقی ه و خب شاگردای مختلفی داره . اواخر امتحانات خرداد یه روز که بابام خواب بود کنجکاو شدم و گوشیش رو نگاه کردم . انگار زلزله برام نازل شده . کاش میمردم . کاش نمیدیدم . اما نگاه غمگین مادرم که با اضطراب به بابام نگاه میکنه و کاراش رو همه رو میبینه و اما چیزی نمیگه من رو وادار کرد که اینطوری بخوام کنجکاویم رو ارضا کنم. اما خب همش فکر میکنم کاش گوشیش رو نگاه نمیکردم و اقلا نمی فهمیدم.  اس ام اس های رد و بدل شده بین بابام با یه خانم انقدر کثیف بود که از اونروز انگار دنیا رو به سرم زدن . یه بار از یه شماره غیر از شماره خودم به اون شماره زنگ زدم و دیدم بله ، یه خانم گوشی رو جواب داد و دیگه برام خیانت بابام مسلم شد ..


داغون شدم . نمیدونستم چی کنم . نمیتونستم به مامانم بگم. نمیتونستم از اونچه بود داغونترش کنم . تنها کاری که کردم اینه که به بابام لج کنم و اون کاری رو بکنم که زجر میکشه . به صورتم دست زدم و منم میخوام با یه پسر دوست بشم و هر کاری که بابام انجام میده منم مثل خودش باشم تا زجر بکشه ....


صفا میگفت و گریه میکرد . انگار یه بغض چد ماهه رو داشت تخلیه میکرد . راستش نمیدونستم چی بگم . ساکت بودم و گوش میکردم اما ساکت بودنم برای این نبود که بخوام اون تخلیه بشه . آخه اصلا نمیدونستم باید چی بگم .. بگم بابات بد کرد .. بگم تو نباید به گوشیش دست بزنی ... بگم به مامانت بگو ... بگم با این کار داری مامانت رو بیشتر عذاب میدی ..نمیدونستم چی کنم ...


هر کار کردم صفا راضی نشد با مشاور حرف بزنه . در عوض به من قول داد تا اطلاع ثانوی به گوشی باباش دست نزنه و خودشم کار خلافی نکنه تا من با هاش صحبت کنم . اما واقعیتش نمیدونم باید چی کنم .. غیر مستقیم با یکی از مشاورامون طرح موضوع کردم تا ببینم باید به صفا چی بگم و چی کنم . اما چطور میتونم حرکت کنم که ضربه به زندگی اونا نزنم ...نمیدونم...


*خانوم ناظم تاخیری رو به بزرگی خودتون ببخشین.


*تابستونه و خب یه جورایی درگیریای مربوط به بچه ها کمتره .


* با پست قبل بعضی دوستان نگران شده بودن .. ببخشینم.


* این پست به همت شقایق رفت رو صفحه ...ممنونم شقایق جان ..


منو حلال کنین و دعام کنین .


                                                           یا رب نظر تو بر نگردد.


 
متن فوق توسط خانم ناظم نوشته شده است | نظر دیگران(نظر)
   1   2   3      >


 لیست کل یادداشت های این وبلاگ