باسم الرحيم
چيزه .... !!!!! يعني اگه من الان بيام بگم كه يه هفته ي شلوغي رو گذرونديم ، خيلي حرفم تكراريه؟؟؟
خب ، تكراري باشه چي كار كنم، وقتي يه هفته ي شلوخ و بازم پلوخ رو گذرونديم؟
نميدونم كه كي به بچه ها گفته كه، وقتي به روزهاي آخر سال مي رسيم، ميتونن قاطي پاطي بشن؟
امتحانات كه به لطف بالا دستي ها قرار شد كه در يه سيكل زماني خاص ( اول تا بيست و سوم خرداد )
بر گزار بشه، حالا بدون توجه به اينكه بعضي مدارس سالن ندارن و بعضي دارن و بعضي ديگه ، حوزه ي اجراي نهايي هستن و بعضي ديگه .... بي خيال ، نه به درد دنياتون مي خوره و نه به درد آخرتتون. فقط بدونين كه امروز از حرص بعضيا ، دستم رو چنان به ضرب زدم به ديوار كه .... هيچي، ديوار دردش اومد.
اين هفته شديد درگير برنامه ي امتحاني و مراقبت ها بوديم. از اونطرف ، نميدونم چرا بچه ها ، خصوصا بچه هاي سال اول و سوم قاط زده بودن. خب ، بچه هاي سوم رو يه جورايي دركشون ميكنم. هم استرس نهايي و هم بالاخره روزهاي آخريه كه تو مدرسه هستن و .....و اما اول... وااااي چي بگم؟؟
فقط سه تا در، بله درب كلاس ، تو هفته ي قبل شكسته شد كه يكي از اونا، توسط جوجه ي نحيف سي كيلويي مون بود!!! كلا در بيچاره از جا در اومد.
ديروز هم كه غافل شدم و تو اون بارون بهم خبر دادن كه، پشت بامي رو كه كارگرها بعد از ظهرها روي اونجا كار مي كنند و اكثر اوقات هم تذكر داديم اما باز درش رو باز مي ذارن، مهمون چند شيطونك كوچولومونه، از اونجمله ،.....مممممم... بله ... باز جوجه مون..
خدا مي دونه كه چطور خودم رو به طبقه سوم رسوندم و خب، همونجا استوپ كردم، يعني وقتي ديدمشون كه چطور دارن تو اون بارون ذوق مي كنن و بازي مي كنن، واقعيتش از ترس استوپ كردم. يه لحظه با خودم فكر كردم كه نكنه برم جلو و از ترسشون اونطرفي برن!!! .....انقدر ايستادم تا برگشتن و چشمشون به من افتاد، كه فكر مي كنم اگه ملك عذاب، رو ديده بودن، كمتر وحشت ميكردن، خلاصه آروم اشاره دادم كه بياييد جلو و اونا هم با ترس و لرز اومدن و ..... بمونه. چي بگم؟ بقيه اش كه ديگه به دردتون نمي خوره !!!
همستر شجاع
امروز صبح يه كاري پيش اومد و رفتم اداره. اتفاقا بسيار هم فوري و سريع برگشتم. وقتي برگشتم، با چه ناخيري در رو باز كردن و كسي هم كه در رو باز كرده بود، بدو بدو برگشت تو دفتر و ديدم كسي نيست و به جاش صداي جيغ و ويغ از اتاقمون مياد. وارد شدم با ترس و لرز و ديدم كه همكارا هركدوم جايي سنگر گرفتن و يكي رو ميز و يكي رو صندلي و ... و يه خانم خدمتگزار هم با دستكشي در دست دنبال چيزي ميگرده. به مجردي كه همكارا من رو ديدن ، همه شون با هم شروع كردن به جيغ و ويغ و منم خب...ترسوووو نيستماااا ، قبل از اينكه بدونم چه خبره، خب منم ، چيز ديگه .... منم رو يكي از ميزا رفتم و نشستم و گفتم چيه؟ كه قبل از اينكه كسي جواب بده، بله...... خودم ديدمش.... طفلكي ؛ نميدونم اون بيشتر از ما ترسيده بود، يا ما از اون. بله ، يه همستر خوشگل و وووووووووووي........
گويا بعد از رفتن من به اداره، مادر يكي از بچه هاي سال سوم تجربي مياد، در حالي كه يه همستر خوشگل ووووووووووي ، تو دستش بوده و به همكارمون ، معاون پايه ي سوم ميگه اين رو بي زحمت برسونين به كلاس سوم تجربي، همكار مثل من شجاع هم، با ترس و لرز يه مشمع ميده به مادر شجاع و ميگه بذارينش تو اين و بعدم ميگه بذارين تو يه سطل كه دم در بوده و خب قد سطله كوتاه بوده و بله... بقيه ش معلومه ديگه!! ده دقيقه نميشه كه مشمع رو سوراخ مي كنه و از تو اون سطل مياد و بيرون و بقيه ي ماجرا... اين جريان منو ياد اين پستم انداخت ، انگاري كه ما سهميه آخر سال داريم. تازشم يه موضوع جالب ديگه يادم اومد كه قبلا رخ داده بود و يادم رفته بود بگم. موضوعي مشابه با 15 همستر. شايد اگه حسش بود، يه روز بگم براتون.
خلاصه همكار شجاع و نترس ما اون رو گرفت و كرد تو يه مشمع و سريع رسوندن دست دانش آموز و ....
بارون عشق
ديروز كه اون بارون مي اومد، نمي دونين بچه ها با چه ذوقي تو بارون رفتن و تموم وجودشون رو با بارون شستشو دادن. نگاهشون كه ميكردم خوشم مي اومد. همكارم گفت دعواشون كن، بيان تو، گفتم نه. بذار با حس شستشو زير بارون، روحشون شستشو پيدا كنه.
ياد روزي افتادم كه زير بارون ، روح و جانم ..........
غم نوشت كوچولو (ببخشينم ، خب؟؟)
خب ، حيف كه نميخوام اذيتتون كنم و دلتون رو به درد بيارم وگرنه مي گفتم كه هفته ي قبل جاي يكي، يه همكار غريب و تنها، برا هميشه تو مدرسه خالي شد.(( هميشه به يادتيم ، تنها سفر كرده ي هميشه غريب)).
يا رب نظر تو بر نگردد.