باسمك يا رحيم
وَ قُل لِعِبادي يَقوُلوُاالَّتي هِيَ اَحسَنُ
اي پيغمبر به بندگان من بگو در مقام مكالمه با مردم، به نيكي سخن بگويند
از ديدگاه قرآن کريم، گفتارى با ارزش است که همراه با فرهنگ و ادب باشد، سخن گفتن، همچون ديگر کارهاى شرعى، ادب خاص خود را مىطلبد. عملى کردن آن مختصّ به گروهى خاص نمىباشد، بلکه عموميت دارد و لازم است در رابطه با تمامى انسانها اعم از مرد و زن، مؤمن و کافر، بزرگسال و خردسال دانا و نادان به اجرا در آيد.حال تا چه حد در مكالمات روزمره رعايت ادب و گفتار نيكو رو به جا مياريم ، حتي در مكالمات عادي و شوخيها !!! الله اعلم.
اين خاطره مربوط به سال گذشته بوده و هيچوقت نفهميدم كه، بهترين خاطره كاريم بود يا بدترين. اونو ميذارم به عهده خودتون.چند وقتي بود كه يه تكه كلام نه چندان جالب تو دهنم افتاده بود و به وقت شوخي و جدي به دوستان و همكاران و بچه ها ميگفتم (( الهي بميري)) و هيچوقت به معني اون، درست و حسابي فكرنكرده بودم، تا اون روز....
آغاز فاجعه
يه صبح خنك روزهاي اول آذر ماه و اتمام صبحگاه و عبور صفها، صف كلاس دوم تجربي و باز هم عسل و همون خنده بي دليل و بي موقع هميشگي كه باز، دهن من به اون جمله باز شد و با خنده و شوخي گفتم: الهي بميري!! اول صبحي باز تو به چي ميخندي؟ وباز خنده! و عبور بي كلام او..
زمان تنها به وسعت دو دقيقه گذشت و بعد... زمان متوقف شد، نه دنيا ايستاد، نه قلبم بود كه اومد تو حلقم و ...
صميمي ترين دوستش دوون دوون اومد و... خانم عسل افتاد...
نفهميدم چطور خودمو بدنبال اون رسوندم بالاسرش...تو پاگرد پله هاي طبقه اول، عسل افتاده بود و مثل يه جوجه دست و پا ميزد، هيچكس نفهميده بود كه چي شده و چطور اون اتفاق افتاده، همكارا سريع بچه ها رو ازراه پله هاي سمت ديگه رد كردن تا اون صحنه رو نبينن و من نشستم بالا سرش. زبونش رو از لاي دهنش آزاد كردم و مقنعش رو كردم لاي دندونش. پله ها تاريك بود و درست نميديدم. كمك معاونمون سريع با اورژانس و مادرش تماس گرفت. دوستاش هركدوم يه چيز ميگفتن: خورد زمين....نه صرع داره...نه هلش دادن ...و صميمي ترين دوستش تاكيد داشت كه اينا همه دروغه و اون اول بيهوش شد و بعد افتاد زمين..و صداي بدي اومد..بايد به خودم مسلط ميشدم . مدير تو مدرسه نبود و بقيه همكارا دنبال آروم كردن بچه ها و فرستادن دبيرا به كلاسا بودن و ... و مهمتر از همه، بچه ها منتظر عكس العمل ما بودن و انتظار داشتن ما اونا رو تسلي بديم، و اونا رو مطمئن كنيم كه چيزي نيست.چه خوب اون 800 نفر شرايط رو درك كردن و صدا از در و ديوار مي اومد اما اونا همه، سكوت بودو اشكي كه به جاي چشم از جگرشون بيرون ميزد .
دوستاش رو رد كردم و با كمك يكي از همكارا، اومدم بگيرمش تو بغلم تا از تقلاي اون و اصابت سرش به زمين جلوگيري كنم كه .... تازه چشمم به تاريكي تو پله ها عادت كرده بود.... يخ كردم، نه آتيش گرفتم و قلبم ايستاد... چرا دستم لزج بود، اين رد چيه رو ديوار افتاده ، چرا چشمام كوره و نميبينم ، نه نميخواستم ببينم ، يا نميخواستم اونچه رو ميبينم باور كنم، تموم دستم خون بودو رد اون خون بر روي ديوار تا انتهاي مغز و قلب من...
اورژانس رسيده بود و داشتند اونو رو برانكارد ميبستن تا به دليل تقلا سقوط نكنه و من، چشم به خون رو دستم و خون رو برانكارد كه با هر حركت اون بيشتر ميشد داشتم.
با لحظه انتقال اون به ماشين مادرش رسيده بود و شيون اون تو مدرسه.......عسلم، قشنگم ، چي شده؟؟؟
يكي از همكارا با آمبولانس رفت بيمارستان و ... .
ديگه فيلم بس بود، عسل رو برده بودن و بچه ها هم همه سر كلاسا بودن. از پله ها اومدم پايين، نه نيومدم سقوط كردم. رفتم تا انتهاي زمان، نه يعني حتما يكي من رو گرفت چون من هيچي جز رد خون رو ديوار و خون رو دستم نميديدم، حتما يكي من رو برد پايين و... يه حباب تو قلبم بزرگ و بزرگتر شد...تا تركيد ...يعني من اونو كشتم؟؟ چرا بهش گفتم الهي بميري؟!..اين خون و سر شكافته شده اون كه بعد از اصابت به ديوار باز شده بود...مطمئنم كه من نيومدم پايين و يكي من رو برد پايين...
هيچ آبي، خون دستم رو پاك نميكرد ....شستم و شستم...نه پاك شدني نبود.
تو دفتر به مدير كه تازه رسيده بود اعلام كردم كه : بچه مو كشتم !! آخه بهش گفتم الهي بميري...و باز دستامو شستم و شستم و شستم و باز خون بود و خون و .... چند دقيقه بعد...
با آبي كه مديرمون به صورتم زد انگار بيدار شدم و ... زمان و مكان رو درك كردم و با هم به سمت بيمارستان رفتيم....
ادامه دارد.....
پ.ن)
* ميلاد با بركت امام علي (ع) مولود كعبه رو خدمت همگي تبريك گفته و از همه عذر ميخوام كه با يه همچين نوشته اي در يه همچين روزي ، به جاي شادي غم به دل دوستان نشوندم و ....ولي بخونين شايد يه جورايي آخرش به ايام با بركت و نظر لطف صاحبان اين ايام، مربوط باشه و ...
* ايام اعتكاف و التماس دعا. اونايي كه ميرن ما رو هم ياد كنن. حتما يادشون نره.
يا رب نظر تو بر نگردد.