سفارش تبلیغ
صبا
صفحه اصلی | ایمیل من | من در یاهـو | شناسنامه من  RSS  [ و شنید که مردى از خارجیان شب بیدار است در نماز و خواندن قرآن ، فرمود : ] به یقین خفتن به که با دو دلى نماز گزاردن . [نهج البلاغه]
شب نور جمعه 86 مرداد 12 ساعت 1:25 صبح

                                             بسم الله النّورالنّورالنّور
در بیمارستان اول:
تو این بیمارستان که یکی از بهترین بیمارستانهای تهران هست، تا از ما پول نگرفتن، عسل رو اسکن نکردن و فقط سرش رو که بر اثر سقوط و اصابت به دیوار شکافته شده بود، پانسمان و بخیه کردن. بهترین دکتر جراح مغز و اعصاب که گرونترین عملهارو انجام میده بعد از معاینه عسل به ما گفت (البته دور از چشم مادرش):این بچه تومور مغزی داره و این اغماء به دلیل باز شدن اون تومور میباشد و امیدی به این بچه نیست. همین ....به همین راحتی . و گفتن که جا نداریم و باید صبر کنین تا تخت خالی بشه.
حراست بیمارستان وقتی متوجه شد که تو مدرسه این اتفاق افتاده، سریع به کلانتری اطلاع داد و بعد از اینکه متوجه شدن من ناظم اون بچه میباشم اول اسم و فامیل من رو سئوال کردن و تا خواستن به کلانتری بگن، اول مدیرمون و بدنبالش مادر اون بچه جلو اومدن و مدیرمون با اعتراض گفت من مدیر مدرسه ام به ایشون چکار دارین و و بدنبالش اسم خودش رو گفت و بعد از اونهم مادر عسل با داد و بیداد نذاشت ایشون اسم رو بیسیم بزنه و با جوونمردی تموم گفت: اگه اینا به داد بچه من نرسیده بودن که دیگه هیچی و .........در تموم این مدت هم اون حباب باز هم تو قلب من بزرگ و بزرگتر میشد و باز اون فکر !!! اره من باعثش بودم .اگه بهش نمیگفتم الهی بمیری ، هرگز این اتفاق نمی افتاد. بعد از دعوای مفصل مادر عسل با اونا ، عسل رو به بیمارستان دوم منتقل کردیم.
در بیمارستان دوم:
در این بیمارستان دکتر با، نمیدونم درسته بگم قساوت یا نه !؟ ولی با بی توجهی به حال یه مادر، و بی مقدمه گفت : دختر شما تومور داره و در جا مادر عسل از هوش رفته و به زیر سرم رفت.کم کم اقوام عسل از راه رسیده و اونو به آی سیو منتقل کردن و به پدرش که شهرستان بود خبر دادیم و پشت در آی سیو مشغول خوندن دعای توسل شدیم و مادرش کماکان زیر سرم بود.
در مدرسه:
برای انتهای وقت، خودمون رو به مدرسه رسونده تا از حال عسل به بچه ها و همکاران خبر بدیم .البته خبرای خوب که نداشتیم و من هم در تردید خودم دست و پا میزدم و لال مونی گرفته بودم و مدیرمون گفت: فعلا جریان تومور رو مخفی نگهداریم. دوستانش تو کلاس دعای توسل خونده و منتظر بودن.
اونروز تا آخر وقت و شب تا نیمه با خانواده اش در تماس بودیم و فردا صبح با جسمی داغون و روحی خسته به مدرسه رفتیم. هنگام عبور صف کلاس دوم تجربی ، من بی اختیار اشک میریختم. اونروز یه چیزی حدود شاید 400-500 تلفن داشتیم و مراجعات متعدد که جویای حال اون بچه بودن و میگفتن که بچه هاشون دیشب تا صبح خواب نکرده و خانوادگی دعا داشته اند.
آخرین پزشکی که عسل رو دیده پروفسوری بوده که نظر داده : عسل در 8 سالگی به علت ضربه ای که در راه بازگشت از مدرسه به خونه به سرش میخوره باعث پاره شدنه یک مویرگ گشته که طی 8 سال ذره ذره این مویرگ خونریزی نموده و تولید لخته خون در مغز نموده و امروز این لخته خون حرکت نموده و باعث بیهوشی و اغماء اون گشته .
 یکی از مدرسه به بیمارستان رفت و خبر بدی آورد ، اگر تا فردا صبح عسل به هوش نیاد دیگه......
اون روز تو مدرسه دعای توسل گذاشتیم و همه شرکت کردن و میدونین آخه اونشب ...
شب شهادت امام صادق (ع) بود. دعای توسل با سوز عجیبی خونده شدو دو گوسفند به نیت ایتام در مدرسه ذبح شد ، یکی از طرف مادرش و یکی از طرف مدرسه. از همه خواسته شدکه هرکس به هر زبان و هر کلام که میتونه، اونشب دعا کنه.
شب نور:
الهی وَرَضَّیْتَهُ بِقَضائِکَ، وَمَنَحْتَهُ بِالنَّظَرِ اِلى وَجْهِکَ، وَحَبَوْتَهُ بِرِضاکَ....
الهی رضا برضائک راضیا لامرک ، یا رب.....
 
پروردگارا، الها، خدای من تو ببخش و رحمتی بنما به حق صادق ال محمد، نظری..
یاوجیها عندالله اشفع لنا عندالله....
سبحانک یا لااله الا انت، الغوث، الغوث.....
اونشب عشق بود که از زمین میبارید و نور بود که رحمه للعالمین برزمین نازل مینمود..
یا علی ابن ابیطالب ، یا امام الرحمه ، یا سیدنا و مولانا........
الها ، پروردگارا ، تو کریمی ، تو رحیمی ، یا رب نظری...
یا فاطمه الزهرا ، یا سیدتنا و مولاتنا.....یا وجیهة عندالله ، اشفعی لنا عندالله....
خدایا ما که جز تو پناهی نداریم ، پس مولایم ، ما رو از در خونه رحمتت بی جواب برنگردون....
یا رحیم....یا ذی الجلال والاکرام، یا کریم....
ای پناه بی پناهان ، ای مولا، ای فریاد رس، ای کَسِ بی کسان، مددی...
یا امام الصادق، یا سیدنا و مولانا انا توجهنا واستشفعنا و توسلنا بک الینا و قدمناک بین یدیه حاجاتنا ، یا وجیها عندالله ، اشفع لنا عندالله،
مادر عسل در حالی که پشت در اتاق دعا میخونده برای لحظاتی بعد از استغاثه های فراوون به درگاه خدا ، به خواب میره و ......
و آنگاه ....
نور بود که از آسمون نازل شد، رحمت بود که بر زمینیان باریدن گرفت، عشق بود که امدو نه خود خدا بود که نظر کرد و شفا بود که در زد.....
و عسل به لطف حق و نظر امام صادق (ع)  چشماش رو باز کرد و به زندگی بازگشت.
پ.ن.
*
چیزی که خیلی مهمه و نمیتونم نگم اینکه ، در تموم برنامه ها و مراسمات دعا، بچه های اقلیتمون بالاخص زرتشتی که تعدادشون کم هم نیست ، شرکت فعال داشته و پا به پای ما برا سلامتی عسل دعاها رو میخوندن. 
*هرگز یادم نرفته که دیگه به کسی مخصوصا بچه ها نگم که .....به جاش بهشون میگم الهی عروس بشین و البته این مایه دردسر شده....حالا هی اذیتم میکنن که منم دعای خیر در حقشون بکنم-دی
                                           ببخشین و ببخشین و ... یا رب نظر تو برنگردد..


 
متن فوق توسط خانم ناظم نوشته شده است | نظر دیگران(نظر)


 لیست کل یادداشت های این وبلاگ