باسمك اللهم
داغيست بر دلم داغ دوست...
كاش نرفته بوديم و نميديديم... چشم رويا به ما افتاد و... زمان به قهقرا رفت...
كسي كه قبل از همه، تونست موقعيت رو درك كنه و تغييري تو اون وضعيت بده، رويا بود. به سرعت برق خودش رو به حياط رسوند و قبل از اينكه افراد داخل اتاق مارو ببينن، در سكوت دست ما رو گرفت و به بيرون خونه منتقل كرد و فقط گفت بايستين تا بيام. بعد هم دست اون عروسك مو هويجي رو گرفت و يه دو نه رو دستش زد و بردش داخل منزل. اون مهتاب ناز نكشيده چه معصومانه، برگشت و آبشار افشون موهاي هويجي رو از رو صورتش زد كنار و با ما باباي كرد و رفت.
دقايق به وسعت ساعتها كه نه، زمانها گذشت و رويا آمد. مانتويي پوشيده بودو مقنعه اي. در سكوت، مارو به يه زمين خالي، روبرو خونه شون، كه دو تا درخت خشكيده و نيمكتي نيمدار زينت اونجا بود، راهنمايي كرد و شروع كرد به گفتن راز دل....گفت و گفت... و ما فقط شنونده بوديم و گريان.
گفت كه از روزي كه چشمانش رو باز كرده، صبح هنگام به جاي سفره صبحانه، تماشاگر منقل پدر و ضيافت شوم مرگ در اون خونه بوده. از مادري كه به لج همسر، خود به دام عفريت اعتياد افتاده و فراموش كرده كه طفلانش چشم به اون دارن. اوايل اوضاع بهتر بوده، پدر و مادر فقط مصرف كننده بودن، تا پول و پله اي بوده، خرج ميكردن و دود رو به جگر طفلكان معصوم ميزدن. گفت از برادرش كه رفته، تا روزي بياد و اين معصومين رو نجات بده. از شبهايي گفت كه شام شبشون دود بوده و دود و از ترس اجنبيان خونه نشين، اون عروسك رو بغل كرده و در اتاق رو به رو خودشون قفل ميكرده. از روزهايي گفت كه مجبور بوده، خون به جگر راهي مدرسه بشه اما، تو مدرسه كنار نازنين دلبندان ديگر نشسته و خم به ابرو نياورده و طوفان جگرش رو خاموش كنه. گفت از روزي كه بابا راه آسون دود كردن رو پيدا كرده و خونَش رو تبديل كرده به پاتوق معتادين و محلي برا دود كردن آبرو و غيرت.
گفت كه يكي از همين بي صفتان كه سن پدر رويا رو داره عاشق روياي ما شده و به پدرش گفته چنانچه رويا رو به عقد اون در بيارن، پول مواد اونا رو الي الابد جور كرده و ماهيانه اي و ....در يه كلام پول خون رويا......و گفت كه پدرش با چه وقاحتي و با تهديد كتك زدن خواهر كوچولوش ، اون رو مجبور ميكنه تا روزهايي كه اون آشغال اونجا مياد، منقل رو آماده كرده و به اتاق ببرد.كه البته، اون سريع بعد از رسوندن منقل به اتاق از اونجا خارج ميشه.
رويا مدتي مبارزه كرده و پدرش وقتي ديده كه حريف نميشه اون رو از اومدن به مدرسه منع كرده. گفت كه چند مرتبه تصميم به فرار گرفته و فقط به خاطر اون عروسك مو هويجي مونده.
بعد از حرفهاي رويا، با كوله باري از غم بردلامون و البته صحبتهاي اميدوار كننده برا رويا، به مدرسه برگشتيم.
نميخوام از اوضاع و احوال روحي خودمون بگم كه فايده اي نداره. فقط طي يه اقدام صوري و با نامه هايي ، پدر رويا رو مجبور كرديم كه اون رو به هواي امتحانات به مدرسه بفرسته.
تو اين فاصله بيكار نمونديم. به بهزيستي و دادگاه و مشاوره با وكيل و خلاصه هر جا كه احتمال ميداديم بتونيم كمكي بگيريم، رفتيم. اما چي بگم؟؟؟وكيل مارو توجيه كرد كه فقط تحت شرايطي بهزيستي ميتونه اون بچه ها رو از خانواده بگيره كه اونها تحت آسيب شديد جسماني باشن...البته اين شرايط رو دادگاه تعيين ميكنه و تشخيصش با پزشك قانونيه.
متوجهين؟؟؟ آسيب شديد جسماني!!! وقتي وكيل طرف مشورتمون اين صحبت رو گفت، مثل كم عقلا چند دقيقه ميخنديدم، خنده اي كه به دنبالش يه گريه مفصل از سر درد داشت. آخه اون نازنينا داشتن تو اون خونه تموم ميشدن و اينا صحبت از آسيب شديد جسماني ميكردن.
نميخوام از دوندگي هاي بي فايده بگم. نميخوام از نصايح مادر بزرگانه كه چطور ما رو از در افتادن با يه عده قاچاقچي و معتاد بر حذر ميداشتن بگم. نميخوام از هر لقمه اي كه ميخورديم و انگار خون به جگر ميزديم بگم. نميخوام از تهديدات اون آشغال بي دين بگم..........بماند، همش بماند....
روزهاي آخر بود كه با كمك يه خانم دكتر از بهزيستي تقريبا به يه نتايج موقتا مطلوب داشتيم ميرسيديم كه، فاجعه آغاز شد...
از مدتها قبل شنيده بوديم كه اون منطقه توسط شهرداري قراره تخريب بشه و به اتوبان اضافه بشه و شهرداري حتي با پيشنهاد مبالغ كلان هم، نتونسته اونهارو راضي به بلند شدن بكنه.
چند روز بود رويا نمي اومد مدرسه.....
باز راه افتاديم و رفتيم......
خيلي سخته ديدن تخريب ذهنياتت اونم وقتي فكر ميكني داري به نتيجه ميرسي. ماشينهاي شهرداري، در محل سابق خونه رويا، مشغول تخريب بقاياي خونه اونا بودن. نميتونستيم باور كنيم. از همسايه ها پرس و جو كرديم. فقط يه جمله و بس:
بدون گذاشتن هيچگونه آدرسي از اينجا رفتن.
صداي رويا تو گوشم زنگ ميخورد ( من نگران آبجي كوچولومم، من خودم ميتونم گليم خودم رو از آب بكشم بيرون)و نگاه آخر اون عروسك مو افشون هويجي رنگ، كه با ما باباي كرد و رفت.
چه خندون و بي صدا رفت و نپرسيد: به كجا !!!
هيچ آدرسي از اونا پيدا نكرديم و هنوز من همه جا، تو كوچه و خيابون، تو تاكسي، تو مترو ، تو هر كوي و گذر، دنبال اون دخترك مو هويجي ميگردم كه موهاي افشونش رو از صورتش ميزنه كنار و با ما باباي ميكنه.
شما مهتاب قشنگ مارو نديدين؟؟؟؟شما خبر از روياي گمشده ما ندارين؟؟؟؟
پ.ن.
*ببخشين. هم به خاطر طولاني بودنش، كه يحتمل اگه يه قسمت ديگه اضافه ميكردم، من و ميكشتين.
و هم برا تلخ بودنش. واقعيت بعد از نوشتن قسمت اول پشيمون شدم . چون ديدم همه اميد دارين كه خوب تموم بشه. اما چه ميتونستم بكنم با واقعيتهاي زندگي يه دختر. اول تصميم گرفتم ادامه اش رو ننويسم و بعد گفتم مينويسم به اميد حق. شايد اونايي كه كمي ناشكرن و گله هاي بي جهت از زندگيشون ميكنن، ببينن كه چطور يه گل ناز تو چه مزبله اي دست و پا ميزنه و با كمبودها سر ميكنه، اما پا رو كج نميذاره.
عفوا.... فقط عفوا...
* ميلاد امام زمان مبارك.
يا رب نظر تو بر نگردد.