بسم الله الرحمن الرحيم
الهي انت كما احب ، فاجعلني كما تحب
خدايا تو آني كه من دوستت دارم ، مرا آن كن كه تو دوست داشته باشي(حضرت علي ع)
امروز من سيلي خوردم!
تا حالا سيلي خورديد؟ وقتي سيلي خورديد بيشترين قسمتي كه درد گرفته كجا بوده؟ گوشتون؟ گونه تون ؟ كنار چشمتتون ؟ تا چند ساعت احساس درد و سوزش داشتيد؟
امروز من سيلي خوردم!
پارسال شاگردي داشتم كه سال اول دبيرستان بود، چند دفعه در جمع بچه ها حرفاي نه چندان جالب ، در مورد فرار از خونه ، و رفتن به خونه هاي دختراي فراري زده بود.خبرش كه به من رسيد، طي چند جلسه خصوصي و محرمانه باهاش حرف زدم.از در نصيحت ، تعريف داستاناي دختر فراريا ، دين و پيغمبر ، آخرت، ازدواج و شيريني زندگي سالم و....خلاصه از همه دري باهاش حرف زدم .خوشحال بودم ،آخه يه مدت تغيير كرد. سعي كردم روابطمو باهاش صميمانه كنم. بعد از يه مدت باز معلوم شد همون كاراش رو از سر گرفته، و ايندفعه ديگه هيچ جوري حرفام رو قبول نميكرد. علي الظاهر گوش ميكرد ولي معلوم بود كه ، فقط گوش ميكنه.
آره امروز من سيلي خوردم!
خبر از برنامه هاش و صحبتاش بهم ميرسيد ، ديگه پنهان كاري رو بيش از اين صلاح نديدم و يه روز مادرش و خواستم و با كمك مشاور بهش گفتم.خدا شاهده برا اينكه جلوي فاجعه رو بگيرم.ولي اگه مشاور نبود ، باور كنيد مادرش من و زده بود . به هيچ عنوان قبول نكرد و گفت چرا تو فكر كردي كه از من مادر دلسوزتري؟ چرا تو فكر كردي كه ميتوني به من ، يه مادر پنجاه ساله راه درست تربيت كردنه بچه ها رو ياد بدي؟ خيلي چيزا بهم گفت كه بعد از رفتنش يك ساعت گريه كردم .ولي با وجود اينكه ازش خواهش كرديم به مينا چيزي نگه ، از برخورداي مينا در روز بعد فهميدم كه همه چيز رو گفته.
آره ، آره ، امروز من سيلي خوردم!
تابستون شد و مامان مينا پرونده مينا رو از مدرسه ما گرفت و اونو برد هنرستان و تقريبا ديگه از مينا بي خبر بودم.... تا امروز....................
آره ، آره ، آره امروز با اومدن مامان مينا ، من سيلي خوردم!
امروز داشتم صورتجلسه شورا رو ، برا ارسال به اداره تايپ ميكردم كه ، ديدم سرو صدا مياد ، و از بين سرو صداها اسم خودمو شنيدم.
در سايت باز شد و من با تعجب مامان مينا رو ديدم !!!!! به پهناي صورت گريه ميكرد و به همكارام كه سعي داشتن ، جلو ورودش رو بگيرن ميگفت : شما رو به خدا بذاريد يه دقيقه من با ايشون كار دارم و همكارا كه در جريان پارسال بودن ، ميترسيدن برخورد فيزيكي پيش بياد.
همكارارو فرستادم بيرون و گوش دادم.يك ساعت گريه كرد و گريه كردم.... گفت و شنيدم..... زار زد و زار زدم.....
گفت كه مينا چند ماهه كه از خونه فرار كرده و ديروز از منكرات خبر دادن كه تو يه منزل....اونو گرفتن و ميگفت كه به مجرد شنيدن اين حرف ياد من و برخورد پارسال افتاده و اومده بود درد و دل و ميگفت تو رو خدا بزن تو صورتم تا بدوني كه چقدر پشيمونم.ولي من فقط گريه ميكردم. آخه .....
من سيلي خوردم!
از صبح تا حالا جاي سيليي كه به دلم خورده خيلي ميسوزه. آروم نميشه.يادم افتاد كه پارسال با فاش شدن موضوع چقدر همه دعوام كردن .مدير ميگفت اگه به من گفته بودي،بيرونش ميكردم تا آدم بشه. و توبيخ شدم كه چرا به مدير نگفتم. همكارام ميگفتن ، سري كه درد نميكنه چرا دستمال ميبندي؟ بابا به تو چه؟ خلاصه هركسي يه جور دعوام كرد و من از اونجايي كه به كارم اعتقاد داشتم ناراحت نشدم ولي امروز....
من سيلي خوردم ، خيلي بد سيلي خوردم. صبح تا حالا خودم و مقصر ميدونم كاش اونروز ميذاشتم مادرش من و بزنه ولي بهش اثبات ميكردم كه داره بيراهه ميره.و گاهي ممكنه كه يه ناظمم دلش برا بچه آدم بسوزه .كاش بعضي پدر ، مادرا باور ميكردن كه ، بچه هاشون واقعا مثل بچه هاي خودمونن .نميدونم خيلي دلم ميسوزه.خيلي...
نميدونم كي مقصره؟......مينا؟...... مدرسه؟...... دوستاي بد؟.....خانواده؟..... جامعه؟....مامانش؟.....مامانش؟.....مامانش؟..... من؟.... من؟.... من؟......
يا رب نظر تو برنگردد.