سفارش تبلیغ
صبا
صفحه اصلی | ایمیل من | من در یاهـو | شناسنامه من  RSS  محبّت دنیا خرد را تباه می کند و دل را از شنیدن حکمت باز می دارد و کیفری دردناک می آورد . [امام علی علیه السلام]
مدرسه در دست بچه ها ... پنج شنبه 86 آبان 17 ساعت 11:31 عصر

                                                                        بسم الله
نمیدونم فیلم شهر در دست بچه ها رو دیدین یا نه؟؟
در تدارک برنامه های روز سیزدهم آبان(روز دانش آموز) که از یه مدت قبل با جلسات مختلف، رئوس برنامه های اونروز رو پیش بینی میکردیم، مدیرمون پیشنهاد دادن که روز سیزدهم آبان، مدرسه رو به بچه ها واگذار کنیم. و از بین بچه ها با انتخاب خودشون و صلاحدید اولیای مدرسه، برای اون روز مدیر و معاون 
انتخاب کنیم. و همچنین در سر کلاس هم اونروز، بچه ها به جای دبیرا درس بدن. خوب خیلی روش بحث شد و یه عده موافق بودن و یه عده مخالف.
موافقین می گفتند که: باید به بچه ها فرصت داد تا خودشون رو نشون بدن و مخالفین هم نظرشون این بود که با این کار حرمتمون شکسته میشه. خلاصه، کوتاه سخن آنکه طرح تصویب شد و ..... 
صبح روز سیزدهم آبان شد و شهر در دست بچه ها..... نه ببخشید مدرسه در دست بچه ها.
در برنامه صبحگاه، خانم مدیر، مدیر جدید رو معرفی کردن و بسیار جالب بود که مدیر روز ( منظور همون دانش آموز) به شیوه خانم مدیرمون چادر سر کرده بود، که البته در تموم ساعات اونروز ، چادرش رو بر سر حفظ کرد. و خانم مدیر جدید نیز کابینه خودش رو معرفی کرد و بسیار جالبتر این که سعی کرده بود که معاونین انتخابیش با ناظمان پایه از نظر قد و بالا و رنگ پوست و حتی رنگ چشم همخوانی داشته باشن و استدلالش هم این بود که این باعث میشه که بچه ها با نگاه به اینها ، معاون و ناظم واقعیشون رو به ذهن بیارن و از اینا هم حساب ببرن.
و بلافاصله کار خودشون رو از همون برنامه صبحگاه با جدیتی که ما اصلا حتی فکرش رو هم نمیکردیم، شروع کردن.
مدیر روز کار خودش رو پشت میز خانم مدیر شروع کرد و خانم مدیر خودمون مستقر شد پشت میز کنفرانس و با این کارشون یه درس سخت به ما دادن. و ما هم از پشت میزامون جابجا شده و میز و صندلیهامون رو به معاونین روز دادیم و منتهی.... خوب ما که میز کنفرانس نداشتیم!!! ناچارا تا ظهر تقریبا همش سر پا بودیم ( همون درس سخت).
تلفنچی و مسئول روابط عمومی مان هم کنار نشسته و بچه ها با یه توجیه کوتاه، خیلی قشنگ بر جای اونها نشستند و خوب... کار شروع شد. در کلاسهای درس، وضعیت کنترل شده تر بود، چون دبیرا خودشون یکی از دانش آموزان رو داوطلبی انتخاب میکردن و اون دانش آموز به جای معلم، مسئولیت کلاس و تدریس رو بر عهده میگرفت.
در تموم مدت ما با بچه ها بودیم و خوب خیلی سعی میکردیم که اگر هم کاری پیش میاد، به اونا ارجاع بدیم. و خودمون دورادور بر کارشون نظارت کنیم. مثلا در یه مورد که یکی از معلمان روز (دانش آموز) از یکی از بچه ها درس پرسیده و اون به جای جواب خندیده بود و نظم کلاس رو بهم زده بود، اون خانم معلم روز، نماینده رو به دفتر فرستاده و معاون رو خواسته بود که ما هم کار رو ارجاع دادیم به معاون روز و اونم خیلی قشنگ با اون بچه برخورد انضباطی کرد و ....
اولیاء و ارباب رجوعهایی که برا کار به مدرسه می اومدن، بسیار تعجب کرده بودن و هرکدوم اظهار نظری میکردن. جالبه که از اداره بازرس داشتیم و بازرسین، بسیار از این برنامه و حوصله مسئولین مدرسه در اجرای این برنامه تعجب کرده بودن.
اونروز ناخود آگاه، من چند نکته به چشمم اومد.
 من متوجه شدم که چقدر رفتار و کردار ما تحت کنترل نامحسوس بچه هاست و دانش آموزان چقدر ناخودآگاه تحت تاثیر رفتارهای ما هستن.
همون اول صبح که بچه ها کارشون رو شروع کردن، اون کسی که جای من بود، در برنامه صبحگاه دقیقا همون نقطه رو پله ها ایستاد که همیشه من می ایستم و همچنین زنگ تفریح ، در همون نقطه ای که من حیاط رو زیر نظر دارم ایستاده بود و بسیار جالب اینکه، چون اون نقطه تو بعضی ساعات آفتاب هست و آفتاب چشم رو اذیت میکنه، من همیشه دستم رو حائل چشمانم قرار میدم و اون معاون جانشین، دقیقا همون کار رو تکرار میکرد.(البته در ساعتی که آفتاب نبود).
یا بعد از اتمام دعای فرج ، در صبحگاه دقیقا به همون شکل خاصی که من دستانم رو بر چهره میکشم ، او نیز به همین شکل عمل کرد. یا وقتی بچه هارو صدا میزدن ، مثلا میگفتن که، بیا دخترم ببینمت، یا خانمم بیا اینجا کارتون دارم  یا ......
اونروز بعد از اینکه وارد اتاق خانم مدیر شدم و یه جلسه کوچک هماهنگی با مدیر داشتیم و مدیر روز هم بر جای خانم مدیر حضور داشت، احساس کردم که چقدر برا این بچه احترام قائلم. البته احترامی غیر از اونچه برا یه دانش آموز قائلم. و متوجه شدم که ناخودآگاه همون احترامی که برا مدیرمون قائلم برا این بچه نیز قائلم.
اونروز احساس کردم که اگه ما بچه ها رو بزرگ ببینیم و میدون رشد به اونا بدیم، بچه ها چقدر مستعد رشد هستن. و چقدر جدی و مسئولیت پذیر.
یکی از مخالفین طرح من بودم که البته سکوت کردم و فقط مدیرمون میدونست که من مخالفم، اما تقریبا روز به میانه رسیده بود که به خانم مدیرمون پیغام دادم که از این بازی!!! خوشم اومده.  اونهمه جدیت و مسئولیت پذیری بچه ها واقعا قابل تقدیر بود .
در اتمام وقت، بچه ها اومدن با ما دست دادن و گفتن که : اصلا هرگز فکر نمیکردیم که کارتون انقدر سخت باشه، اما خوب خیلی لذت بردیم.
روز سختی بود . شاید خیلی بیش از روزهای دیگه سر پا بودیم اما ، خلاصه و ختم کلام اینکه: این ما هستیم که آینده بچه ها رو می سازیم . بیاییم بچه ها رو باور کنیم و مسئولیتهای بزرگ به اونا بدیم تا شاهد رشد و نمو بیشتر اونا باشیم.
یکی دیگه هم اینکه ، مواظب رفتارها و نحوه برخوردامون باشیم که ( بدجور زیر ذره بین بچه هائیم). 

پ.ن
*یکی از دوستان در میانه روز به من زنگ زد و وقتی جریان رو براش گفتم، خندید و گفت: اول کاری که اونا باید انجام بدن و من اگه جای اونا بودم میکردم، اینکه موبایل تو رو میگرفتم: دی
*بعد از نوشتن پست قبل احساس میکنم برخی دوستان از من دلخورن. باور کنین که همتون رو دوست دارم و دوستان خوب من هستین.
*اون دوست خوبم که خداحافظی کرده و رفته اگه اینجا رو میخونه بدونه که دلم از دستش گرفت با این رفتن بی مقدمه.
همین ( به رسم یه بنده خدایی).
                                                                                 یا رب نظر تو بر نگردد.


 
متن فوق توسط خانم ناظم نوشته شده است | نظر دیگران(نظر)


 لیست کل یادداشت های این وبلاگ