سفارش تبلیغ
صبا
صفحه اصلی | ایمیل من | من در یاهـو | شناسنامه من  RSS  چگونه کسی که نشانه های دین را نمی شناسد به بهشت برود؟ [عیسی علیه السلام]
دو پاره جمعه 86 بهمن 5 ساعت 3:4 عصر

                                               أَلسَّلامُ عَلَیْک َفَإِنّی قَصَدْتُ إِلَیْک 
پاره پاره های دلم:
تصمیم داشتم، در مورد محرم فقط یه پست بنویسم. چون دلم نمی خواست، رو جریانات محرم قلم فرسایی کنم و دوست داشتم که مطلب، فقط دل نگارشم باشه. اما خب دو مورد باعث شد که باز راجع به عاشورا و این چیزها بنویسم.
یکی اینکه تو این مراسمات دو مطلب دیدم که فکرم رو نارحت کرد، و دلم میخواست که مفصل در موردش بحث کنم اما باز می بینم دلم نمیخواد که قلم فرسایی کنم. یکی چند مورد تو این چند روز، دسته های عزاداری با شرکت کنندگان فقط خانم دیدم که خب.... بمونه اما ظاهر رو اصلا نپسندیدم. با اصل قضیه مخالفتی ندارم. مثلا الان تو لبنان همه ساله دسته های عزاداری خانم های شیعه و محجبه با حجاب کامل راه می افته؛ اما تفاوت اونچه اونجا هست، با این چیزی که من دیدم..... بسیار بود.
مطلب بعدی، از خود بی خود شدن بعضی از عزادارن که امسال دو سه مورد دیدم و مثلا با سر رفتن تو شیشه مسجد یا هیئت یا.... بمونه اما خب فکر نمی کنم، گذشته از تاثیر سوء این مطلب و سوء استفاده عوامل وهابیت و ...  آقا امام حسین راضی به این مطلب باشند. بمونه حال بحثش نیست.
مطلب بعدی: عزیزی تو مسنجر ازم سئوال کرده بودن که اگه برا این موج جدید محرم من رو دعوت کنن برا نام بردن از مقام شهیدی از کربلا، که بیشترین تاثیر رو روی من داشته، آیا می نویسم یا نه؟ خواستم فقط بگم که نیاز به دعوت نیست و بی تعارف میگم، به تموم شهدای کربلا ارادت خاص دارم اما نام و ذکر یاد و مصائب و وفای آقام ابوالفضل، همیشه در تمام طول زندگیم همراهمه و بدون اغراق بگم که همیشه از ایشون حاجت گرفتم و موقعی نبوده که دلم گرفته باشه و یا دل شکسته باشم و نام آقام ابوالفضل رو ببرم و ..... 
تموم زندگیم فدای یک نگاه عباس....

پاره پاره های روحم:
گاهی به یه چیزی اصلا فکر نمی کردی،
گاهی به یه چیزی یه جور دیگه فکر می کردی،
گاهی به یه چیزی مدل دیگه دل بسته بودی،
گاهی به یه چیزی از تموم وجود رو اطمینان خودت قضاوت می کردی،
گاهی به یه چیزی انقدر تکیه می کنی که از اصل قضیه فارغ می شی.....
بعد.....
یه چیزی می شنوی،
نع شایدم یه چیزی می بینی،
نع شایدم اصلا یه چیزی نمی شنوی،
نعع یحتمل اصلا هیچ چیزی نمی بینی........
اون موقع هست که دلیلش رو نمی دونی اما، پریشونی با تموم لشکرش بهت هجوم میاره.
اونموقع بازم بی دلیل، حس می کنی که: ناگهان چه زود دیر می شود.

پ.ن
*
این هفته می خواستم، از موضوعی بنویسم که حتی در ایام امتحانات هم دغدغه اش باهامون بود. اما خب نشد. حالا بعدا می نویسم، البته اگه حسش بود و بود و بود و بودم.
*تو این مدتی که مطلب می نویسم اینجا، هرگز کامنتام خصوصی نبوده، حتی اون زمانی که دو هفته رفتم مکه باز هم، قسمت نظرات باز بوده، اما حالا برا جلوگیری از گمانه زنی با طعم نگرانی و محبت، اجازه بدین که تو این پست، فقط تو این نوشته، نظراتتون برا خودم بمونه.
بزرگوارید. ممنونم.
                                                                            یا رب نظر تو برنگردد.


 
متن فوق توسط خانم ناظم نوشته شده است | نظر دیگران(نظر)


 لیست کل یادداشت های این وبلاگ