بسم الله الخالق الحب
و الذين آمنوا اشد حبا لله.
کسانى که ايمان آوردند، شديدترين محبت (آنها) براى ربالعالمين است.

اللهم صل علي محمد و اهل بيته ، و صل علي البتول الطاهره الصديقه المعصومه
روز آخر امتحانات بود، بعد ازشروع امتحان، از پله ها ميومدم پايين كه؛ از دور، جلوي در دفتر چشمم به يه چهره آشنا خورد، اول فكر كردم كه اشتباه ميبينم و كمي كه رفتم جلوتر، بله خودش بود و اشتباه نديده بودم... خاطرات سه سال قبل، برام زنده شد.
سارا يكي از زرنگترين و باهوشترين بچه هاي مدرسه بود. در يك خانواده متمول و پولدار بزرگ شده و هميشه اسباب رفاهش فراهم بود... دختر خوبي بود و با مسائل منطقي برخورد ميكرد و در عين شيطنت بجا و اقتضاي سن، كمتر اتفاق مي افتاد كه برا كسي توليد دردسر كنه. او يكي از اميدهاي مدرسه بود برا دانشگاه و قبولي در يك رشته خوب.
مدتي بود كه از اون شر و شور خبري نبود و هر روز، يه دبير در مورد درسش هشدار ميداد، بالاخره مجبور به پيگيري شديم. بماند كه چقدر مكافات كشيديم تا ماجرا رو كشف كرديم.
بله سارا خانمِ عاقل و فهميده ما عاشق شده بود. اونم عاشق كي؟؟ راننده آژانسي كه هر روز اونو به مدرسه ميرسوند. و بعد از خواستگاري اون پسر از سارا (كه اتفاقا پسر خوب و موجهي هم بوده) به يك دليل موجه ((البته از ديده پدره سارا))كه همانا بي پولي اون پسر و فاصله طبقاتي اون دو خانواده بوده، اين پسر رو رد كرده بوده. بگذريم، تصميم ندارم از مبارزات سارا براي سر گرفتن اين ازدواج بگم ((تا از بد آموزيهاي احتمالي جلوگيري بشه))، اما در نهايت پيروز مبارزه اين ميدان كي بود؟؟؟
بَ ع لِ ه ..... سارا خانوم.
اين مدت ازش بيخبر بوديم. رفتم جلو و بعد از سلام و احوالپرسي از حال و اوضاع زندگيش و همسرش پرسيدم كه با جواب سارا، سرم سوت كشيد. بله ... سارا از همسرش جداشده و دانشگاه هم نرفته بود و حالا اومده بود مدارك بگيره براي ثبت نام... اونم تازه پيش دانشگاهي.
دليل جداييش رو پرسيدم و اون تعريف كرد ...خيلي مفصل هم تعريف كرد.... گفت و گفت....از فقر همسرش ...از خوبيهاي اون...از عشق بي پايانش در ابتداي كار....از در منگنه گذاشتن پدرش كه هيچ كمكي به اونا نكرده.....از مبارزه دوسالش در برابر فقر......
و بالاخره از خسته شدنش از نداشتن....از خجالت كشيدنش، بعد از اينكه مجبور بوده يه لباس رو تو چند مهموني بپوشه !!!! ......از وضع ساده زندگيش در برابر دختر خاله هاش....از عروسي سادش كه به جاي هتل !!!!! تو يه سالن معمولي برگزار شده......از سوءتغذيه گرفتنش !!!!!.....از مستاجري .....و بالاخره از تموم شدن و سرد شدن عشقش...از استقبال پدرش از اين سردي زندگي و بالاخره از طلاقش......
نميتونستم هيچي بگم ، چون گفتنيها رو سه سال پيش گفته بوديم. و اون رفت و من با سيل بي پايان سئوالا تو ذهنم كلنجار ميرفتم...
آيا اون پسر و سارا (با توجه به فاصله طبقاتي) حق داشتن عاشق هم بشن؟
آيا كار پدر سارا غلط بود كه در نهايت ، موافقت كرد با اين ازدواج؟؟
آيا بعد از موافقت حق اينو داشت كه به حال خودشون رها كنه تا مشكلات اونا رو از پا بندازه؟؟؟ با وجود شناختي كه از دخترش داشت؟؟
آيا سارا واقعا خطا كرد كه نتونست در برابر مشكلات دووم بياره؟؟؟ و با احساسات اون پسر بازي كرد؟؟؟
آيا سارا واقعا عاشق بود؟؟؟ بقول حافظ:
حريم عشق را درگه بسي بالاتر از عقل است
کسي آن آستان بوسد که جان در آستين دارد
آيا عشق عاقبتش اينه؟؟؟؟؟؟
اصلا اين عشق بود؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
اصلا آيا عشق كافيه ؟؟؟؟؟؟؟؟
نميدونم بابا ....انقدر تو اين سئوالات دست و پا زدم كه نيم ساعت بعداز رفتنه سارا مثل مَنگا همونجا ايستاده بودم .......
شما چي ميگين؟؟؟ كي حق داشت و كي حق نداشت؟؟
اندر حواشي امتحانات:
*ميون شمشادهاي باغچه جلو مدرسه، اخيرا كشفيديم كه يه عالمه موش ميچرخه..ترس ورود اين موشها به مدرسه آرامش رو از همه، شاگرد و غير شاگرد ((غير شاگرد ، اصلا خودمونو نميگما !!! مريخيها رو ميگم))گرفته بود.
*سر امتحان آمار، يكي جيغ زد: موش ... هيشكي نديد، موش... همه جيغ زدن ، موش... با شرمندگي بسيار قبل از همه، مراقبين و معاونين گرانقدر صندليها رو اشغال نموده و جفت پا پريدن بر روي صندليها ((تجسم كنين، صحنه مربوطه را و جلسه امتحان مذكور را)).
*روز آخر با اولتيماتوم يكي از شاگردهاي نه چندان موجه سال اول، روبرو شدم كه با وقاحت كامل ميگفت: خانوم، ميدونين كه از سال بعد ديگه نميتونين به ما گير بدين ؟ چون قراره كه دوست دخترا و پسرا با هم صيغه بخونن!!!! (((جل الخالق))). نميدونم اصلا فهميد كه چي گفت يا نه؟ ولي صلاح در اين بود كه فعلا، از اون كوچه معروف راهم رو كج كنم و برم.
يا رب نظر تو بر نگردد