سفارش تبلیغ
صبا
صفحه اصلی | ایمیل من | من در یاهـو | شناسنامه من  RSS  بنده گناه می کند، پس دانشی را که پیشترمی دانسته، از یاد می برد . [پیامبر خدا صلی الله علیه و آله]
هیشکی نبود! پنج شنبه 87 فروردین 15 ساعت 12:31 صبح

                                                       بسم الله النور
قبل تر نوشت:
خب .... اینترنته و اینه دیگه و بلاگرا معمولا آماده ی روبرو شدن با این چیزا هستن.....
باز از وسط گفتم!! ببخشینم.
*دوستان عزیزم، خواستم بگم که، فقط کامنتایی که امضای الکترونیک داره از جانب من معتبره و خواهشا به کامنتایی که بدون امضاء و فقط با نام خانم ناظم نوشته میشه، اهمیت ندین و از درجه ی اعتبار ساقطه و الحمدلله که آی پی هم مشخصه و از اون بالاتر ، شناختیه که بچه های بلاگر رو همدیگه دارن، تا به اون حد که حتی قلم همدیگه و نوع کامنت گذاری رو چشم بسته می شناسن. ممنونم بزرگواران.

خب نوشت!!
امروز بعد از حدود اونهمه تعطیلی(کدوم همه؟؟؟) رفتیم مدرسه. اما باور کنین خیلی خستمون شد. هرچی هم وایستادیم، جناب وزیر نیومدن. آخه دیروز اطلاعیه دادن که ایشون سرزده به مدارس سر می زنن. تازشم تو اطلاعیه ، گفته بودن که باید معلمین و مدیران به موقع در مدارس حاضر باشن، اما به جون خودم هیچ کجاش ننوشته بود که ناظما هم برن مدرسه:دی....
البته ما رفتیم و فقط خستمون شد. از هر کلاس فقط تعداد کمی اومده بودن و تا ظهر ما فقط تلفن زدیم و تلفن جواب دادیم. مشترکین مورد نظرم یا خواب بودن و یا تو راه و یا ....مممم....نبودن دیگه، گیر ندین.
جواب تلفن هم خیلی دادیم. اولیایی که هراسون از شهرستانا زنگ میزدن و میگفتن، تو شهرها گیر کردیم و ماشین گیرمون نیومده و هزار و یک بهونه ی دیگه و ما هم خب سعی میکردیم که بپذیریم و خودمون رو توجیه کنیم. اما واقعیتش نمیفهمم که آدم وقتی بچه ی محصل داره و می دونه که باید روز چهاردهم بچه ش بره مدرسه، چطور راه می افته و بدون برنامه ریزی برا بازگشت، میره شهری دیگه و هم به خودش و هم به خانواده استرس وارد می کنه. در هر حال ما قرار بود که از غایبین امروز نمره ی انضباط کم کنیم و واقعا نمیدونم که چه باید بکنیم. چون واقعیتش بچه ها مقصر نیستن و اگه میشد باید از بابا و ماماناشون کم کنیم.
در هر حال ما امروز بودیم و هر چی هم منتظر شدیم، نه وزیر اومد و نه هیشکیه دیگه. 
بابا ... ایها الناس، هیشکی نمیخواد برا این تعطیلاتی که بیست روز مملکت رو میخوابونه، فکری بکنه؟؟؟!!!

آخرش؟؟!!
امروز اول بسم الله، تا وارد مدرسه شدم و هنوز نه سلامی و نه علیکی، میدونین چشمم به جمال کی روشن شد؟؟؟
بعلللللع...یادتون قبل از عید جریان یه دعوا رو براتون تعریف کردم؟ یه دعوا و یه کتک کاری سر...مممم؟؟؟!!!.... تو خیابون، بعد از اتمام ساعت مدرسه و اون آبروریزی و .....
بله، امروز در بدو ورود چشمم به جمال اون دو نفر و ماماناشون روشن شد. اساسی حالم گرفته شد. قرار شد برن و شنبه بیان ، تا مشاورمونم باشه و ببینیم چی میشه کرد!!!
همین دیگه!! چی بگم؟؟ تموم شد..

                                                                    یا رب نظر تو بر نگردد.


 
متن فوق توسط خانم ناظم نوشته شده است | نظر دیگران(نظر)


 لیست کل یادداشت های این وبلاگ