سفارش تبلیغ
صبا
صفحه اصلی | ایمیل من | من در یاهـو | شناسنامه من  RSS  هرگاه یکی از شما با برادری در راه خدا برادری کرد، با او معارضه نکند، او را خشمگین نکند و با او مخالفت ننماید . [رسول خدا صلی الله علیه و آله]
به روز می شویم! سه شنبه 86 بهمن 30 ساعت 4:5 عصر

                                                               بسم الله
خب....... نمی دونم چرا یوهویی به سرم زد که برا چند روز، تاکید می کنم فعلا برا چند روز ، زود به زود (شاید هر روز) بنویسم تا ببینم چی میشه( البته اگه وقتم مجال بده). البته این یه خوبی هم داره و اونم اینکه شاید فرجی بشه و از متنای کیلومتری خانم ناظم کاسته بشه.
پنج شنبه روز دریافت کارنامه بود برا اولیا و هنوز که هنوزه، داریم کارنامه میدیم. پنجشنبه که روز اول کارنامه بود، یه اتفاقی افتاد که برام عجیب بود. یه بابایی که اومده بود کارنامه دخترش رو بگیره ، با مسئول مالی مدرسه، خانم حسابدارمون، بر سر پرداخت حق الزحمه ساعات فوق برنامه، بحثشون شد و من که ایستاده بودم به شوخی  گفتم که الحمدلله تموم بچه هاتون یکی یک موبایل تو کیفاشونه، اون بابا سریع موضع گرفت و گفت: نخیرم. بنده حتی خودمم موبایل ندارم. هنوز ده ثانیه از این حرف اون بابا نگذشته بود که .....
دییییییییییییینگ. موبایلش زنگ خورد و....
حالا بمونه . اما نمیدونم اگه قرار بود که خودم رو میگم البته، خدا تموم دروغ هامون رو به همین سرعت رسوا کنه، چی میشد؟؟؟!!!
بی تفسیر:
نمی دونم چرا باید تموم نادیدنی ها رو من چشمم به جمالش روشن بشه!!! صبح که می رفتم مدرسه، چند خیابون مونده به مدرسه، یکی از بچه ها رو با ...د....پ....ر...ش دیدم.( مثلا شما نفهمیدین که من اون رو با دوست پسرش دیدم). قبلا در مورد اون و دوست پسرش چیزایی شنیده بودم و اینکه در بین بچه ها شایعه شده بود که اون با یکی از خواننده های پاپ دوسته. اول با خودش حرف زدم و چون کمی احساس خطر کردم، مامانش رو خواستم .و اوووووووف، اول نزدیک بود که مامانش من و اون رو با هم خفه کنه. کمی آرومش کردم و باهاش حرف زدم. بعد بهش گفتم که ، اینطور که بچه ها میگن اون پسره یکی از خواننده های پاپه.
یوهویی...... اون خانم که هنوز داشت جیغ و داد میکرد، لبخندی زد و گفت: جدی!!! حالا کی هست؟؟؟
حوصله ندارم بقیه اش رو بگم. فقط یه کم سرم درد گرفت.
نهضت موبایل و خوش شانس ترین!!!! بچه مدرسه
امروز با کلاس ورزش کار داشتم و نمی دونستم که بچه هاشون تو اتاق ورزش رفتن یا سر کلاس هستن. در کلاس رو که باز کردم، دیدم فقط سه نفر سر کلاس هستند و ..... بله موبایل و ....خلاصه انکشف شد که اون موبایل دیشب 9 شب خریداری شده و امروز 9 صبح به دست من رسیده! 
دومین فرد خوش شانس مدرسه دانش آموزی بود که زنگ تفریح تو راهرو داشت به سمت حیاط میدوید و .... یوهویی یه چیزی مثل تیر از نمیدونم کجای اون پرتاب شد وسط راهرو و صاف جلوی پای من ایستاد. یه موبایل مدل....(نچ،...نوگویم، تبلیغ میشه).

اصل الکلام:
*نع بابا بازم کیلومتری شد.
*امروز همکارم نبود و فکر کنم که اگه یه کیلومتر شمار به خودم بسته بودم، یحتمل به حالم گریه می کردین از بس راه رفتم..
*این پیام رو یکی از دوستان در مورد متن قبل، به صورت خصوصی دادن.
 نوشتن این مطلب همین طور که خودتون هم فرمودید خیلی نامردی بود
واقعا سر درد گرفتم.
بازم بابته اون متن از همه تون، علی الخصوص این بزرگوار که باعث سر دردشون شدم، عذر می خوام.

                                                                             یا رب نظر تو بر نگردد


 
متن فوق توسط خانم ناظم نوشته شده است | نظر دیگران(نظر)


 لیست کل یادداشت های این وبلاگ