سفارش تبلیغ
صبا
صفحه اصلی | ایمیل من | من در یاهـو | شناسنامه من  RSS  بارالها ! ما را ازکسانی قرار ده که درختان شوق تو در باغ های سینه شان، شاخه ها گسترده و آراسته شده است و آتش محبّتت، دل هایشان را فراگرفته است ... و چشمانشان با نگریستن به تو روشن شده است . [امام سجّاد علیه السلام ـ در مناجات العارفین ـ]
خِلاص ... یکشنبه 87 دی 29 ساعت 11:59 عصر

                                                   یا رحمن و یا رحیم
خب ..امتحانات تموم شد و دوروزه که در بی امتحانی به سر میبریم و اصلنشم فکر نکنین که احتمالا از بی کاری حوصلمون سر رفته.
شاید بتونم بگم که سخت ترین روز امتحانات روز شنبه بود. خب ما تخلف کرده و یعنی تخلفم نکردیما اما با اجازه اداره، این روز رو هم به امتحانات اضافه کردیم. در واقع طبق بخشنامه، امتحانات باید پنجشنبه تموم میشد اما ما با اجازه خودشون، روز شنبه رو هم اضافه کردیم. و خب اگه بگم که تموم روزهای این سه هفته امتحان یک طرف و این روز هم همون طرف ، نه ببخشید یه طرف دیگه ، باور کنین دروغ نگفتم. خب شاید غلو کرده باشم اما دروغ نگفتم.

بچه های سال اول امتحان نداشتن اما خب چون شروع نیمسال دوم بود باید می اومدن مدرسه و بچه های سال دوم و سوم هم امتحانشون رو مجبور شدیم که تو یه تایم بگیریم و .... بی خیال . خستتون میشه اگه بگم. فقط همینقدر بگم که تموم مدرسه و تموم همکارا بسیج شدن تا این امتحان برگزار شد و اگه اون روز ما یه کیلومتر شمار به خودمون می بستیم شاید معلوم میشد که چتد کیلومتر راه رفتیم و پله بالا و پایین کردیم.

تو این امتحانها دلم برا یکی خیلی سوخت. یکی از بچه هامون هست که مادرش خارجیه و 13 سال اونور زندگی کرده . این بچه خب فارسی رو خوب حرف میزنه اما در خواندن متن مشکل داره. تقریبا تموم امتحاناتش رو خراب کرده. از مادرش پرسیدم که چرا این بچه رو به مدرسه وزارت خارجه یا همون مدرسه تطبیقی ها نبرده؟ آخه اونجا این بچه ها به زبان بین المللی درس میخونن و اینهمه هم دچار مشکل نمیشن. اما خب مادرش گفت که این چون پارسال در بدو ورود به ایران،  تو مدرسه عادی درس خونده الان دیگه نمیتونه تو اون مدرسه درس بخونه . چی بگم؟ این بچه خیلی لطمه خورد و تقریبا تموم واحدهاش رو افتاده .

بچه ها خیلی خسته اند و تقریبا بعد از امتحانات خستگی هاشون در نرفته. خیلی قرقر میکنن اما خب ما هم دلمون میخواست چند روز تعطیل بود اما نمیشه که مدرسه رو سر خود تعطیلش کرد. ما تازه کارهای زیادی هنوز داریم. انضباط دادن و .... یکی از دبیرا سر برگه تصحیح کردن میگفت: کاش من ناظم بودم .. فقط نگاش کردم و گفتم کاش. و خب دلم برا خودمون سوخت. هر چی میدویم نمیدونم چرا بعضی از دبیرا فکر میکنن که ناظما بی کارن. انقدر تو این امتحانات ورقه مهر زدیم و منگنه کردیم که شب تا صبح همش خواب سوزن منگنه و جوهر استامپ میبینم .
بچه ها طفلیا فرصت نفس کشیدن ندارن. روز چهارشنبه باز آزمون جامع سال اول از طرف اداره برگزار میشه. مرحله سومشه و هنوز بعد از این یه مرحله دیگه هم مونده و از روز چهارشنبه آزمونهای المپیاد کشوری فیزیک و شیمی و .... شروع میشه.
دلم برا بچه ها میسوزه. دلم برا خودمونم میسوزه.
بقول همکارمون: آدم کافر بشه و ناظم نشه:دی
از شوخی گذشته این رو بگم اینجا ، البته به شرطی که به کسی نگین: عاشق کارمم. هر چقدر هم که سخت باشه .
                                                                   یا رب نظر تو بر نگردد.


 
متن فوق توسط خانم ناظم نوشته شده است | نظر دیگران(نظر)


 لیست کل یادداشت های این وبلاگ