سفارش تبلیغ
خرید بلیط هواپیما، خرید و رزرو اینترنتی ، چارتر، سامتیک
صفحه اصلی | ایمیل من | من در یاهـو | شناسنامه من  RSS  شناخت خداوند برترین دانش است . [امام علی علیه السلام]
یه مهرانه ی بیات دوشنبه 89 آبان 3 ساعت 10:56 صبح

یا رحمن

خب چیه! میشه که مهر هم بیاد و بره اما یه خانوم ناظم با یه دنیا حرف که تو دلشه ؛ حوصله اش نشه که بیاد و بنویسه..
سلام. باز بدون مقدمه پریدم وسط و حرفم رو از وسط زدم.. بله . فکر کنم که چهل روزی باشه که من نبودم و خب عین چهل روز رو که برخورد به بازگشایی مدارس؛  ما دردسر و بدو بدو داشتیم اما خداوکیلی ننوشتنم هیچ ربط نداره به میزان زیادی کارم . قبلا هم با این مشکل روبرو شده بودم... این مشکل که حس میکنم همه چیز رو نمیتونم بنویسم و خب وقتی این حس بهم دست میده ؛ نمیتونم دیگه بیام و با صداقت قبل بنویسم.

مثلا دو سه پست هست که بهتون قول دادم اون خاطره بد رو بنویسم اما نمیدونم نوشتنش کار درستی ه یا نه ؟ ..... مثلا چقدر دلم میخواد براتون از  همکارای محترم تربیتی مون بنویسم و عدم کارایی این عزیزان ؛ که اداره همه کار اینارو  در چارچوبی بنام ورق بازی و جواب به بخشنامه قرار داده و یه جورایی عدم کارائی لازم این عزیزان و مفید فایده بودن برای دانش آموزان ... دلم میخواد برای شما از کلاس های این بزرگواران بنویسم که به چه شکل اداره میشه ... دلم میخواد براتون از دبیرانی با بیست و چند سال سابقه کار بنویسم که برای چند دقیقه دیر تر رفتن سر کلاس چونه میزنن ....دلم میخواد از همکار معاونی بنویسم که بچه ها رو  حتی به خاطر داشتن آینه اذیت میکنه ؛ اونم در عصری که بچه ها به خاطر همچین برخوردهایی و افراط و تفریط های صورت گرفته در منزل و مدرسه؛  به جایی رسیدن که حتی دیگه اولیائشونم جلودارشون نیستن .... دلم میخواد براتون از همکاران مشاورم بنویسم و عدم حضورشون در وقتی که بچه ها بهشون نیاز کامل دارن .... و خیلی چیزهای دیگه...
و در کنار تمام اینها دلم میخواد براتون از همکارانی بنویسم که هر چی صادقانه تر کار میکنن غریب تر هستن .... از تربیتی ئی بنویسم که صادقانه کار میکنه و کسی نمی بینتش .. از مشاوری که شب ساعت یازده هم پیگیر کار بچه هاست از منزل اما اداره توبیخش میکنه .. از دبیری که ...بی خیال .. انگار اینا رو بی خیال شم؛  بهتر از همه چیه ...

*مهر و بازگشائیش رو با تموم تلخی و شیرینی هاش پشت سر گذاشتیم. روز بازگشائی مثل بچه ها انقدر ورجه وورجه کردم و ذوق کردم و بالا و پایین پریدم که آخرش یکی از اعضای انجمن مدرسه که حضور داشت و جزء مهمانها بود بهم گفت: خیلی دلم میخواد ناظم زمان تحصیل شما رو ببینم و بپرسم شما چطور دانش آموزی بودی.... بنده خدا نمیدونست که من که امروز ناظم شدم ؛ دچار نفرین ناظمم شدم که امروز خودمم خانوم ناظمم :......

*روز تولد امام رضا(ع) و ورود رهبر به شهر مقدس قم؛ من حسودترین خانم ناظم دنیا بودم.. اخه خیلی دلم میخواست منم تو یکی از این دو شهر بودم ..

* روز میلاد امام رضا(ع) تو مدرسه یه شیطنتی کردم که خب دعوامم کردن دیگه ... زنگ تفریح برای بچه ها  و به خواست خودشون ؛ سی دی یکی از خواننده های جوان و مجاز اما بسیار محبوب بچه ها رو (اسمش رو نوگویم)  گذاشتم پشت بلندگو و خب بچه ها تو طبقات .... دیگه دیگه ... خب بچه ها جنبه داشته باشین دیگه ..

*خب دیگه وقتی یه خانوم ناظم بی عقلی میکنه و با خط خودش میزنه به گنده لات محله که از صبح به گوشی یکی از بچه ها اس ام اس رد و بدل کرده؛ اونوخ این میشه دیگه.. این میشه که تهدیدجات میشه  و اونوخ مجبور میشه باز گوشیش رو خاموش کنه ... افتاد شقایق ؟

*هم اکنون ؛ مدرسه ......این مطلب رو چند روز قبل نوشتم و ارسال نکردم... الان جونم براتون بگه که از اداره  اومدن ؛ رییس روسا اینجا جمعند     تا انتخابات شورای دانش آموزی انجام بشه ...

*دعا فراموشش نشه پلیز که شدید محتاج جاتیم ...

                                                                                      یا رب نظر تو بر نگردد.


 
متن فوق توسط خانم ناظم نوشته شده است | نظر دیگران(نظر)
بووووی مهر ... شنبه 89 شهریور 20 ساعت 10:49 صبح

یا رحیم

عید فطر بر همگی دوستان مبارک باشه و انشاالله که طاعات و نماز و روزه همگی قبول بوده باشه و من رو هم دعا کرده باشن ( روم خیلی زیاده ...نه؟ ) 

فکر میکنم یک ماهی هست که چیزی ننوشتم و خب براتون حالا میگم که چرا ... ماه رمضون که ساعت 9 میرفتیم مدرسه و یعنی قرار بود که 9 مدرسه بریم اما خب  باور میکنین بعضی روزها اولیا که کارمون داشتن از ساعت هفت و نیم ؛ هشت میومدن و اونوخ ماکه یه کم دیرتر از اونا میرسیدیم بازخواست میشدیم و من تو این ماه رمضون به این قطع و یقین رسیدم که فرهنگی جماعت خصوصا از نوع ناظمش ؛ دور از جون بقیه همکارا و شما که میشنوین اصلا جزء آدم حساب نمیشن و مردم انتظاراتشون از این قشر اون چیزیه که تو ذهن خودشونه...
ماه رمضون هم همون فشار برای ثبت نام هست و فحشمونم میدن و ما هم اصلا نباید عصبانی بشیم و باید ملاحظه همه رو هم بکنیم و اصلا خلاصه حق نداریم از گل بالاتر به کسی بگیم ... باشه .. تا اینجاش درد نداره. اون قسمتش درد داره که وقتی کار همین خلق الله رو راه میندازی از جانب اداره توبیخ میشی..

این ثبت نام اینترنتی هم شده برا ما دردسر. از اول تابستون برای میان پایه تعداد زیادی اومدن و خب ما میگفتیم جا نداریم و خب خداییش از میون این تعداد 7 نفر رو که نزدیک مدرسه بودن و یا نامه اداره داشتن و  یا خلاصه یه جورایی حقشون بود که بیان مدرسه ما؛ این بنده سرا پا تقصیر اسمشون رو نوشتم و وقتی برای گرفتن کد رهگیری از منطقه اقدام کردیم بدترین برخورد ممکنه رو با ما کردن  که حق نداشتین بنویسین و چرا نوشتین و بگین بیان اداره ما بهشون بگیم برن یه مدرسه دیگه. ما هم با هزار خجالت فرستادیمشون اداره و اونجا در حضور اونها به ما زنگ زدن و گفتن چرا مردم رو  علاف کردین و چرا گفتین بیان اداره و خلاصه کلی دعوامون کردن .... حساب کنین حال ما رو   .... بمونه ... که در یکی از این برخوردها من هم حسابی جواب دادم و بقول دوستان نسخه من پیچونده شد ..... اصلنشم خوب کردم  ...

* مدیرمون عوض شد و یکی از همکارای خودمون که سابقه مدیریت هم داشت شد مدیر و من یه جورایی یه امتحان سخت پس دادم. یکی از همکارای معاون که خب  اگه به پستهای گذشته مراجعه کنین ؛ یه جورایی بد دل من رو سوزونده بود و اذیتم کرده بود توسط مدیر جدید تعویض شد و از مدرسمون رفت و خب امتحان من این بود که اون همکار واقعا شاید حقش نبود که بره یا شایدم حقش بود و من بلد نیستم؛ خلاصه من پا رو نفسم گذاشتم و بدون در نظر گرفتن اون پیشینه ازش دفاع کردم. اقلش اینه که پیش خدا سرفرازم که در موردش بد اقدام نکردم.

* و اما در مورد دیر نوشتن ؛ اولا که خب ببخشین . خب دوما خداییش بخونین ببینین براتون چی نوشتم .. خب مدرسه که تعطیله دانش آموز نداریم و خب حرف حسابی هم کم. دلم نمیخواد باری به هر جهت براتون بنویسم و دلم میخواد اینجا از بچه ها و مدرسه باهاتون حرف جدید داشته باشم ...اوکی؟

* شقایق ؟؟؟؟  .... تو کجاییی؟؟؟ ... هووووووم؟

* در مورد اون پست که دو دل بودم بنویسم یا نه ، خداییش تصمیم گرفتم که این بار بنویسم اما خب الان دلم نیومد. بعد از یه ماه و در روزهای عید و از این حرفا بیام و براتون یه پست به تلخی  زهرمار بنویسم.. باشه بعد ..

* کاش آموزش و پرورش یه کم رشته انسانی رو برا بچه ها جا مینداخت . بازم موعد ثبت نامها ما برای بچه ها باید توضیح بدیم و آخرش اونا هم با معدلای کم فقط بعنوان داشتن نام و بد جا افتادن تو جامعه برن سراغ رشته های تجربی و ریاضی و اونوخ الان این بشه .. بازم تو شهریور از دروس تخصصی این رشته ها نمره نیارن ...و امان از فرهنگی که تو خانواده ها به غلط جا افتاده و اونا هم فکر میکنن که رشته ؛ فقط تجربی و ریاضی ... ئیشششششش از دست شماها و شماها و شماها ... شماهای مربوطه رو خودتون بیابید

* این روزها دلم بد برای خدمتگزارامون میسوزه .. با چه سختی دارن مدرسه رو تمیز میکنن و نمیدونم کسی اصلا متوجه کاری که اینا تو مدرسه انجام میدن؛ هست یا نه ؟؟؟

* دوستتون دارم و قصور من رو در کم سر زدن به خودتون ببخشین و بذارید پای گرفتاری و نذارید به حسابای دیگه و دعام کنین ....

* ای بابا.. آخه اگه پارسی بلاگ این قابلیت جدید رو اضافه نکرده بود؛ من از کجا میفهمیدم که اومدین و برا پستهای قبل نظر دادین . اونم 19 نظر.. اونوخ تازشم از من دلخورتون میشه ..ای بابا. خب برا پست جدید بذارید تا منم بموقع بینمش ..اوکی؟

* بوی مهر به مشام میرسه ...حس میکنین ...

 ****** در مورد لینک وب دوستان تو رو خدا بودن و نبودن لینکتون مهم نباشه . باور کنین صفحه شلوغ شده و شاید یکی از همین روزها تموم این لینکها رو از اینجا بردارم. صفحه سنگین شده و فکر نکنین اگه لینک شما اینجا نیست من دارم براتون کلاس میذارم. باور کنین اینطور نیست .

                                                                   یا رب نظر تو برنگردد.


 
متن فوق توسط خانم ناظم نوشته شده است | نظر دیگران(نظر)
یه جورایی ورپریده !! جمعه 89 مرداد 22 ساعت 1:16 عصر

یا رب شهر رمضان

خب ماه رمضون هم اومد و انشاالله که طاعات همه دوستان قبول باشه.
راستی سلام ... ما کماکان زنده ایم. ثبت نامها ادامه داره و خب هنوز هم مدیر جدید نیومدن. اسمش اینه که ثبت نامها اینترنتی انجام میشه اما این دلیل نمیشه که هنوز حتی ذره ای از هجوم خانواده ها به مدارس کم شده باشه.

یکی از دوستان یه اس ام اس جالب داده بود و نوشته بود که ثبت نام اینترنتی یعنی شما دیگه بچه ها رو نمیبینین موقع ثبت نام و ...
نه. برنامه ثبت نام اینترنتی به این شکله که خانواده ها میان و خب ماهم تو نقشه میبینیم که به محدوده مون میخورن یا نه و بچه رو هم در ضمن میبینیم و اگه تموم شرایط جور بود اونوخ ما یه کد رهگیری بهشون میدیم. اونا باید با این کد رهگیری وارد سایت بشن و مشخصات رو ثبت کنن. حالا بمونه که چقدر بعضی خانواده ها با این کد رهگیری و ورود به سایت مشکل دارند . در مورد بچه های سال دوم و سوم هم باید بگم که خود دفترداری های مدارس اسم اونها رو اینترنتی ثبت میکنن و فقط خروجی ها رو از لیست خارج میکنن .. همین دیگه ... این بود ثبت نام اینترنتی و همچین نیست که فکر کنین نشستین تو خونه و یه دکمه میزنین و دینگ و دینگ .. بانک فلان ! ... نه ببخشین ثبت نام انجام شد ..خیر . اول باید بیایین پیش خودمون   ...

* حرف زیادی ندارم بزنم. تابستونه و بچه ها به صورت رسمی نیستن تو مدارس. و مدرسه بی بچه هم زیاد حرف نداره توش.

* یکی از مسئولین اداره (نچ..نوگویم چه پستی  ) که سالها میگفتن حکومت برای خودش راه انداخته بوده و حتی مدیران منطقه هم که عوض میشدن از پَسِه این موجود برنمیومدن و خیلی ها رو اذیت کرد. انقدر عذاب داد که یکی از مدیرا به مدیرمون گفته بوده : ..." من این فرد رو تو خونه ی خدا نفرین کردم ..." ... بله . به لطف وزارتخونه و وزیر جدید، حکومت دیکتاتوری ایشون از منطقه ما برچیده شد و ایشون رو هفته قبل برداشتن .. خدا رو شکر .  بقول بچه هامون : ای ول وزارتخونه و ای ول وزیر  ...

* این بنده سرا پا تقصیر چهار روز رفتم مرخصی. وقتی برگشتم آبرو برام نذاشتن. از دم در که وارد شدم کل  همکارا جیغ و ویغ راه انداختن و از همه جالب تر یه خدمتگزار پیرمون بود که با لهجه مخصوص خودش جلو همه اولیا میگفت : ...« ورپریده !! جات خیلی خالی بود ..مدرسه انقدر ساکت بود و اصلا هیچ صدایی توش نمیومد و ...»   ووووووو خب من نفهمیدم که تعریفم رو کرد یا اینکه بدیم رو گفت اما باعث خنده کل اولیا شد که تو مدرسه بودن ..و به این ترتیب لقب خانوم ناظم ورپریده رو دادیم به ناممون زدن !!

*ماه رمضون اومده ... خب خسیسی نکنین و من رو هم دعا کنین .ممنون از همه تون ..

* دو ساله که یه خاطره از مدرسه رو سعی میکنم از ذهنم بیرون کنم. شاید خیلی آدم بدی هستم که از ذهنم میزنمش عقب . اما اخه خیلی عذابم میده .. خیلی زجرم میده و خب یه مدت بود که تقریبا کلا یادش نیفتاده بودم اما قسمت آخر سریال « ....! اگه گفتین؟؟؟»... اون خاطره رو مجددا یادم آورد. شاید براتون گفتم . شاید تو پست بعد براتون تعریفش کردم . اما اگه خودم رو قانع کردم و نوشتم خواهشا یا نخونینش و یا اگه خوندین به من  قر؟غر؟  نزنین .. موضوع بسیار ناراحت کننده ای هست . اگه فکر میکنین اذیت میشین از حالا که ننوشتم بهتون بگم که اگه اذیت میشین نخونینش ...خووووووووووووووووب ؟

* یکی از عزیزان وبلاگ نویس از عناضر ذکور البته تو کامنتای پست قبل نوشته بودن که چقدر دلشون میخواد ناظم بشن اونم ناظم مدرسه دخترونه !!! ... محض اطلاعشون خواستم بگم که یکی از مدارس منطقه ما.. مدرسه پسرونه البته.. دبیرستان  پسرونه یه ناظم خانوم داره و تعریف میکنن که چقدرم بچه ها به حرفش گوش میدن « مثلا یه چیزی تو مایه های : بدخواه مدخواه اگه دارید خانوم بگین  یا مثلا عکس بدین و جنازه تحویل بگیرین ....»  ...  و خلاصه دیگه دیگه ..

* کامنتدونی ها یه شکلی شده .. برای هر کی کامنت گذاشتم نمیدونم رسیده یا نه چون اصلا جای اسم نداشت .....خودم رو هم کشتوندم تا تونستم جواب کامنتها رو بدم . البته بعد دیدم انگار راحت تر شده و ضریب امنیت هم بالاتر رفته اما خب من بلد نیستم ........ چه خانوم ناظم خنگولی واقعا  ...  با تشکر از  آقای مهندس و تیم همکارشون..

*خدا رحم کرد که حرف نداشتم بزنم و اینهمه شد ... یحتمل الان همه تون این ریختیتونه     .

* یکی داره دنبال وب من میگرده ... اگه منو پیدا کردی اعلام حضور کن عزیز دلم ..

                                                                    یارب نظر تو بر نگردد.


 
متن فوق توسط خانم ناظم نوشته شده است | نظر دیگران(نظر)
انتقام !! شنبه 89 تیر 26 ساعت 12:42 صبح

یا رحیم

خب بعد از یه ماه، یه سلام بهتر از هر چی میچسبه ....
سلام به دوستان خوبم . یه ماه گذشته رو طبق آخرای خرداد هر ماه گذروندیم .. کارنامه و ناله و شیون و چه میدونم از این حرفا ... خب شاید فکر کنین مدرسه ی ما ؛ که همیشه گفتم بچه هاش زرنگند؛ پس چرا ناله و شیون .. خب اینم چند دلیل داره . یکی بابا و مامانای متوقع هستن که هر چی هم بچه ها بیارن بازم ازشون متوقعن .. یکی هم بچه هایی که انقدر سر خودشون رو به محض ورود به دبیرستان گرم ه مسائل متفرقه !!!  کردند که یهو مثلا از معدل 18 اومده 14 ... بی خیال ...

این روزا شدید سر گرمه ثبت نامها هستیم و طبق روال این مدرسه کشتونده گردیدیم تا اینجا ..
باید بگم که فقط در دو روز ثبت نام؛ چیزی حدود 90 دانش آموز برای پایه اول ثبت نام کردیم و خب خدا میدونه تا آخر تابستون چه باید بکشیم ..

روز کارنامه ها یه چیزی خیلی آزارم داد . صفا یکی از بچه های پایه خودمه ؛ سال دوم ..
اونروز با مامانش اومد و خب یه جورایی من اصلا صفا رو نشناختمش.. انقدر در چهره اش تغییر ایجاد کرده بود که کلی من زجر کشیدم و البته نیومده بود تو دفتر و من تو راهرو دیدمش و با وجودی که سعی کرد خودش رو از من قایم کنه اما من دیدمش .. اولش منم به روی خودم نیاوردم و گفتم حالا که اون خجالت میکشه بذار منم کاری کنم که انگار ندیدمش . اما خب یه جورایی شوکه شدم . آخه عقاید صفا رو در این خصوص و این کارا میدونستم . درسته تابستونه و خب یه جورایی بچه ها یه کارایی میکنن . اونم به خاطر اینکه مدرسه نمیان اما خب از صفا بعید بود..

یه کم که گذشت ، خودش اومد دم در دفتر و صدام کرد . به صورتم نگاه نمیکرد و فقط گفت خانم ببخشین . نمیخواستم ازم دلخور شین اما من  مجبورم .. گفتن کلمه ی مجبور!! یه کم نگرانم کرد . خواست بره بهش گفتم اگه دوست داشتی روز ثبت نام ترم تابستونی بیا و باهام حرف بزن .. روز ثبت نام صفا اومد. خب نمیدونم چی بگم . سرو وضعش تقریبا همونجور بود . با یه بغض فشرده شروع کرد و گفت:

« دیشب تا حالا دارم با خودم می جنگم که بهتون بگم یا نه . . منو ببخشین که اینجوری اومدم اما باید بابام رو زجر بدم و اون فقط اینطوری زجر میکشه ..
از عید به اینور رفتار بابام عوض شده بود . تلفنهای مشکوک.. بیرون رفتنای بی موقع  و خب بابام استاد موسیقی ه و خب شاگردای مختلفی داره . اواخر امتحانات خرداد یه روز که بابام خواب بود کنجکاو شدم و گوشیش رو نگاه کردم . انگار زلزله برام نازل شده . کاش میمردم . کاش نمیدیدم . اما نگاه غمگین مادرم که با اضطراب به بابام نگاه میکنه و کاراش رو همه رو میبینه و اما چیزی نمیگه من رو وادار کرد که اینطوری بخوام کنجکاویم رو ارضا کنم. اما خب همش فکر میکنم کاش گوشیش رو نگاه نمیکردم و اقلا نمی فهمیدم.  اس ام اس های رد و بدل شده بین بابام با یه خانم انقدر کثیف بود که از اونروز انگار دنیا رو به سرم زدن . یه بار از یه شماره غیر از شماره خودم به اون شماره زنگ زدم و دیدم بله ، یه خانم گوشی رو جواب داد و دیگه برام خیانت بابام مسلم شد ..

داغون شدم . نمیدونستم چی کنم . نمیتونستم به مامانم بگم. نمیتونستم از اونچه بود داغونترش کنم . تنها کاری که کردم اینه که به بابام لج کنم و اون کاری رو بکنم که زجر میکشه . به صورتم دست زدم و منم میخوام با یه پسر دوست بشم و هر کاری که بابام انجام میده منم مثل خودش باشم تا زجر بکشه ....

صفا میگفت و گریه میکرد . انگار یه بغض چد ماهه رو داشت تخلیه میکرد . راستش نمیدونستم چی بگم . ساکت بودم و گوش میکردم اما ساکت بودنم برای این نبود که بخوام اون تخلیه بشه . آخه اصلا نمیدونستم باید چی بگم .. بگم بابات بد کرد .. بگم تو نباید به گوشیش دست بزنی ... بگم به مامانت بگو ... بگم با این کار داری مامانت رو بیشتر عذاب میدی ..نمیدونستم چی کنم ...

هر کار کردم صفا راضی نشد با مشاور حرف بزنه . در عوض به من قول داد تا اطلاع ثانوی به گوشی باباش دست نزنه و خودشم کار خلافی نکنه تا من با هاش صحبت کنم . اما واقعیتش نمیدونم باید چی کنم .. غیر مستقیم با یکی از مشاورامون طرح موضوع کردم تا ببینم باید به صفا چی بگم و چی کنم . اما چطور میتونم حرکت کنم که ضربه به زندگی اونا نزنم ...نمیدونم...

*خانوم ناظم تاخیری رو به بزرگی خودتون ببخشین.

*تابستونه و خب یه جورایی درگیریای مربوط به بچه ها کمتره .

* با پست قبل بعضی دوستان نگران شده بودن .. ببخشینم.

* این پست به همت شقایق رفت رو صفحه ...ممنونم شقایق جان ..

منو حلال کنین و دعام کنین .

                                                           یا رب نظر تو بر نگردد.


 
متن فوق توسط خانم ناظم نوشته شده است | نظر دیگران(نظر)
خانوم ناظم بدشانس ! سه شنبه 89 خرداد 25 ساعت 11:14 عصر

یا ارحم الراحمین

یه سلام و خسته نباشین به شماها و یه خسته نباشینم به خودمون و تیم برگزار کننده امتحانات  ... دیروز امتحانات داخلی اول و دوم تموم شد و تا شنبه هم انشاالله امتحانات داخلی سوم ها هم تموم میشه و درسته که تموم شبای خرداد رو یحتمل ما خواب مهر «به ضم میم»  و منگنه و ورق و عددنویسی دیدیم اما خب ماه امتحانات هم لذتهایی داره «مثل کمتر دیدن بچه ها   » ..و برای خودش خاصه . خصوصا با اون آش شله قلمکاری که خدمتتون گفتم . همون نهایی و پیش دانشگاهی و داخلی و اینا و الان تقریبا یه جورایی این ریختی مونه   ...

یه مورد تو امتحانات؛ هر روز باعث میشد که من خسته گیم در بره و یه مقدار انرژی بگیرم برای بقیه ی روز و اونم دیدن « سحر » بود.... این دو ساله با اینکه خیلی در مورد سحر روحا اذیت شدم اما هنوز در موردش با شما حرف نزدم . سحر رو در ابتدای  پارسال شناختم. منظورم ابتدای سال تحصیلی جدید پارسال بود. تازه اومده بود اول دبیرستان و خب چیزی که باعث شد در همون هفته اول مهر بشناسمش؛ مورد دست زدن  به ابروهاش بود. اون بر خلاف بقیه ی بچه هایی که معمولا از این کارها میکنن و خب برخورد بد هم دارند بسیار آروم و ساکت بود و با معدلی حدود 20 از راهنمایی اومده بود دبیرستان. وقتی متوجه ابروهاش شدم سریع عذرخواهی کرد و گفت که مورد مربوط به تابستون بوده و مادرش هم اومد و تعهد داد و انصافا تا به امروز هنوز اون مورد تکرار نشده . و اما موردی که در مورد سحر باعث ازارم شده . نه تنها آزار من بلکه آزار تموم کسانیکه اون رو میشناسن ....

بعد از امتحانات ترم اول پارسال بود که دیدم غیبتهای سحر زیاد شده و چند بار مامانش رو خواستم و خب یک بار که مامانش رو خواستم اومد مدرسه و دیدم شدید گریه میکنه و گفت که چند مدتیه که سحر دچار تشنج و در نهایت صرع شده. خیلی دردناک بود. سحر یا دیگه نمیومد و یا اگه میومد مامانش هم تموم مدت؛ پایین توی روابط عمومی مینشست تا اگه اون حالش بهم خورد کنارش باشه و تا با مادرش هم حرف میزدیم  گریه میکرد. حال روحی مامانش از خود سحر بدتر بود. ماههای آخری سال قبل رو سحر نیومد کلا مدرسه و فقط برای امتحانات اومد و خب انصافا همه رو هم قبول شد. خب به نظر من اون با اینکه اصلا مدرسه نیومده بود و با اونهمه مشکلات معدل خوبی هم گرفت .

 امسال اون مجددا اومد و رشته ریاضی رو هم انتخاب کرد و خب از ماه دوم سال تحصیلی مجددا حالش بدتر شد. بدتر از حال سحر؛ حال مامانش بود . از جانب مدرسه مورد اعتراض واقع میشد . خب همه بهش میگفتن که تو زیاد دنبال این بچه هستی و باید بذاری یه کم مستقل بشه و با بیماریش کنار بیاد. از جانب همسرش مورد اعتراض واقع شده بود و پدر سحر شاکی بود که اون تموم زندگی و اون یکی فرزندشون رو گذاشته کنار و فقط به سحر توجه داره . از اونطرف هم حال سحر بدتر شد و داروهاش رو عوض کردن و اون یک سره خواب بود با یه اضافه وزن وحشتناک . امتحانات ترم اول رو داد و بعد از امتحانات به خاطر اینکه دیده بود معدلش شده 15 یه شب مقدار زیادی دارو خورد و خودکشی کرده بود که سریع رسوندنش بیمارستان . و دیگه من سحر رو ندیدم تا امتحانات خرداد . خیلی نگرانش بودم و فقط با تلفن باهاش حرف میزدم . هر وقت هم که میخواستیم بریم منزلشون و زنگ میزدیم میدیدم که خوابه و این خیلی زجرم میداد .

چیزی که خوشحالم کرد این بود که سحر تموم امتحانات خرداد رو اومد و البته چند بار در طول امتحانات حالش بهم خورده بوده تو منزل اما خب همه امتحانات رو داد . و دیروز بمن قول داد . قول داد که از خواب و داروهای آرام بخش اضافی دوری میکنه . قول داد که دوباره میشه همون سحر . باور کنین حاضرم سحر حالش خوب بشه و حتی به ابروهاشم باز دست بزنه و من از این کار ذوق کنم که شور و شوق یه دختر جوون رو پیدا کرده . اون بمن قول داد . دعاش کنین تا بتونه سر قولش باشه و خدا هم کمکش کنه و زودتر خوب بشه ..

*ش عزیز ..
من سر قولم هستم . تو به اونچه قرارمون هست برس اونوخ یه پست از خانوم ناظم رو تو بنویس ...

*یه جورایی این روزا دلتنگم ...
خیلی سخته.. کسی رو که دوستش داری و به نوعی پاره ای از خودته؛ بره و توی  یه گوشه از این دنیای بزرگ، یه جای دور باشه ؛ خیلی دور و تو حتی ندونی باز ممکنه اون رو ببینی یا نه و اون داره چی میکنه و .... بی خیال ..

*فلانی اینم برای تو . اگه جواب ندادم برای این نبود که حرفت رو قبول نداشتم . برای این بود که نمیدونستم چی بگم ..
کاملا باهات موافقم .. آدمها گاهی در مواقع دلتنگی و بی پناهی و سختی دیگران؛ باهاشون همراهند و پناه و تکیه گاه اونها هستن و شایدم از جون مایه بذارن و خب زمان دلتنگی و بی پناهی و بی کسی ، وقتی به اون فرد پناه میبرن .... افسوس ... نه پناهی میبینن و نه تکیه گاهی حس میکنن و نه اقلا هم زبونی میشنون ...خیلی سخته .. بهت حق میدم دلتنگ باشی از دنیا و از همه چیز این دنیا .. اما خدای تو هم بزرگه ..

*در اوج بد شانسی باز تا من اومدم توی یه مدرسه آرامش بگیرم ؛ مدیرش باز نشسته شد و لابد باز من باید سال بعد سرگردون بشم ...

*دعام کنین ... یه جورایی این روزها حالم خوب نیست ... حال روحی خوبی ندارم ..چیزی در پیشه که ازش میترسم ... دعام کنین ..

*ببخشین طولانی شد ..دوستتون دارم .. ...

                                                               یا رب نظر تو بر نگردد.


 
متن فوق توسط خانم ناظم نوشته شده است | نظر دیگران(نظر)
تعادل رفتاری امام خمینی (ره) جمعه 89 خرداد 14 ساعت 10:45 صبح

 السلام علیک یا روح الله

به دعوت   ایشون   قرار شده از امام بنویسم و هر چند که باز بقول و دعوت  ایشون  از امام نوشتن دعوت نمیخواد اما دعوت دوستان رو لبیک گفته و  خاطره ای که یکی از عزیزان در مورد زمانی که امام پاریس بودند رو  برای ما نقل کردند؛ اینجا برای شما مینویسم.
این عزیز از دانشجویانی بودند که پاریس تحصیل کرده و اونزمان که امام خمینی (ره) به پاریس رفته بودند جزء دانشجویان فعالی بودند که برای انقلاب خیلی زحمت کشیدند . ایشون تعریف میکردند که ........

 ما خیلی سر مسائل نجس و پاکی تو کشور غریب وسواس به خرج میدادیم و تا حدودی خودمون رو هم زجر میدادیم. این وسواس به حدی بود که ما رو در رفتارای اجتماعیمون دچار افراط و تفریط کرده بود. بعد از ورود امام و کاروان همراه به پاریس ما دانشجویان تشکلهای اسلامی انگار جون گرفته و هر روز به نوفل لوشاتو می رفتیم و به سخنرانی های امام گوش می کردیم و در حاشیه هم با ولع به صحبتهای اطرافیان و همراهان امام؛ در خصوص رفتارای فردی امام گوش جان میدادیم.
یکی از روزهایی که ما به نوفل لوشاتو رفتیم دیدیم بحث نجس و پاکی می باشد و یکی از آقایون روحانی تعریف کردند که حضرت امام به حمام رفتند و ما همه هول شدیم که بدویم حوله ی پاک و تمیز برای امام آماده کرده و به درب حمام به ایشون برسونیم . تو همین فاصله که ما از حمام رفتن امام آگاه شده و حوله رو آماده کردیم دیدیم که امام از حمام بیرون آمده و خب ما تعجب کردیم که امام با چه حوله ای خودشون رو خشک کردند . از ایشون سئوال کردیم و ایشون فرمودند که با حوله ای که در رختکن حمام آماده شده و آویزون بود خودم رو خشک کردم و آمدم بیرون .
این عزیز نقل میکرد که بعد از دیدن این مطلب از امام و اینکه امام اون حوله رو که شسته شده و اونجا آویزون شده بود پاک دونستن و در صورتی که اگه ما بودیم قطعا در طهارت اون حوله شک میکردیم ؛ بعد از این سعی کردیم در اجرای احکام دینی متعادلتر رفتار کنیم.

____________________________

* از تاخیر در اجرای اوامر دوستان در باب نوشتن خاطره ای از امام عذر میخوام. پست قبل و پیش آمدن اون ضایعه  دلم رو به درد آورده و الحق دور از عالم دوستی میدونستم که حرف دلم رو در مورد این عزیز سفر کرده ننویسم.

* میلاد با برکت حضرت زهرا(س) و روز زن رو به تمامی مسلمانان و خصوصا بانوان گرامی مملکت اسلامیمون تبریک میگم.  (اینم با تاخیر شد ..عفوا)

* سالگرد ارتحال ملکوتی حضرت امام خمینی رو تسلیت میگم و امیدوارم پیروان راستین و صدیق امام ؛ اطاعت و فرمانبری از ولی فقیه زمان رو در سر لوحه ی رفتار سیاسی خویش قرار دهند.

* رسم ه که در این مدل بازی ها و در انتها از دیگران نیز دعوت بعمل میارن برای نوشتن. معمولا این کار رو نمیکنم و از جمیع دوستان دعوت میکنم چنانچه دوست دارند در این خصوص و در مورد خاطرات خود یا دوستان از امام خمینی (ره) مطلب بنویسند .

* شرمنده دوستانی شدم که با پست قبل دلتنگ شدند . ببخشین و من رو دعا کنین . رفتن خیلی نزدیکه . اصلا دور نیست ..حلال کنین.

                                                              یا رب نظر تو بر نگردد.


 
متن فوق توسط خانم ناظم نوشته شده است | نظر دیگران(نظر)
چه بی صدا رفتی ... سه شنبه 89 خرداد 11 ساعت 6:30 عصر

انا لله و انا الیه راجعون

   عزیزم
 چه بی صدا رفتی...
 هنوز تو شوکم و نتونستم باور کنم.
 باورش برام سخته . چه بی تکبر میومدی و کامنتات چقدر دل شادم می کرد. سر جریان  همایش چقدر سر بسرت گذاشتم برای اومدن و تو چه بزرگوارانه به شوخی هام  میخندیدی و باز می اومدی. آخرین نظراتت رو با خون دل عمومی کردم ....
 نازنینم چیزی ندارم بگم جز اینکه توی این چند ساعتی که اون اس ام اس رسید و  خبردار شدم تا این ساعت؛ حال خودم رو نمیفهمم و لحظه ای از فکر خانواده ات  خصوصا دختر گلت خارج نشدم. فقط می تونم از خدا برای خانواده ات صبر بخوام و از خانوم حضرت زهرا (س) ؛ به حرمت نامت  شفاعت ...

دلم برات تنگ میشه خانوم گل.. برای خودت و نظراتت.. فاتحه ای نثار روح بلندت
دوستان به یادش  اینجا   ختم گرفته اند.

مراسم تشییع جنازه ی این عزیز؛ چهارشنبه (فردا) صبح ساعت 10 از جلوی مسجد حوری واقع در تهران میدان خراسان- خیابان قیام - کوچه مسجد حوری برگزار می گردد.

                                                یا رب.....نظر تو بر نگردد..


 
متن فوق توسط خانم ناظم نوشته شده است | نظر دیگران(نظر)
خانوم ناظم بداخلاق ! پنج شنبه 89 اردیبهشت 30 ساعت 2:17 عصر

اَلسَّلامُ عَلَیک یا فاطِمَهَ الزَّهرا(س)

بدون مقدمه :
این چند روز آخر مدارس به دو دلیل خیلی از خودم بدم اومده ... خیلی بیش از اونچه فکرش رو بکنین. اخه من همیشه فکر میکردم که به همه چیز اشراف دارم و خب شاید این ؛ یه کم غرور تو کارم بوجود آورده بود . تا اونروز  ...  انگار باز از وسط حرف زدم . برم سر اصل قضیه ....

مینا یکی از بچه های سال دومه . از پازسال اومده مدرسه ی ما و شاگرد خودمم بوده. پارسال که سال اول بودن ، مینا نماینده کلاس بود و خب خدایی دختر خوبی بود اما دو مطلب  در رفتار مینا منو کلافه کرده بود . یکی اینکه وقتی صداش میزدم نمی اومد و همیشه هم جای خودش اون یکی نماینده رو می فرستاد پایین و به قدر مرگ هم از من میترسید. اگه بچه ها بهش میگفتن خانوم ناظم کارت داره اولا باید ده نفر رو میفرستادم تا بیاد و وقتی هم که میومد رنگش مثل گچ سفید بود. خب منم همیشه اولش یه عالمه دعواش میکردم که چرا نمیایی و باید ده نفر رو بفرستم سراغت و ... تا به مرور متوجه شدم که از ترس نمیاد اتاق من ..

مشکل دیگه در برخورد با  مینا مربوط میشد به شرح وظایف نمایندگیش . پارسال که سال اول بودند خب یکی از وظایف اینها مربوط میشد به نظارت بر حفظ نظافت کلاس و اینکه با شاگردای خاطی در این امر برخورد کنند. مشکل من این بود که بارها و بارها وقتی وارد کلاس اینها میشدم میدیدم که مینا جارو به دست در حال جارو زدن کلاسه و در هر نوبت من باهاش دعوا میکردم که برای چی جارو میزنی و اگه  مامانت بدونه حق داره با من دعوا بکنه و از این حرفا . یا اینکه اگه بچه ها قرار بود مثلا برای کتابهای کمک درسی شون پول بیارن یهو مینا مجبور میشد که از جیب خودش پول بذاره . بچه ها نمی اوردن و این بدون اینکه بمن بگه از جیب خودش می داد . دلمم نمیخواست از نمایندگی برش دارم و میترسیدم لطمه روحی بخوره .

مسئله بعدی این بود که اولیای مینا رو من به سختی میتونستم به مدرسه بکشونم . یهو مینا یه هفته نمیومد و بعدشم من به اسمون میرسیدم تا بتونم پدر یا مادر اون رو بیارم مدرسه و اقلا دو سه جلسه از کلاس محروم میشد و گریه میکرد تا مادر یا پدرش بیان . خلاصه براتون بگم ، من مینا رو خیلی اذیتش کردم خیلی بیش از اونچه فکر کنین. البته قصدم آزار نبود . خدا میدونه فکر میکردم دارم برای حفظ سلامت اخلاقی و تربیتی اون اقدام میکنم .. و جالب و شایدم تاسف آور اینه که مینا به قدر جونش منو دوست داشت و شایدم داره . این اوضاع ما بود با مینا تا امسال ......

امسال اوضاع مینا یه جور دیگه بود . اکثرا تو مدرسه گریه میکرد. بعضی روزها که میومد مدرسه معلوم بد شب قبل انقدر گریه کرده که از شدت ورم چشماش باز نمیشد . و اوضاع اومدن اولیائش به مدرسه از پارسال هم خراب تر شده بود. به هیچ عنون ، حتی برای موجه کردن غیبت های مکرر مینا هم نه به تلفنها جواب میدادن و نه به مدرسه می اومدن و این بچه برای هر یه غیبتش چقدر باید گریه میکرد تا من بذارم بره کلاس و اونم بهانه بیاره که مامان مریضه و سرکاره و بابا ماموریت و از این بهانه ها تااااااااااااااااااااا امتحانات مستمر بعد از عید ..

اونروز سر جلسه مینا حالش بهم خورد و عملا غش کرد . مجبور شدیم به اورژانس زنگ بزنیم و حالا بمونه با چه ترفندی؟طرفندی؟  مامانش رو به مدرسه کشوندیم. البته توسط خواهرش. وقتی مامان مینا اومد و دور از چشم مینا برامون چیزهایی از اوضاع و احوالشون تعریف کرد من خیلی حالم بد شد و خودم از خودم بدم اومد..

پدر مینا یه موجود بسیار بدبینه که همین بدبینی باعث بوجود اومدن اختلاف بین پدر و مادر شده و در نهایت حدود سه سال قبل مادر مینا مجبور شده پدرش رو ترک کنه و بره . خواهر بزرگترش هم که ازدواج کرده و در نهایت مینا مونده و باباش. پدر مینا یه روزهایی در خونه رو روی مینا میبنده و میره سر کار . مینای بی پناه ما بعض شبها تا صبح از ترس اینکه صبح خواب بمونه و بعد از رفتن باباش از خواب بیدار بشه و بابا در رو روش ببنده و بره؛ تا صبح پلک رو هم نمیذاره و گریه میکنه .. مینا طفلکی ظهرهایی که همه بچه ها با آرامش میرن خونه این با این استرس میره که الان باید ساعتها پشت در بشینه تا باباش بیاد خونه و در رو باز کنه و این بره تو خونه . آخه باباش بهش کلید خونه رو نمیده ... مینای بیچاره تموم روزهایی که بواسطه غیبتاش توسط من تنبیه میشده تو خونه حبس بوده و گریه میکرده .. مینا بعضی روزها که میخواد برای امتحانش بخونه پدرش کتاباش رو برمیداره و قایم میکنه و ... مینا حتی حق نداشته بره خونه ی بابابزرگش و هر وقت میره برکه میگرده با در بسته روبرو میشه و مانتوی مدرسه که پدر معلومنیست کجا قایمش کرده ... مینای ما چند روز اول عید رو تنها تو خونه بوده . چون باباش در رو روش بسته بوده و رفته بوده شهرستان  ..مینا ..... بازم بگم ؟؟؟؟

حالا دیدین حق دارم از خودم بدم بیاد . بدم اومد که تا ای حد از بچه هام غافلم ...

*از شنبه امتحاناته و روی هر میز سه مدل شماره چسبیده و ما الان این ریختیمونه  خدا به داد بچه های بیچاره برسه . یه سری شماره برای نهایی پیش دانشگاهیه و یه سری برای نهایی سوم و یه سری برای امتحانات داخلیمونه .. بگین نه خسته دیگه

* بعد از عید قرار بود معاونا رو ببرن مشهد و کلا معاونای مدرسه ی ما جاموندن .. روز چهارشنبه بعد از ظهر هم معلم ها و معاونای نمونه رو بردن مشهد و باز هم من جا موندم . حالا باز بگین از خودم عصبانیم نباشه که انقدر کم سعادتم ...

* امتحانات پایانی از شنبه شروع میشه .. بمونه که چه مکافاتی کشیدیم برای برگزاری امتحانات نهایی پیش و امتحان شنبه و تعطیلی و دیگه دیگه ....

* ساعت رو ببینین . من هنوز تو مدرسه ام مثل دژخیما واستادم کارامون رو میکنیم و بالا سر خدمتگزارای زحمتکش که دارن کلاسها رو که ما شماره زدیم نظافت میکنن و کارای جانبی ...

* یه دلیل دیگه که از خودم بدم اومده اخلاق بسیار بد این روزهامه .... دور از جون شما این روزها «هاپوکمار» گشته ام ....

*برای امتحان شنبه یه عالمه ورقه مهر زدیم و منگنه و ... دیگه دیگه

*شرمنده نرسیدم کامنتای پست قبل رو جواب بدم و عمومی کنم ...چشششششششششم. انجام میدم حتما و ممنونم از دوستانی که چه با ایمیل و چه با کامنت روز معلم رو تبریک گفتن.

*گفتم روز معلم یادم اومد که بهترین کادو روز معلمم یه برگه بود پر از نقاشیهای قشنگ که توش یه عالمه لاو ترکونده بودن !! دو تا از بچه ها انسانی که منم زدم به دیوار اتاقم تو مدرسه

* دعام کنین این ایام ...ممنون .

                                                                                   یا رب نظر تو بر نگردد.


 
متن فوق توسط خانم ناظم نوشته شده است | نظر دیگران(نظر)
خانوم سرود !!! جمعه 89 اردیبهشت 10 ساعت 2:55 عصر

یا رحیم

اول یه خسته نباشید به مسئولین محترم پارسی بلاگ و  همایشی  که در راه است .  پارسی بلاگ همیشه برای ما عزیز بوده و هست. و اینکه شما بزرگواران زحمت کشیده و بچه های پارسی بلاگ رو در یه روز قراره دور هم جمع کنید بسیار کار جالبی می باشد. نه خسته عزیزان و بزرگواران. خدا قوت.

خب حالا از کجا شروع کنم!!!؟؟؟؟
اینکه امتحانات مستمر تا تموم نشده ما داریم برنامه ی پایانی رو مینویسیم که مهم نیست !
اینکه نشد مراقبت نویسی رو مثل ترم قبل بی خیال بشم و دو درکنم و الان سخت مشغول نوشتن برنامه های مراقبت همکارا هستم رو هم بی خیال .
اینکه این ترم ؛ امتحانات پیش دانشگاهی به صورت نهایی برگزار میشه ، مهم هه؟؟؟ ... خب چرا دعوا میکنین ، اینم بی خیال.
اینکه ما از 25 اردیبهشت حوزه نهائی پیش هستیم و از اول خرداد هم حوزه نهایی سوم و از اول خردادم امتحانای داخلی خودمون شروع میشه و شبیه آش شله قلمکار میشیم هم که مهم نهی ، پس این هم بی خیال .

اینکه اداره جان میفرمایند بچه هاتون در روزای امتحان نهائی پیش دانشگاهی  بعد از ساعت ده که نهایی پیش،  تموم میشه بیان مدرسه و تا 4 بمونند هم که اصلا اصلا !! مهم نیست  چون ما گوش نمیکنیم که ، پس این هم بگذره و بی خیال...
اینم که امتحانات داخلی تا 24 خرداد باید تموم بشه هم بی خیال ..

خودتون چطورید؟ حالتون خوبه ؟؟

راستی شما تا حالا به این که این پنکه های سقفی کلاسها به چه درد میخوره و چقدر میتونه خطرناک باشه فکر کردین ؟؟ البته اگر هم فکر نکردین مهم نیست ، چون اونایی که باید بهش فکر کنن ، خودشون رو زحمت نمیدن و بهش فکر نمیکنن ، شما هم خودتون رو اذیت نکنین .

دو موضوع تا حالا در خصوص این پنکه ها اتفاق افتاده بدم نمیاد که بگم . البته نمیدونم اون مورد قبلی رو گفتم یا نه . یه دانش آموز داشتیم که خیلی شیطون و شر بود. یه روز  کلاس اینا ورزش داشتن و بعد از اتمام ورزش و قبل از خوردن زنگ تفریح طبق رسم همیشگی کلاسهای ورزش بچه ها میرن تو کلاس تا لباساشون رو عوض کنن که لیلا ؛ یعنی همون  دانش آموز شیطونمون با روشن شدن پنکه توسط یکی از بچه ها که گرمش بوده ، رو میکنه به بقیه و میگه بچه ها یه مسابقه بدیم . خلاصه قرار میذارن که پنکه رو همینطور که داره میچرخه روی دورهای مختلف امتحان کنن و هر کسی تونست روی دور تندتر پنکه؛ اون رو با دست نگهداره اون برنده هست و بقیه باید اون رو به ساندویچ مهمون کنن .. خلاصه  مسابقه با خود ایشون شروع میشه و در حالیکه روی نیمکت ایستاده بوده مسابقه رو از دور کند شروع میکنه. در همون دور اول بود که ....

خلاصه نشون به اون نشون که پنکه از دست ایشون در میره و در واقع اصلا به دستش نمیاد و چون قدش هم خیلی بلند بوده پنکه میگیره به پیشونیش و دقیقا مثل همون مورد قبل که نمیدونم براتون گفتم یا نه پیشونی ایشون شکافته میشه و جیغ و گریه ی بقیه بچه ها ..

البته باید بگم که ایشون اصلا گریه نمیکرد و در تمام مراحل که صورتش خون خالی شده بود و ماها همه غش و ضعفمون شده بود لیلا خانوم با یه لبخند رو لب بقیه رو نگاه میکرد تا زمانیکه مامانش اومد و بردش بیمارستان و یه چند تایی بخیه  خوشگل کاشته شد رو پیشونی ایشون ..حالا از اونروز تا حالا من باز دارم فکر میکنم که پنکه به درد نمیخوره زیادی ایمن نیست یا چه ها زیادی شیطونن  ...

*هفته معلم داره میاد. قبلا احساسم رو نسبت به این روز گفتم . پیشاپیش این روز رو به تمامی همکاران بزرگوارم تبریک میگم و از خدا براشون سلامتی آرزو میکنم .

* نه بابا ، انگار جدی جدی من دارم میشم خانوم سرود ؛ فقط طفلونکی اونایی که در محضر بنده سرود یاد بگیرن ..
برای هفته معلم و روز معلم دارم یه سرود جمعی دیگه سر صف با بچه ها کار میکنم تا در روز معلم به کلیه ی دبیرانشون تقدیم کنن. بچه ها خیلی دوست دارن و استقبال میکنن . خیلی از خانواده ها تا حالا زنگ زدن و از اینکه بچه هاشون صبح ها با خوندن سرود جمعی روحیه میگیرن و با یه طراوت و شادابی به کلاس میرن تشکر کردن . . فکر کنم کم کم دیگه اسم وبم رو بذارم « نوشته های خانوم سرود » ...

* راستی نامادری ساغر رو دیدم . چی بگم که انگار داره طوفان شروع میشه  ..

*اگر خدا بخواد شیرهای این سری هم همش توزیع شد. البته اگر باز نفرستن . کشته شدیم با پخش شیرها  ...

* خب یادتون بمونه و من رو دعا کنین .. چقدر شما خوبین آخه ..

                                                یا رب نظر تو بر نگردد.


 
متن فوق توسط خانم ناظم نوشته شده است | نظر دیگران(نظر)
دانش آموزای خانوم یا خانومای دانش آموز شنبه 89 فروردین 28 ساعت 12:9 صبح

سلام
اولین پست رو در سال جدید با اولین سلام شروع می کنم. انشاالله سال نو بر همه مبارک باشه .

*شاید یکی از عیدی هایی که امسال تو نت گرفتم برگشتن  ایشون  بود ..خوش آمدین که با برگشتنتون مطمئنم خیلی ها رو شاد کردین ...

دقیقا از هفته سوم فروردین ما باز در حال برگزاری امتحانات مستمر هستیم . یه بنده خدایی میگفت چرا دست از سر بچه ها برنمیدارین  ..البته اون بنده خدا نمیدونست که ما خودمون از بچه ها بیشتر خستمونه .

در خصوص یه مطلب که خیلی مورد توجه دوستان واقع شده میخوام ایندفعه صحبت کنم. چند پست قبل در خصوص بعضی بچه ها که به ابروهاشون دست زده بودن من نوشتم و خب برای بعضی ها سئوال شد. ببینین اول در خصوص آیین نامه انضباطی میگم که طبق این آیین نامه دانش آموزان باید بدون هر گونه آرایشی در مدرسه حاضر بشوند . دلم نمی خواد در قالب الفاظ و قوانین باهاتون حرف بزنم. دوست دارم به همون سادگی و روونی که با بچه ها حرف میزنم با شما هم با همون لحن صحبت کنم. معمولا بچه ها به مدرسه میان تا برای هدف خاصی که ادامه تحصیل هست چند ساعتی تو مدرسه جمع باشن و قاعدتا از هر حاشیه ای که اونها رو از درس و مدرسه دور میکنه باید پرهیز کنن.

اینکه ما به بچه ها میگیم به صورتهاشون دست نزنن دو وجه داره . یکی اجرای قوانین هست که بچه هایی که به مدرسه میان موظف هستن که به قوانین مصوب آموزشی_انضباطی  گوش کنن تا از مشکلات عدیده بعدی دور باشن . ابتدای هر سال من معمولا برای بچه های پایه ی خودم صحبت میکنم . براشون با زبون ساده میگم که : ...« من چقدر حق دارم که به شماها بگم بر فرض پنجشنبه که خواستین برید تولد دختر داییتون باید با فرم مدرسه برید و یا چقدر بمن اجازه میدید که بهتون بگم روز جمعه که خواستید برید عروسی، فلان لباس رو بپوشین و با کتاب فیزیک برید و ..... » . به همون نسبت که من حقی برای خودم در این مقوله نمیبینم و شما موظف هستین که به اونچه پدر و مادرهاتون براتون تعیین میکنن در خونه انجام بدید ، به همون نسبت هم شما موظف هستید که قوانین انضباطی مدرسه رو انجام بدید و خلاصه در این مقوله برای بچه ها صحبت میکنم.
وجه بعدی اینه که مدرسه یه محیطیه که بچه ها از همه قشر اونجا هستن تا در این جامعه به نظر خیلی ها کوچیک و در واقع دریا، کنار هم درس بخونن . در نظر بگیرید که اگه قرار باشه بچه ها به صورتاشون دست بزنن و بیان مدرسه چه  صورتی در مدرسه پیش میاد .. تصور کنین؟ دائم بچه ها در حال بررسی صورت هم باشند و در خصوص فرم ابروهاشون حرف بزنن و از مدل ابروهای همدیگه ایراد بگیرن . این قوانین مربوط به الان نیست . ما خودمون هم که درس میخوندیم این قوانین بود . مادرای ما هم که درس میخوندن این قوانین بود و مربوط به انقلاب و این حرفا نیست ( رونوشت به اخوی بزرگوارمون)  ... بچه ها هر چی با سادگی بیان مدرسه خودشون راحت ترن و حواسشون بیشتر میره دنبال درس . هر چی از حاشیه ها دورتر باشن بهتر میتونن درس بخونن . تازشم « قراره که اینا دانش آموزای خانمی باشن ، قرار نیست که خانومای دانش آموزی باشن » .... چی شد؟؟

عناصر ذکور روهاتون رو بکنین اونور میخوام یه چیزی بگم :
البته باید یه نکته رو بگم . ببینین من منظورم از دست زدن به صورت فقط ابرو هست . من خودم سعی میکنم اصلا در خصوص صورت دختر خانوما کار نداشته باشم .  .. همکاری داشتیم که دخترا رو رو به نور میگرفت و صورتاشون رو بررسی میکرد . من همیشه میگم این کارا رو نکنین . این طفلیا میرن تو خیابون و عناصر ذکور اینا رو مورد تمسخر قرار میدن و مثلا بهشون میگن : ...«مردی شده واسه خودتا ....» ... یا مثلا بهشون میگن : ...« چطوری سیبیلو ...» ...
البته اصلا تو روی بچه ها هیچی نمیگم . نه میگم دست به صورت بزنن و نه برا دست نزدن گیر میدم ... من فقط منظورم ابرو هست . ... اوکی؟

مورد دیگه که سئوال شده بود در مورد راه دادن یا راه ندادن بچه هایی بود که ازدواج میکنن . بر طبق آیین نامه دانش آموز متاهل حق نداره در بین بچه ها باشه ... اینم توضیح میخواد واقعا ؟؟!!! فکر نکنم نیاز به توضیح باشه .  کسی که متاهل شده دریچه ای دیگه از زندگی به روش باز شده . و خب نمیشه  مطمئن بود که کسی که ازدواج کرده با حضورش در مدرسه حواس بقیه رو پرت نکنه . . . بی خیال دیگه ..

* تا حالا سه نوبت شیر در مدارس توزیع شده . چقدر دلم میخواست عکس مینداختم از زمانی که بچه ها صف تشکیل دادن و چیزی حدود ده هزار شیر رو دست به دست به سه طبقه رسوندن . الحق که خیلی صحنه قشنگی بود . هفته ای سه روز به بچه ها شیر میدیم . روزای اول بچه ها شیرارو میریختن رو همدیگه و یا شیرا رو میترکوندن .. خلاصه الان فرهنگش جا افتاده . البته هی میان سراغ ما که خانوم تو اتاقتون کیکی ندارید بدید ما با شیرامون بخوریم ؟؟ ... خلاصه الان ما حق مادری به گردن بچه ها داریما  ...

* من خیلی ناراحت میشم به بچه های رشته انسانی بعضی دبیرا گیر میدن . به نظر من با معرفت ترین بچه ها ، بچه های انسانی هستن ....«انسانی های عزیز برید حالش رو ببرید »....

* سرود قشنگی که روی وبلاگه من خیلی دوسش دارم . هر سال مدارس تو مسابقه سرود هماهنگ شرکت می کنن. امسال ما داریم این سرود رو کار میکنیم . بچه ها انقدر قشنگ میخونن که هر روز تو صبحگاه چند نفر موقع تمرین گریه میکنن . روز پنجشنبه هم اومدن و داوری انجام شد . بچه ها انقدر هماهنگ واستادن و انقدر قشنگ اجرا کردن که من گریه ام گرفته بود...برام اول شدن مهم نیست . مهم اینه که بچه ها کار هماهنگ رو یاد گرفتن . راستی این سرود رو من با بچه ها کار میکنم . معمول نیست . معمولا تربیتی ها کار میکنن اما بنا به دلایلی من این کار رو تقبل کردم و با کمک اون یکی معاون برای دو پایه صبحها کار میکنیم ..

*این خیلی مهمه که یکی بشه معاون نمونه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟    نمیگم که ... بی خیال

*شرمنده ام .. این پست حرفای چیز توش داره .منو ببخشینم ..

*منو از دعا فراموش نکنین ..خوووووووووووووووب؟؟

*اگه  خوب ننوشتم عفوا .. آخه من الان این شکلیمه ...

*  ...    ...

                                                   یارب نظر تو بر نگردد .


 
متن فوق توسط خانم ناظم نوشته شده است | نظر دیگران(نظر)
<      1   2   3   4      >


 لیست کل یادداشت های این وبلاگ