سفارش تبلیغ
صبا
صفحه اصلی | ایمیل من | من در یاهـو | شناسنامه من  RSS  این تویی که اغیار را ازدل های دوستانت زدودی ... و چون عالَم ها آن را وحشت زده کند، تو همدم آنانی . [امام حسین علیه السلام ـ در دعای روز عرفه ـ]
توهم فانتزی پنج شنبه 86 شهریور 22 ساعت 1:55 عصر

                                     بسم الله الرحمن الرحیم
قال علی (ع) : الایام تفیدالتجارب (مکتب روزگار به آدمی درس سودمند تجربه می آموزد).
چندروز پیش نتایج کنکور سراسری و آزاد رو اعلام کردن و خوب بچه ها هم، می اومدن مدرسه و با اعلام نتیجه قبولیشون حسابی مارو ذوق مرگ میکردن. در این بین خوب برا بعضیا خوشحال میشدیم. برا بعضیا خوشحال و متعجب. خوشحالیمون که جای توضیح نداره اما خوشحال و متعجب برا اونایی که فکر نمیکردیم که قبول بشن. دانش آموزایی که طی سه سال پوست مارو کندن، اما خوب به موقع تو سال آخر به خودشون اومدن و بدو چسبیدن به درس و انصافا هم خوب پیش رفتن. دو مورد هم بود که خیلی خوشحالم کرد . دو دانش آموز بودن که در اتمام سال اول میخواستن رشته تجربی برن اما با یه نگاه به کارنامه و تکیه بر تجارب گذشته متوجه شدیم که نعععع... اونا نمیتونن در رشته تجربی موفق باشن و اونا رو تشویق کردیم برا رشته انسانی. حالا بمونه چقدر با مامان یکیشون بحث کردیم بر سر اینکه میگفت: رشته انسانی برا تنبلاست و خلاصه قانعش کردیم و اون دو تا رفتن انسانی و الحمدلله اونا با رتبه های عالی زیر300 هردو دانشگاه سراسری قبول شدن. خوب شکر. اما یه مورد هم بود که خوشحالی به جای خود. تعجب هم به جای خود، یه جورایی تموم ما از قبول شدنش تو دانشگاه سراسری تقریبا شاخ در آوردیم. 
زهره در طی سه سال تحصیلی تو مدرسه ما هر آتیشی تونست سوزوند . از کتک زدن همکلاسیاش تا اذیت دبیرا و خدمت گذارا و همیشه هم سکوت میکرد یعنی هر ترفندی بکار میبردیم بعد از آتیش پارگیاش بازم سکوت میکرد و فقط نگامون میکرد این سال آخری یه جورایی به توافق اصولی رسیده بودیم. ما اونو مریض حساب میکردیم( مریض شیطنت). اونم سعی میکرد کمتر تو دیدمون باشه. خلاصه کنم تموم این سه سال رو در طی سال با ورقه های سفید و تقریبا صفر در طول ترم میگذروند و در پایان ترم با کمال تعجب نمره قبولی بالا می آورد. مشاور مدرسه همیشه میگفت اون هوش بسیار زیادی داره و ازش استفاده نمیکنه. و خانوادش زیاد با مدرسه هم همکاری نمیکردن برا جهت دهی به این هوش بالا. خلاصه ایشون قبول شدن اونم سراسری. و ما همه شاخ در آوردیم . به ذهنم میاد که کاش اولیا با تشخیص هوش بالای بچه هاشون اون هوش رو جهت دهی کرده و در مسیر درست بندازن که اگه این نباشه میشه زهره و هوشش هم میره در جهت خرابکاری.
اینم بخونین که نه به درد دنیاتون میخوره ونه آخرت:
بعد ار دو سه نوشته آخر بعضی دوستان گلایه کردن که این مطالب تلخ بوده. خیلی فکر کردم. میدونین اولا که تابستونه و بچه ها نیستن. از بچه ها خاطره های خوب و بدشون به جا میمونه.در و دیوار مدرسه یاد آور شیرین کاریاو خوشمزه گیها و غم و غصه ها و خنده و گریه های اوناست. اما اونچه فراموش نمیشه و همیشه با ماست غم بچه هاست. غمی که با تموم وجود لمس کردیم. غم، نه اون غمی که سارا جونم، چون باباش خط کد فلان رو با کد فلان عوض نکرده دو روز تو مدرسه گریه میکرد. نععع غم، غمی مثل غم رویا که اومد و تو جونمون لونه کرد و نرفت.
اینجا خاطرات مدرسه هست و یاد تلخ و شیرینای بچه ها. خواستم شیرین بنویسم، گفتم از چی بنویسم از ندا و موهاش بنویسم که این هفته مش میکرد و هفته بعد رنگ و ما هرروز باید مامانش رو بخواهیم.
یا نه، گفتم: از سگ نازی بنویسم که مامانش باید هرروز اونو با نازی تا دم در مدرسه بیاره تا اون راضی به جلوس اجلاس در مدرسه گردند. گفتم از نگین دندون سولماز بنویسم که از ما قایم میکرد و به بچه ها بخاطرش فخر میفروخت؟؟ از مامانی بنویسم که وقتی برا مورد انضباطی بچه اش خواستیمش، ای بابا دیدیم که کل پارچه دوخت شده برا مانتوی مامان دانش آموزمون به یه متر هم نمیرسه. یا نه از دختری بگم که حلقه های ازدواج بابا و مامانش رو فروخت، تا خط موبایل بخره. خلاصه دیدم که نه تلخی اینا کمتر از تلخی درد رویا هم نمیتونه باشه. خلاصه نمیدونم حس کردم که اگه واقعیتها رو بگم و تازه اونم نه نیمی، که حتی یک دهم واقعیتهای موجود در مدارس هم نمیتونه باشه ( اگه همه رو بگم، یحتمل فیلتر بشم). گفتم بگم تا شاید بخونین و بدونین چه خبره. شاید کمتر ناشکری کنیم. شاید یه کسی بخونه و یه فکری بکنه. شاید پدر مادرا بخونن و حواسشون رو جمع کنن. نمیدونم دیگه خلاصه عزیزانم:
نمیتونم توهم فانتزی بزنم و بنویسم. واقعیتها رو مینویسم.
البته با اومدن بچه ها به مدرسه و حضور گرمشون مطمئنم باز خاطرات شیرین شکل میگیره و بازم براتون شیرین تر مینویسم. مثل آتیش پارگیهای اون بچه ها و جن بازیاشون. که حتما یه روزی براتون میگم.
پ.ن
این خانم ناظم خجالت نمیکشه بازم کیلومتری نوشته!!!
حالا برداشت بد نکنین و برین پوست ناظماتونو کنده و درس نخونین تا سال آخر!!!
حلول ماه رمضان مبارک. التماس دعا دارم.
                                                    یا رب، یا رب نظر تو برنگردد.


 
متن فوق توسط خانم ناظم نوشته شده است | نظر دیگران(نظر)


 لیست کل یادداشت های این وبلاگ