سفارش تبلیغ
صبا
صفحه اصلی | ایمیل من | من در یاهـو | شناسنامه من  RSS  هر کس دانشش را افزود ولی زهدش را نیفزود، جز دوری از خدا نیفزوده است . [پیامبر خدا صلی الله علیه و آله]
شرمندگی چهارشنبه 87 اردیبهشت 11 ساعت 11:4 عصر

                                                              یا رحیم
در طول روز هایی که می گذرونیم، بعضی روزها گذرونشون خیلی سخته. بعضی لحظات سپری شدنشون یه قرن می گذره، و دو روز پیش یکی از اون روزها و اون دقایق رو من پشت سر گذاشتم.
از اول بگم.....
تقریبا از هفته های اول آبان بود که از یکی از بهترین کلاسامون که از حدود 30 شاگرد اون تقریبا 24 نفر شاگرد ممتاز با معدل 19 به بالا وجود داره ، خبر دادن که هر روز مقداری از پول ها و لوازمشون گم میشه. تجربه میگه که تو این قبیل موارد نمیشه بی گدار به آب زد و خب ، بهترین راه قبل از مچ گیری و این حرفا، این به ذهنم اومد که از خانم مشاور خواستم ، تو چند نوبت باهاشون صحبت کنن و از همه جنبه در این مورد باهاشون حرف بزنن. از حکم شرعیش گرفته تا عواقب اجتماعیش و خلاصه از همه جهت.
نمی خوام حرف رو کش بدم. این مطلب کماکان با کم و زیاد شدن ادامه داشت تا دو و سه روز پیش که خب، مشخص شد و طی یه جریان مفصل که اصلا گفتنش ضرورتی نداره اون مورد کشف شد. البته خدا کمک کرد تا بتونیم مخفی کاری کنیم و با آبروی اون بچه بازی نکنیم. خیلی برام سخت بود صحبت کردن با بچه. سخت تر از اون زمانی بود که با پدر اون حرف زدم. اصلا دلم نمیخواست که با خانوادش حرف بزنم. دلم میخواست که قدرتش رو داشتم و میتونستم خودم به تنهایی همه چیز رو حل کنم، اما خب این مطلب ریشه ی چند ساله در اون بچه داشت و نیاز به مشاوره و روانکاوی داشت. مطلب قابل توجه این بود که اون بچه اصلا نیاز مالی نداشت و با استفاده از این عمل فقط داشت از بعضی دوستانش انتقام میگرفت. گریه ی مادرش و عرق ریختن پدرش رو دو روزه که نمیتونم از پیش چشم ببرم.
با یه صحبت با مادر متوجه شدم که حدود 4 سال پیش این مشکل بوده و بدون انجام اقدام صحیح و درست، فقط بر روی مطلب سرپوش گذاشته شده تاااااااااااااا امروز که خب مجددا این دمل چرکی سر باز کرده و به این شکل....البته آدرس روانکاو داده و امروز خبر دار شدم که مادرش براش وقت گرفته و دارن یه روند صحیح رو در موردش اجرا میکنن. ما هم تو مدرسه نذاشتیم بحث ادامه و گسترش پیدا کنه و سریع بحث رو جمع کردیم.
بمونه... دلم برا مادر و پدرش سوخت. خدا نکنه که انسان به این شکل شرمنده بشه. کاش این جا بیفته که با این قبیل مسائل، مثل بیماری رفتار شده و دنبال حل صحیح اون باشیم ، نه پنهان کاری...

خب و اما شما....
شما که گله میکنین که چرا من این مسائل رو مطرح میکنم و میگین که مگه تو مدرستون مسائل خوب رخ نمیده؟
چرا بخدا، تو مدرسمون مسائل خوب هم هست. تعداد کثیری از بچه هامون رتبه های علمی رو بدست آورده  و روبوکاپها رو قبول شدن. علی رغم تذکراتمون بچه ها هرروز آب بازی میکنن و کلی هم کیف میکنن. تازشم هرروز چیزای خوشمزه هم از بوفه میخرن و میخورن. شوراها ماهی یکبار برگزار میشه و درجه بندی مدرسمون یک درجه رفته بالا و هفته ی قبل یکی از بچه ها بعد از 15 سال خواهر دار شد و اون یکی عمه شدو معلم نمونه ها انتخاب شدن و داریم تدارکات هفته ی معلم و جشن تقدیر بچه ها و اردوهای پایان سال رو میبینیم ......
بازم بگم؟؟؟؟
از اینا دوست دارید بگم؟؟؟
اینا همه جا هست و من دلم میخواد در مورد چیزایی بگم که اونا هم همه جا هست، اما همه بجای رفع مشکل، قایمش میکنن و ..... یه روزی براتون یه جریان عجیب  و با همین موضوع رو میگم. البته انشاءالله.
بگذریم. خب؟؟؟؟

و اما هفته ی معلم
شرمنده ام، کماکان در مورد روز معلم، نظرم همینه و با توجه به دغدغه ی فکریی که این چند روز گذشته داشتم، اصلا نمی خواستم بهش فکر کنم. اما خب ، اولین تبریک و اولین کادو که از یه عزیز از راه دور رسید، (ممنونم مهربونم) نتونستم قدردان محبتا نباشم و یادم بره اقلا.... حق اونایی رو که به گردن خودم حق معلمی و استادی دارن.
پیشکسوتان عزیز ، همکاران گرانقدر، همه و همه عزیزانی که لباس مقدس معلمی به تن دارید، چه قدرتون دونسته بشه و چه نشه، چه امنیت شغلی داشته باشین و چه نباشین، روزتون مبارک.
تازشم دوستونم دارم.

                                        یا رب نظر تو برنگردد.


 
متن فوق توسط خانم ناظم نوشته شده است | نظر دیگران(نظر)


 لیست کل یادداشت های این وبلاگ